
چڪاوڪ
۳۰
دلی کز معرفت نور و صفا دید
ز هر چیزی که دید اول خدا دید
چڪاوڪ
۱۶
عدم با هستی آخر چون شود ضم
نباشد نور و ظلمت هر دو با هم
معجزهیِ سپاسگزاری.
۱۶
یکی ره برتر از کون و مکان شو
جهان بگذار و خود در خود جهان شو
چڪاوڪ
۱۳
تو بستی عقد عهد بندگی دوش
ولی کردی به نادانی فراموش
چڪاوڪ
۱۱
موانع تا نگردانی ز خود دور
درون خانهٔ دل نایدت نور
چڪاوڪ
۱۰
به نزد آنکه جانش در تجلی است
همه عالم کتاب حق تعالی است
چڪاوڪ
۱۰
ببین عالم همه در هم سرشته
ملک در دیو و دیو اندر فرشته
همه با هم به هم چون دانه و بر
ز کافر مؤمن و مؤمن ز کافر
چڪاوڪ
۱۰
دل عارف شناسای وجود است
وجود مطلق او را در شهود است
Sajjad Nikmoradi
۹
جناب حضرت حق را دویی نیست
در آن حضرت من و ما و تویی نیست
چڪاوڪ
۸
به زیر پردهٔ هر ذره پنهان
جمال جانفزای روی جانان
چڪاوڪ
۶
جهان جمله فروغ نور حق دان
حق اندر وی ز پیدایی است پنهان
Sajjad Nikmoradi
۶
ز حق با هر یکی حظی و قسمی است
معاد و مبدا هر یک به اسمی است
از آن اسمند موجودات قائم
بدان اسمند در تسبیح دائم
Sajjad Nikmoradi
۶
تو را غیر تو چیزی نیست در پیش
ولیکن از وجود خود بیندیش
اگر در خویشتن گردی گرفتار
حجاب تو شود عالم به یک بار
چڪاوڪ
۵
جهان را سر به سر آیینهای دان
به هر یک ذره در صد مهر تابان
Sajjad Nikmoradi
۴
نترسد زو کسی کو را شناسد
که طفل از سایهٔ خود میهراسد
نماند خوف اگر گردی روانه
نخواهد اسب تازی تازیانه
🐆🇮🇷تُندَر🇮🇷🐆
۴
به نام آن که جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
توانایی که در یک طرفةالعین
ز کاف و نون پدید آورد کونین
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد
هزاران نقش بر لوح عدم زد
از آن دم گشت پیدا هر دو عالم
وز آن دم شد هویدا جان آدم
در آدم شد پدید این عقل و تمییز
که تا دانست از آن اصل همه چیز
چو خود را دید یک شخص معین
تفکر کرد تا خود چیستم من
ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد
وز آنجا باز بر عالم گذر کرد
Sajjad Nikmoradi
۳
تو بودی عکس معبود ملایک
از آن گشتی تو مسجود ملایک
Afra
۳
کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهی گناه است
🐆🇮🇷تُندَر🇮🇷🐆
۳
به نام آن که جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
Sajjad Nikmoradi
۲
تو مغز عالمی زان در میانی
بدان خود را که تو جان جهانی
خودم را چگونه بسازم؟
۲
دگر گر با کسی کردی نکوئی
نباشد نیکوئی چون باز گوئی
خودم را چگونه بسازم؟
۲
خداوندا دلی بخش این گدا را
که اندر وی نبیند جز خدا را
خودم را چگونه بسازم؟
۲
اگر دنیا تو را همچون بهشت است
یقین دان کافری اینست و زشتست
خودم را چگونه بسازم؟
۲
توکل بر خدا باید همیشه
نه بر تیر و کمان و کار و پیشه
خودم را چگونه بسازم؟
۲
بجز خوردن اگر چیزی نخواهی
مرنج از من اگر گویم تباهی
خودم را چگونه بسازم؟
۲
چو کردی با کسی احسان نعمت
بر او منت منه زو دار منت
A.M.G
۲
چو آیات است روشن گشته از ذات
نگردد ذات او روشن ز آیات
همه عالم به نور اوست پیدا
کجا او گردد از عالم هویدا
نگنجد نور ذات اندر مظاهر
که سبحات جلالش هست قاهر
کاربر ۸۹۷۴۷۸۱
۲
به نام آن که جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
Sajjad Nikmoradi
۱
تو را از آتش دوزخ چه باک است
گر از هستی تن وجان تو پاک است
کاربر ۲۳۲۵۴۰۳
۱
در شناخت مهدی سلام الله علیه
بسی گفتند از عیسی و مهدی
مجرد شو تو هم عیسی عهدی
ز مهدی گرچه روزی چند پیشی
بکش دجال خود مهدی خویشی
نمیدانی که کفر و دین چه معنی است
حقیقت کفر و دین دجال و عیسی است
به حق گویا شو از باطل خمش باش
