جملات زیبای کتاب خداحافظ سارایوو | طاقچه
تصویر جلد کتاب خداحافظ سارایووsubscriptionAvailable

کتاب خداحافظ سارایوو

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۹ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
armind
۱۳
گور بابای سازمان ملل، تا اونا بیان تصمیمی بگیرن، همهٔ ما مردیم.
armind
۱۱
خیابان بیرون پادگان شلوغ بود و ماشین‌ها دائماً در حرکت بودند اما زندگی در پادگان متوقف شده بود.
armind
۸
«اگر سازمان ملل واقعاً ازمون دفاع می‌کرد، مشکلی نبود اما تمام کاری که اونا انجام می‌دن اینه که هر روز تعداد حملات مرگ‌بار به شهر رو ثبت می‌کنن، انگار ما نمی‌تونیم خودمون بشماریم‌شون. هیچ‌کس احترامی برای این سازمان قائل نیست. ما اینجا بهش می‌گیم ملل بی‌خاصیت.»
armind
۷
«این‌که چیزی رو تو اخبار ببینی یک چیزه، اما اینکه از نزدیک درکش کنی، یک چیز دیگه است.»
سارا
۷
همه به چیزی احتیاج داریم که بهش باور داشته باشیم
armind
۶
به امید روزی زندگی می‌کنم که دوباره همه باهم باشیم.
armind
۵
عجیب بود که جنگ، به‌جای اینکه ما را به‌هم نزدیک‌تر کند، بیشتر از هم دور کرده بود.
armind
۴
اندرو گرفته گفت: «پدرم خیلی مریضه، سرطان داره.» «وای متأسفم. امیدوارم بهتر بشه.» مرگ برایم تبدیل به بخشی معمولی از زندگی شده بود، به ذهنم نرسیده بود که مردم جاهای دیگر هم با آن مواجه می‌شوند.
n re
۴
شگفت‌زده بودم که چطور وقتی پای بچه‌ها در میان است همه‌چیز تازه و نو خواهد بود.
سارا
۴
بعد از ماه‌ها مخفی شدن، مردم بیرون زدند و نسبت به این واقعیت که زخمی یا کشته شدن بخشی از سرنوشت است، تسلیم شدند.
armind
۳
«تلویزیونت رو خاموش کن! تمام صبح داشتی استفاده میکردی، یک نوبتی هم به ما بده.» تلاش همسایه‌های دیواربه‌دیوار هامو برای سازمان‌دهی استفاده‌شان از منبع برقی که تازه پیدا کرده بودند، مرا به خنده می‌انداخت.
armind
۳
آیدا بلند شد و ژاکتش را برداشت: «من با یک صرب ازدواج کرده بودم. اما سال‌ها پیش ترکش کردم.» مایک پرسید: «واقعاً؟ به این خاطر که صرب بود؟» «نه، به این خاطر که عوضی بود.» آیدا به خشکی جواب داد و ما همه خندیدیم.
n re
۳
عاشقِ بودن در کنار مادر بودم. او همیشه همه‌چیز را می‌دانست.
n re
۳
در نظرم فروشندگان بازار سیاه، انسان‌های حقیری بودند که از بیچارگی ما برای خودشان ثروت جمع می‌کردند.
n re
۲
فهمیدم، کسانی هستند که شرایطشان خیلی بدتر از ما است و تصمیم گرفتم هیچ‌وقت شکایتی نکنم.
n re
۲
خیابان بیرون پادگان شلوغ بود و ماشین‌ها دائماً در حرکت بودند اما زندگی در پادگان متوقف شده بود. هیچ‌چیزی برای انجام دادن نبود؛ نه مدرسه‌ای برای رفتن و نه هیچ برنامه‌ای برای پناهجویان. آینده‌مان نامشخص بود. همه منتظر اتفاقی بودند.
n re
۲
گریستیم و به جنگی که این شرایط را به سرمان آورده بود لعنت فرستادیم.
n re
۲
دیدن رفتن او وحشتناک بود، به‌خصوص که نمی‌دانستیم آیا دوباره او را خواهیم دید یا نه.
n re
۲
این روزها بچه‌ها هرچقدر دوست داشتند در رخت‌خواب می‌ماندند. چیزی نبود که به‌خاطرش بلند شوند.
armind
۱
به‌جایی نامعلوم در بیرون پنجره خیره شدم و با تأثر گفتم: «همه، کسی یا چیزی را از دست داده‌اند. الان کلی درد و تنفر وجود داره. نمی‌دونم چطور می‌تونیم چیزی که به سرمون اومده رو فراموش کنیم.» نویسنده سرد و بی‌احساس گفت: «احتمالاً یک یا دو نسل زمان می‌بره.»
n re
۱
وضعیت عجیب و سورئالی بود، شبیه گروهی دیوانه بودیم که برای یک روز، از دیوانه‌خانه آزاد شده بودند.
n re
۱
حتی نمی‌دانستیم روز را به انتها خواهیم برد یا نه، چه برسد به فردا. برنامه‌ریزی برای چنان آیندهٔ دوری، چنان بود که گویا داریم سرنوشت را فریب می‌دهیم.
armind
۰
«فودو همیشه می‌گفت: لعنت به این جنگ. فقط می‌جنگی تا زیر تیر دروازه تموم کنی.» مشا گفت: «انگار می‌دونست که قراره چه اتفاقی بیفته.» روز بعد فودو را در یک استادیوم فوتبال که حالا تبدیل به قبرستان شده بود دفن کردند.
n re
۰
ناگهان انگار کسی دکمهٔ نامرئی سکوت را فشار داده باشد تمام صداهای اطرافم ناپدید شد و صدای خودم را شنیدم
n re
۰
هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم که داشتن آب لوله‌کشی بتواند باعث این‌همه هیجان و خوشی بشود.
n re
۰
اینکه با وجود سختی‌های خودش، هنوز نگران بقیهٔ مردم بود مرا متعجب کرد.
n re
۰
در شهری سرشار از ترس و امیدهای بربادرفته، ما به هرگونه کمک خارجی به دیدهٔ شک و تردید نگاه می‌کردیم.
n re
۰
تعداد انگشت‌شماری دکتر هستن و اونها هم بیشتر از ظرفیتشان کار می‌کنند و مجروح‌ها رو مداوا می‌کنند. اونا دارن معجزه می‌کنن. نبود تجهیزات پزشکی و داروی بیهوشی کارشون رو تقریباً غیرممکن کرده.»
n re
۰
ماندن در خانهٔ خالی، عجیب و غریب بود. دلم برای سروصدای خانه و بودن کنار خواهرها و برادرهای کوچک‌تر که دنبال هم می‌دویدند و بازی می‌کردند تنگ شده بود
n re
۰
قبر عمویم را در گوشهٔ انتهای قبرستان، نزدیک جاده پیدا کردم. دیدن اسم او که روی سنگ حک شده بود، یادم آورد که همه‌چیز تمام شده است. روی زمین مچاله شدم و گریه کردم. از شروع جنگ، باور داشتم که وقتی تمام شود، همه به زندگی گذشته برخواهیم گشت. اما زوران و خیلی‌های دیگر برای همیشه رفته بودند و هیچ‌چیز در زندگی‌امان مانند گذشته نمی‌شد.