در کتاب اول میگوری همراه نامزدش جیگوری به آبمیوهفروشی رفتند که آبانار بخورند، اما جیگوری با سلاح سرد آقای آبمیوهفروش به قتل رسید. میگوری خیلی سعی کرد انتقام نامزدش را از مرد آبمیوهفروش بگیرد، اما نتوانست. چون قلب مهربانی داشت و نمیخواست واژهٔ قرمز عشق را با لکهٔ سرخِ انتقامجویی بپوشاند. پس بیخیال شد و او را بخشید. کمی بعد با نیگوری آشنا شد. با هم ازدواج کردند و برای ماهعسل رفتند شمال.
حالا آنها باید برگردند و زندگی مشترکشان را شروع کنند. آیا میتوانند؟