جملات زیبای کتاب بریده | طاقچه
تصویر جلد کتاب بریدهsubscriptionAvailable

کتاب بریده

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۲۰ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مارال
۴۴
«ببینید من یه استراتژی دارم. چرا توقع چیزی رو داشته باشیم؟ اگه توقع چیزی رو نداشته باشی، ناامید هم نمی‌شی.»
A~
۳۴
چه کسی کتاب عشق را نوشته؟ خدای من. نمی‌دانم. مگر همۀ ما هر روز در حال نوشتن آن نیستیم؟
Abolfazl
۱۲
«با اطمینان به سمت رؤیاهایت برو! زندگی را که برای خودت تصور کرده‌ای، زندگی کن.»
بلاتریکس لسترنج
۷
راستی، به ما اینجا «مهمان» می‌گویند. به اختلالات روانی ما فقط می‌گویند مشکل. اکثر دخترها اینجا مشکل بی‌اشتهایی عصبی و سوءتغذیه دارند. اینجا به این‌جور دخترها می‌گویند مهمانانی که سوءتغذیه و بی‌اشتهایی دارند. بعضی‌ها هم معتاد هستند، که به آن‌ها می‌گویند مهمانانی که مشکل استفاده از مواد دارند. بقیۀ دخترها، مثل خودم، دیوانه‌های جورواجور هستند. به ما هم البته می‌گویند مهمانانی با مشکلات رفتاری. پرستارهای اینجا را مراقب می‌گویند. و به کل مجموعه می‌گویند «مؤسسه اقامتی درمانی»، نه بیمارستان روانی
Abolfazl
۷
به جای اینکه تلاش کنند خوابشان ببرد، بلند شوند و مطالعه کنند یا اینکه یک لیوان شیر بخورند
محمدحسین
۵
«همۀ ما کارهای عجیب‌غریب می‌کنیم.»
محمدحسین
۵
ادامه‌دادن برایم دشوار است.
بلاتریکس لسترنج
۴
من همان دختر درون کتاب بودم؛ دختری که به‌شدت تنها بود، به‌شدت عصبی بود، به‌شدت آسیب دیده بود و به شدت سردرگم، اما کلمات از بیان آن‌ها قاصر بود. به خوبی به یاد دارم که تا چه اندازه احساس تنهایی می‌کردم. من هم خودآزاری هم کرده‌ام؛ تصور می‌کنم همۀ ما این‌کارها را می‌کنیم و مسئولیت و شرمندگی بعضی کارهایی را می‌پذیریم که بابت آن‌ها مقصر نبودیم. هر چند واقعیت‌های زندگی من متفاوت از واقعیت‌های زندگی آن‌ها بود، اما احساسمان یکی بود.
Abolfazl
۳
همۀ دستگاه‌های دیجیتالتان را خاموش کنید. برای اینکه بتوانید خلاقیت داشته باشید و چیزی خلق کنید، باید بتوانید در سکوت ظرفیت‌سازی کنید. اگر مرتباً چیزی دریافت می‌کنید، از گوشی موبایلتان، از صفحۀ مانیتورتان، یا از گوشی هدفونتان، پس شما دریافت‌کنندۀ خروجی خلاق شخص دیگری هستید. این خروجی‌ها شما را از خلاقیت دور نگه می‌دارد.
محمدحسین
۳
آنچه من سرانجام درک کردم این بود که این دختران می‌خواستند تا دیگران آن‌ها را دریابند. آن‌ها در چرخه‌ای از آسیب‌رساندن به خودشان گیر افتاده بودند، و بعد از آنچه که با خود می‌کردند شرمگین می‌شدند؛ و باز دوباره به خودشان آسیب می‌رساندند و هر بار کمی بدتر از قبل.
محمدحسین
۳
حتی فکرکردن به حرف‌زدن هم خسته‌کننده است.
محمدحسین
۳
اگر ما سخت کار کنیم، تو چیزی خیلی بهتر از اون چه که از دست می‌دی، به‌دست می‌آری. قول می‌دم.
بلاتریکس لسترنج
۲
کلیر مثل یک عقاب تیز، زبان بدن را می‌فهمد. اگر ناخن‌هایت را بجوی یعنی که می‌خواهی حرفی بزنی. خم‌شدن به جلو یعنی که می‌خواهی حرفی بزنی. تکیه‌دادن به عقب یعنی که می‌خواهی حرفی بزنی. پس من تکان نمی‌خورم.
hamideh noohpisheh
۲
مردم همیشه چیزهایی می‌گویند که بعدش رقت‌انگیز به نظر می‌رسند.
محمدحسین
۲
هم اتاقی‌ام که اسمش سیدنی است، و برای هرچیزی یک اسم مستعار می‌سازد، به اینجا «مؤسسۀ ذهن‌های بیمار» می‌گوید. اسم مستعاری که روی من گذاشته هم «م. خ.» هست، حروف اختصاری مریض خاموش.
محمدحسین
۲
سینه‌ام به درد می‌آید. دلم یک چیزی می‌خواهد اما خودم هم نمی‌دانم آن چیست.
محمدحسین
۲
توی دنیا خیلی چیزها هست که می‌تونی برای آسیب‌رسوندن به خودت از اون‌ها استفاده کنی. هر چیزی رو می‌تونی به اسلحه تبدیل کنی. حتی اگه هم بخواهی نمی‌تونی همۀ اون‌ها رو به من بدی. تو خودت این رو می‌دونی، مگه نه؟
محمدحسین
۲
«من نمی‌تونم تو رو در امان نگه دارم. فقط خودت هستی که می‌تونی این کار رو بکنی.»
محمدحسین
۲
چه کسی کتاب عشق را نوشته؟ خدای من. نمی‌دانم. مگر همۀ ما هر روز در حال نوشتن آن نیستیم؟
بلاتریکس لسترنج
۲
اما این دخترها برای دیگران خطری نداشتند: آن‌ها فقط به خودشان آسیب می‌رساندند.
بلاتریکس لسترنج
۲
من همان دختر درون کتاب بودم؛ دختری که به‌شدت تنها بود، به‌شدت عصبی بود، به‌شدت آسیب دیده بود و به شدت سردرگم، اما کلمات از بیان آن‌ها قاصر بود.
محمدحسین
۱
زخم صورتی‌رنگ یک دستش نوشته بود: «زندگی». روی آن یکی نوشته بود: «مزخرفه»
Leantigone
۱
«تو که فکر نمی‌کنی من دیوونه هستم؟» تو نمی‌خندی. «تو فکر نمی‌کنی که من دیوونه‌ام که این کار رو با خودم می‌کنم؟» بازویم را بالا می‌گیرم، آستین لباسم دور بانداژ را پوشانده. «نه کالی.» تو خیلی سرد و بی روح می‌گویی. «اصلاً فکر نمی‌کنم که تو دیوونه باشی.» چشم‌هایم را به هم می‌زنم. «فکر می‌کنم این یه راهی هست که تو برای غلبه بر احساساتت پیدا کردی، احساساتی که خیلی بهت فشار میارن.»
Leantigone
۱
«فکر می‌کنی که این دختر تازه‌وارد نباید جای زخم‌هاشو به کسی نشون می‌داد؟» «من اهمیتی نمی‌دم.» بعد بی‌درنگ گفتم: «چندش‌آوره.» آستینم را پایین می‌کشم، لبۀ آن را به هم می‌فشارم و دور شست دستم می‌پیچم. «چه اشکالی داره بگذاری مردم بفهمن تو چه کار می‌کنی، یا اینکه چه حسی داری؟»
Leantigone
۱
اول به من نگاهی می‌اندازد و بعد به جاده چشم می‌دوزد و آرام می‌گوید: «خب، من متأسفم که هیچ‌وقت نیامدم تو رو اونجا ببینم.» من می‌گویم: «مهم نیست.» او می‌گوید: «می‌شه از گفتن این حرف دست برداری؟ خیلی هم مهمه.»
بلاتریکس لسترنج
۰
داستان‌هایش را باور کنند. آنچه من سرانجام درک کردم این بود که این دختران می‌خواستند تا دیگران آن‌ها را دریابند.