
Aysan
۳۲۷
کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمیدانم
به تاریکی در افتادم ره روشن نمیدانم
محمد عارف
۲۳۹
روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم
تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت
Aysan
۱۷۹
ندارم من درین حیرت به شرح حال خود حاجت
که او داند که من چونم اگرچه من نمیدانم
معجزهیِ سپاسگزاری.
۱۷۵
هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
S
۱۵۲
گناهم گر زماهی تا بماه است
ولیکن رحمتت بیش از گناه است
rezvan
۸۹
دلی کز عشق جانان دردمند است
همو داند که قدر عشق چند است
S
۸۶
ره بس دور است توشه بردار و برو
فارغ منشین تمام کن کار برو
تا چند کنی جمع که تا چشم زنی
فرمان آید که جمله بگذار برو
"Shfar"
۷۵
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
چڪاوڪ
۷۳
آنکه باشد او ز نسل فاطمه
باشدش در خیر و خوبی خاتمه
KhodaDaily
۶۳
گر ترا آن چشم غیبی باز شد
با تو ذرات جهان هم راز شد
:)
۴۴
که عالم گویی از سر نوجوان بود
چو رخ در خاک خواهد ریخت چون گل
می گلرنگ ده بربانگ بلبل
بسی گل بر دمد دل چاک کرده
تو روی همچو گل در خاک کرده
میی در ده که امشب نیم مستیم
که ما از بهر رفتن آمدستیم
چو وقت صبحدم یک جام خوردیم
بمی بر صبح بی شک شام خوردیم
آزا هولمز
۴۰
من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست
اِیْ اِچْ|
۳۵
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
Porseshgar
۳۵
پدر را گفت آن خواهم همیشه
که باشد کیمیا سازیم پیشه
اگر یابم بعلم کیمیا راه
شوند از من جهانی کیمیا خواه
شبــــ🍃ــنــم
۳۰
من ندانم تو منی یا من توی
محو گشتم در تو و گم شد دوی
چڪاوڪ
۲۹
گفت: هرگز متکبر بوی معرفت نیابد.
گفتند: نشان متکبر چیست؟
گفت: آنکه در هژده هزار عالم نفسی بیند خبیث تر از نفس خویش.
Porseshgar
۲۹
فلک گویی یکی بازیگر آمد
که هر ساعت برنگی دیگر آمد
Porseshgar
۲۹
طبیعت لاجرم در هر زمانی
بنو نو میسراید داستانی
Nima
۲۷
گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
سپهر
۲۶
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
S
۲۳
جهد کن ای دوست تا واصل شوی
یک ره و یک قبله و یک دل شوی
والذین جاهدوا فرمود حق
جهد کن در راه تا گیری سبق
هر که را این راه حق حاصل شود
بیشکی او با خدا واصل شود
هر که را این راه ناید در شمار
در قیامت پیش حق شد شرمسار
k.d
۲۳
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
Porseshgar
۲۲
گر نکوییت بیشتر گردد
آسمان در زمین به سر گردد
آزا هولمز
۲۲
گر ز عشق اندک اثر میدیدیی
عیبها جمله هنر میدیدیی
"Shfar"
۲۰
ز پا افتادم از درد جدایی
معجزهیِ سپاسگزاری.
۱۹
ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی دل و جان از تو بی خبر
ای عقل پیر و بخت جوان گرد راه تو
پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر
جویندگان جوهر دریای کنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر
چون بی خبر بود مگس از پر جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر
"Shfar"
۱۹
دانی که چه خواهم من دلسوخته از تو
خواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست
Yasin
۱۷
مانع خود هم منم در راه خویش
Elahe
۱۵
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
:)
۱۵
ای برادر گر تو هستی حق طلب
جز بفرمان خدا مگشای لب
گر خبر داری زحی لایموت
بر دهان خود بنه مهر سکوت