جملات زیبای کتاب مجموعه اشعار فروغی بسطامی | طاقچه
تصویر جلد کتاب مجموعه اشعار فروغی بسطامی
off

کتاب مجموعه اشعار فروغی بسطامی

نوع کتاب
۴.۴(از ۳۶ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
فروغی بسطامی
انتشارات: 
طاقچه
سپیده دم اندیشه
۴۹۷
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
بیسیمچی
۹۰
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
بیسیمچی
۷۳
من که الا عاشقی جرمی نکردم هیچ وقت این عقوبت‌های پی در پی جزای من نبود
مـَه‌سـا
۶۴
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
تیناز
۴۷
قدم به کوچهٔ دیوانگی بزن چندی که عقل بر سر بازار عشق حیران است
بیسیمچی
۴۵
بیداریم چه دانی، ای خفته‌ای که شبها ننشسته‌ای به حسرت، نشمرده‌ای ستاره
بیسیمچی
۴۲
با خبر از حال ما هیچ نخواهی شدن تا نکند با تو عشق آن چه به ما کرده‌ای
بیسیمچی
۴۱
با خبر از حال ما هیچ نخواهی شدن تا نکند با تو عشق آن چه به ما کرده‌ای
مهدی
۳۹
شبی بی روی آن مه روز کردن برون از حد امکان است ما را
سپیده دم اندیشه
۳۵
کیفیت نگاه تو از جام خوش‌تر است لعل لبت ز بادهٔ گلفام خوش‌تر است
بیسیمچی
۳۲
دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو زخم دگر چه می‌زنی صید به خون تپیده را
بیسیمچی
۳۱
ز آه شررفشان من نرم نمی‌شود دلش آتش من نمی‌کند چارهٔ سنگ خاره را
بیسیمچی
۲۹
مریض عشق تو را حاجتی به عیسی نیست که کس نمی کند این درد را دوا جز تو
مهدی
۲۳
عمری که صرف عشق نگردد بطالت است راهی که رو به دوست ندارد ضلالت است
:)
۲۳
گر خوانده‌ای کتاب ثواب و گناه را جز شاه کیست سایهٔ پایندهٔ اله زین سایه سر مپیچ و مرنجان اله را در دور او نبرده فلک نام ظلم را در عهد او ندیده جهان دود آه را هم حضرتش مراد دهد نامراد را هم درگهش پناه دهد بی‌پناه را
اصفهانی ام
۲۳
بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس که ندانست کسی قیمت این کالا را
سپیده دم اندیشه
۲۳
کوی معشوق عرصهٔ محشر بانگ عشاق نغمهٔ صور است
S
۲۱
دوشینه فتادم به رهش مست و خراب از نشهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب دانست که عاشقم ولی می‌پرسید این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب
بیسیمچی
۱۸
چنان به روز جزا خسته بودم از شب هجران که التفات نکردم به هیچ گونه عذابی
i_ihash
۱۷
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
رهگذر
۱۶
ز بس خو با خیال او گرفتیم وصال و هجر یکسان است ما را
i_ihash
۱۵
کسی از دست قضا جان به سلامت نبرد مگر آن تن که بر تیغ محبت سپر است
سپیده دم اندیشه
۱۵
ترک چشم تو بیارست صف مژگان را تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
S
۱۲
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
سپیده دم اندیشه
۱۲
به جان تا شوق جانان است ما را چه آتش‌ها که بر جان است ما را
مهدی
۱۱
آشفته خاطر کرده‌ام جمعیت عشاق را هر شب که یاد آورده‌ام زلف پریشان تو را
Fatemeh Abdi ☁️
۹
بیداریم چه دانی، ای خفته‌ای که شبها ننشسته‌ای به حسرت، نشمرده‌ای ستاره
مهدی
۸
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست که از این خاک توان یافت سر و سامان را
:)
۸
تا باد صبح دم زد از آن زلف و خط و خال آتش گرفت عنبر و عود و عبیر را هر دل که شد به گوشهٔ چشم وی آشنا یک سو نهاد گوش نصیحت پذیر را بوسی نمی‌دهد به فروغی مگر لبش بوسیده درگه ملک ملک گیر را زیب کلاه و تخت محمد شه دلیر کار است ملک و ملت و تاج و سریر را
سپیده دم اندیشه
۸
باعث مردن بلای عشق باشد مرا راجت جان من آخر آفت جان شد مرا نرگس او با دل بیمار من الفت گرفت عاقبت درد محبت عین درمان شد مرا