فقط به من راستشو بگو. چی کم داری؟»
زينا کمی اخم کرد، سرش را پايين انداخت و گفت:
«کاتيا، امروز من همهچيز دارم.»
کاتيا خنديد و گفت:
«درست شناختمت! آدمای خيلی کمی میگن همه چی داريم. معمولاً آدما هر چقدر هم که داشته باشن باز کمهشونه، همش میخوان، انگاری هارَن، زجر میکشن و تا آخر عمرشون همديگهرو نمیتونن ببينن. همش هم از حسوديه، که چرا اون داره و من ندارم. میفهمی چی میگم؟»