و تو
نه تو!
تو بی من هم
نو میشوی هر صبح
دختر دریا
زن دست از نوشتن کشید
برخاست
صندلی را برداشت
و نزدیک صندلی مرد قصه برد
نشست
و بوسیدش
بدهکار تمام عمر تلف شدهاش بود..
قبل از اینکه حال خوب مرد
در هیات شرم
سپاس
حتی اعتراض درآید
زن برخاست
آرام
صندلی را برداشت
برگشت پشت میز تحریرش
و ادامه داد
سیّد جواد
حالا تو ناگزیری بگویی:
«او بر میگردد»
دختر دریا
پنهان میشوی
به خواب میروم
قهر میکنی
تشنه میشوم
اشتباهم میخوانی
ناخن میکشم بر کف
رنج میبری
غصه میخورم
لبخند میزنی
آینه میگیرم
عطر میپاشی
حنا میبندم
زیبا میشوی
پنهان میشوم
سیّد جواد