جملات زیبای کتاب همان خواهم شد که تو می‌خواهی | طاقچه
تصویر جلد کتاب همان خواهم شد که تو می‌خواهیsubscriptionAvailable

کتاب همان خواهم شد که تو می‌خواهی

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۴۷ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سیّد جواد
۴۰
نقاب‌ها آنچه را در قلب‌ها می‌گذرد، پنهان می‌کنند.
سیّد جواد
۲۳
خیلی از خانم‌ها خوردنی‌های شکلات‌دار را دوست دارند.
FerFerism
۱۴
باور کن، جنایت‌های بزرگ و شیطانی همیشه توسط آدم‌های عادی اتفاق می‌افته.
FerFerism
۱۲
شاید این هم به دلیل تغییر حالت‌های نوجوانی باشه. یه روز دنیا رو فتح می‌کنند و یه روز دنیا براشون به آخر می‌رسه.
zeinab
۱۱
هیچ‌کس مرا نمی‌شناخت و حتی اگر می‌شناخت، آیا واقعاً به من اهمیت می‌داد؟ می‌دانستم برای کسی بجز خانواده‌ام مهم نیستم. هیچ‌کس در این دنیا آن‌قدر عاشقم نبود که خود را برای پیدا کردن من به دردسر بیندازد، آن درهای لعنتی را باز کند و نامم را فریاد بزند. هیچ‌کس از رفتن من در عذاب نبود. همه سرگرم کار خودشان بودند.
MisSSis
۱۱
«تو بدتر از من نیستی. شرایط تو باعث شده چنین باشی».
FerFerism
۹
من داشتم به همسرم خیانت می‌کردم. و سعی می‌کردم خیانتم را توجیه کنم. به خودم می‌گفتم، من حتی اچ. جی را ندیده‌ام. او فقط یک اسم اینترنتی است، یک انسان مجازی. خودم را توجیه می‌کردم که مگر دلبستگی روزافزون من به او، با علاقه‌ام به خرید یک پنت‌هاوس فرقی دارد؟
FerFerism
۹
گفت همه هر روز خیانت می‌کنند، بعضی‌ها با جسمشان، بعضی‌ها با قلب و فکرشان. همچنین گفت که من بهتر از دیگران نیستم، درواقع همه از یک قماشیم؛ گرچه من به حرفش خندیدم. اما من نگران بودم که خودم از همه بدتر باشم
FerFerism
۸
«ما به‌خاطر ذاتمان و سرشت و آفرینشمان محکوم به فنا هستیم» او درواقع در تمام نمایشنامه‌هایش هیچ چیز جدیدی خلق نکرده است. او با این نمایشنامه‌ها حسد، خیانت یا حرص و طمع حکمرانان را نیافریده، بلکه به ما نشان می‌دهد که همۀ اینها در وجود ما نهادینه شده است. او اشرار درون ما را مختص زمان یا مکان خاصی نمی‌داند و می‌گوید این حقیقت درونی ماست و چنین خواهد بود.
FerFerism
۸
جوان‌ها ما رو ترک می‌کنند، بعضی‌شون کشته می‌شن. مردها هم که دارند با سکتۀ قلبی می‌میرند. خیلی زود اینجا کشور پیرزن‌ها می‌شه.
ƒaɾʑaŋҽɧ
۸
مشکل اینجاست که عهد و پیمان‌هایی که اول زندگی بسته می‌شود بسیار کلی و عمومی هستند و جزئیات را همیشه نادیده می‌گیریم؛ در کلیسا می‌ایستیم و جملات کلیشه‌ای را تکرار می‌کنیم «در خوشی و ناخوشی، در سلامتی و بیماری...»، شاید آن‌زمان «ناخوشی» برایم این‌طور معنا می‌شد که روزی مری آنفلوآنزا بگیرد و من مجبور باشم برایش سوپ درست کنم و دستمال کاغذی ببرم یا مثلاً ما کارمان را از دست بدهیم، یا بدترین حالت اینکه بچه‌دار نشویم. در آن هنگام همۀ این سناریوها در آن عهد و پیمان‌ها گنجانده می‌شد.
سیّد جواد
۸
دست‌هایش را دور مونا حلقه کرد و بدن گریان او را در آغوش گرفت.
سیّد جواد
۷
چرا عصبانی شدم؟ من ترورییت نیستم.
سیّد جواد
۷
کوچک‌ترین پسر ساندرز وقتی با چند دختر می‌خواستند در این انبار پنهان شوند جسد را دیده و به پلیس اطلاع داده بود.
FerFerism
۶
نمی‌دانم ممکن است زمانی برسد که از اینکه هیچ‌وقت خودم نبوده‌ام ماتم بگیرم. مهم نیست که چقدر نقشم را خوب بازی کردم، پس حالا وقتش بود که پرده‌ها پایین بیفتد و من برای ادای احترام به تماشاگران تعظیم کنم.
n re
۶
باور کن، جنایت‌های بزرگ و شیطانی همیشه توسط آدم‌های عادی اتفاق می‌افته.
سیّد جواد
۵
جسد دخترک طاق‌باز در گوشۀ انبار اریکسون رها شده بود. نیمی از جسد در آب غوطه‌ور بود. چون یک قسمت از انبار ویران شده و داخل رودخانه افتاده بود. دست‌هایش روی نیم‌تنه‌اش افتاده بود و پیراهن حاشیه‌دار خون‌آلودی به تن داشت. از لبۀ پائینی دامن پاهای برهنه‌اش که در آب تکان می‌خورد دیده می‌شد. هر کدام از پاها به اندازۀ دور کمر دخترک ورم کرده بود و مثل نهنگی به نظر می‌رسید که در تالابی کثیف شنا می‌کند. قسمت بالای بدنش که بیرون آب بود انگار هیچ ارتباطی با پاها نداشت. من قبلاً هم جسدهای چاقوخوردۀ زیادی را دیده بودم که مثل این یکی شناور بودند اما حتی در کابوس‌هایم هم صحنه‌ای به این بدی ندیده بودم. چهره‌اش آن‌قدر معیوب و آسیب‌دیده بود که قابل شناسایی نبود.
سیّد جواد
۴
دستشویی هواپیما مثل یک سفینۀ فضایی بود.
n.k
۴
هر چیز باارزش و تغییر بزرگ با ترس همراه است اما بزرگ‌ترین داستان‌ها هم با اولین قدم شروع می‌شوند...
aseman
۲
حالا دقیقاً می‌دانستم چه کسی هستم. این شاید اولین بار بود که این احساس را داشتم. دقیقاً می‌دانستم چه می‌خواهم و می‌دانستم برای به‌دست آوردن خواسته‌هایم چه باید بکنم. همه‌چیز برایم واضح بود. درست شبیه اینکه از خوابی که به نظر خیلی واقعی می‌آید، بیدار شوی و با دنیای حقیقی مواجه شوی، از جا برخواستم. آماده بودم تا این دختر گریان احساساتی را در همین چاله دفن کنم. احساس رهایی دلنشینی می‌کردم.
Tan_naz
۱
هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تونه جای خالی تو رو بگیره. وقتی با تو نیستم، از این حالت متنفرم. از اینکه به دام افتاده باشم ناراحتم. نمی‌تونم فرار کنم. این‌ها دیگه نقش نیست و هر روز احساس می‌کنم دارم بدبخت‌تر و بیچاره‌تر می‌شم چون تنها چیزی که واقعاً می‌خوام اینه که...
Tan_naz
۱
یادداشت را بیرون آوردم. دستخط خودم بود اما گویی کلمات متعلق به هتی بود: به نیویورک برو... هتی آن‌ها را در هوای پیرامونم زمزمه می‌کرد. من آن هوا را نفس می‌کشیدم و سینه‌ام پر از درد و اندوه می‌شد. این کلمات را باید تا پایان عمر نگه می‌داشتم. بدان که دوستت داشتم.
دختر دریا
۱
هیچ‌وقت دختری به‌خاطر هیچ‌چیز کشته نمی‌شود، حتی در کشورهایی که امنیت وجود ندارد هم برای مرگ باید دلیلی وجود داشته باشد. اینجا نه رانندۀ وحشی که از اتومبیلش به سمت دیگران شلیک کند وجود دارد و نه پسرهای خشمگین و طغیانگری که با خود اسلحه به دبیرستان ببرند. همۀ شهرهای وحشی و دیوانه‌ای که چنین اتفاقاتی در آن‌ها می‌افتد، یک دنیا از اینجا دور هستند.
دختر دریا
۱
هیچ‌وقت دختری به‌خاطر هیچ‌چیز کشته نمی‌شود، حتی در کشورهایی که امنیت وجود ندارد هم برای مرگ باید دلیلی وجود داشته باشد. اینجا نه رانندۀ وحشی که از اتومبیلش به سمت دیگران شلیک کند وجود دارد و نه پسرهای خشمگین و طغیانگری که با خود اسلحه به دبیرستان ببرند. همۀ شهرهای وحشی و دیوانه‌ای که چنین اتفاقاتی در آن‌ها می‌افتد، یک دنیا از اینجا دور هستند.
Mary gholami
۱
هر چیز باارزش و تغییر بزرگ با ترس همراه است اما بزرگ‌ترین داستان‌ها هم با اولین قدم شروع می‌شوند...
n re
۱
انتظار پاسخ یا عکس‌العملی از او نداشتم، همان‌طور که انتظار نداشتم فرشته‌ای پاسخ مرا بدهد. اما بعضی اوقات ما کلماتی را به کار می‌بریم تا ببینیم آن‌ها چه اثری روی زمان یا مکان می‌گذارند؟ حداقل چه بازتابی روی خودمان دارند؟ و خیلی از این کلمات مثل چاقویی روحمان را می‌خراشد
دختر پاييزي
۱
همیشه سکوت زودتر از کلمات قائله را ختم می‌کند
Mary gholami
۰
همیشه سکوت زودتر از کلمات قائله را ختم می‌کند.
n re
۰
اینجا هنوز اعتقاد بر این است که جان و مال مردم مهم است،
n re
۰
خیلی‌ها درک نمی‌کنند که نقش بازی کردن دقیقاً یعنی شخص دیگری شدن، یعنی افکار و نیازهایت را آن‌قدر تغییر بدهی که حتی خودت را هم فراموش کنی