قبر عمویم را در گوشهٔ انتهای قبرستان، نزدیک جاده پیدا کردم. دیدن اسم او که روی سنگ حک شده بود، یادم آورد که همهچیز تمام شده است. روی زمین مچاله شدم و گریه کردم. از شروع جنگ، باور داشتم که وقتی تمام شود، همه به زندگی گذشته برخواهیم گشت. اما زوران و خیلیهای دیگر برای همیشه رفته بودند و هیچچیز در زندگیامان مانند گذشته نمیشد.