هیچکس مرا نمیشناخت و حتی اگر میشناخت، آیا واقعاً به من اهمیت میداد؟ میدانستم برای کسی بجز خانوادهام مهم نیستم. هیچکس در این دنیا آنقدر عاشقم نبود که خود را برای پیدا کردن من به دردسر بیندازد، آن درهای لعنتی را باز کند و نامم را فریاد بزند. هیچکس از رفتن من در عذاب نبود. همه سرگرم کار خودشان بودند.