فکرش را بکن. کسی باشد که تو را دوست داشته باشد. که بوهای تنت را تفسیر کند برایت و بگذارد یادت برود که یادت رفته آن شب شیشه عطرت را خالی کنی پس گردن و پشت گوش و زیر آویزههای سینههایت. برایم مهم نبود دیگر قبلاً چی فکر میکردم و چقدر از رمانتیکبازیهای بقیه حالت تهوع میگرفتم. حالا فقط میخواستم پیش او باشم