جملات زیبای کتاب نبودن | طاقچه
تصویر جلد کتاب نبودنsubscriptionAvailable

کتاب نبودن

نوع کتاب
۴.۰(از ۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
بابک بیات
انتشارات: 
نشر چرخ

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Gisoo
۸
مردم هم عین خیال‌شان نیست. سرشان گرم است. گرمِ همه‌چیز.
Gisoo
۸
ببین رفیق یه چیزایی می‌خوام برات تعریف کنم. گوشِت که با منه؟...
Gisoo
۶
با خودت فکر می‌کنی شاید هم دیر شده باشد. مثل همیشه که قرار است دیر بشود.
Gisoo
۶
دیگر باورم شده که آدم‌ها ترکیبی هستند از چشم‌ها و دست‌هاشان.
Gisoo
۵
سرِ صحبت هیچ‌وقت باز نمی‌شود.
Gisoo
۳
پنداری روی یک دایره چرخ بزنی و هی به خودت بگویی ای بابا، این اتفاق را انگار جایی پیش از این دیده بودم! و نخواهی بدانی همه‌چیز تکرار است و دل‌زدگی.
Gisoo
۳
نقاشیه یک‌جوری است، نمی‌دانم این مدلی دیده باشی یا نه؛ فرض کن دست‌وپای کلی آدم و گاو و خر را کنده باشند و قاطی یک‌سری شمع و دروپنجره کرده باشند و همه‌شان را یک‌جا ریخته باشند توی گونی و تکان‌تکان داده باشند و دست‌آخر هم یکهو، پاشیده باشندشان روی تابلو، این‌قدر قَروقاطی. چیزی ازش سر درنمی‌آوری، سه روز هم نگاهش کنی فرقی نمی‌کند.
Gisoo
۲
یک چیزهایی همین‌طوری تا آخر عمر با آدم هستند. کم‌رنگ و پُررنگ می‌شوند. ولی پاک نه. مهم نیست چه باشند و بهانهٔ بودن‌شان چیست، با تو هستند و تو بهتر است بگذاری به حال خودشان بمانند، تا آن‌ها هم قصد باقی جان و روحت را نکنند.
hosein lima
۲
من نوشتن رو دوست دارم. آدم رو با خودش رُخ تو رُخ می‌کنه.
hosein lima
۲
از لمس دردناک مرگ به بی‌تفاوتی می‌رسم.
Shaghayegh
۰
«چه گرمه این‌جا، پُختم. صدای چیه این؟» «خونوادهٔ شوفاژخونه همسایهٔ دیواربه‌دیوارمه. خیلی محترم و بی‌آزارَ‌ن.» «اِه، چه جالب! برا تو که از آدما گریزونی همین‌جور همسایه‌ها بهترن. دیگه به لوله و آهن و آب‌جوش نمی‌شه شک کرد.»
Shaghayegh
۰
چشم‌هایش را از تو پنهان می‌کند. نباید بهش می‌گفتی عاشق چشم‌هایش شده‌ای. اشتباه کردی. مادرت بی‌راه نمی‌گفت «آدم خوب است کلید صندوقخانهٔ دلش دست خودش بماند.»
Shaghayegh
۰
بدت می‌آید شبیه فامیلت باشی. به‌نظرت موجودات بی‌مصرف و پُرادعایی هستند. اگر دست تو بود همه‌شان را به‌جای کود می‌ریختی پای درخت‌های باغچهٔ پدرت.
hosein lima
۰
مرگ بی‌مقدمه می‌آید. بی‌اجازه. سرزده. بی که حتا در بزند.
hosein lima
۰
کمی سکوت نیاز دارم. افسار کار دارد از دستم درمی‌رود.
hosein lima
۰
حس می‌کنم کف دستم را می‌بوسد. یا می‌بوید؛ یا نه؟ هر چه هست، چیزی از لبش در گودی دستم جا می‌ماند. چیزی مثل چسبناکی دلخواه و بوناکِ رُژ لب.
hosein lima
۰
از لمس دردناک مرگ به بی‌تفاوتی می‌رسم.
hosein lima
۰
درهای این پادگان بسته است و این سیم‌های خاردار مثل دردهای من می‌مانند، تمامی ندارند...