
بریدههایی از کتاب کلیات عطار
۴٫۴
(۴۲۷)
کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمیدانم
به تاریکی در افتادم ره روشن نمیدانم
Aysan
روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم
تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت
محمد عارف
ندارم من درین حیرت به شرح حال خود حاجت
که او داند که من چونم اگرچه من نمیدانم
Aysan
هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
معجزهیِ سپاسگزاری.
گناهم گر زماهی تا بماه است
ولیکن رحمتت بیش از گناه است
S
دلی کز عشق جانان دردمند است
همو داند که قدر عشق چند است
rezvan
ره بس دور است توشه بردار و برو
فارغ منشین تمام کن کار برو
تا چند کنی جمع که تا چشم زنی
فرمان آید که جمله بگذار برو
S
آنکه باشد او ز نسل فاطمه
باشدش در خیر و خوبی خاتمه
چڪاوڪ
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
"Shfar"
گر ترا آن چشم غیبی باز شد
با تو ذرات جهان هم راز شد
KhodaDaily
که عالم گویی از سر نوجوان بود
چو رخ در خاک خواهد ریخت چون گل
می گلرنگ ده بربانگ بلبل
بسی گل بر دمد دل چاک کرده
تو روی همچو گل در خاک کرده
میی در ده که امشب نیم مستیم
که ما از بهر رفتن آمدستیم
چو وقت صبحدم یک جام خوردیم
بمی بر صبح بی شک شام خوردیم
:)
من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست
آزا هولمز
پدر را گفت آن خواهم همیشه
که باشد کیمیا سازیم پیشه
اگر یابم بعلم کیمیا راه
شوند از من جهانی کیمیا خواه
Porseshgar
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
اِیْ اِچْ|
من ندانم تو منی یا من توی
محو گشتم در تو و گم شد دوی
شبــــ🍃ــنــم
طبیعت لاجرم در هر زمانی
بنو نو میسراید داستانی
Porseshgar
گفت: هرگز متکبر بوی معرفت نیابد.
گفتند: نشان متکبر چیست؟
گفت: آنکه در هژده هزار عالم نفسی بیند خبیث تر از نفس خویش.
چڪاوڪ
گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
Nima
فلک گویی یکی بازیگر آمد
که هر ساعت برنگی دیگر آمد
Porseshgar
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
سپهر
جهد کن ای دوست تا واصل شوی
یک ره و یک قبله و یک دل شوی
والذین جاهدوا فرمود حق
جهد کن در راه تا گیری سبق
هر که را این راه حق حاصل شود
بیشکی او با خدا واصل شود
هر که را این راه ناید در شمار
در قیامت پیش حق شد شرمسار
S
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
k.d
گر نکوییت بیشتر گردد
آسمان در زمین به سر گردد
Porseshgar
گر ز عشق اندک اثر میدیدیی
عیبها جمله هنر میدیدیی
آزا هولمز
ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی دل و جان از تو بی خبر
ای عقل پیر و بخت جوان گرد راه تو
پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر
جویندگان جوهر دریای کنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر
چون بی خبر بود مگس از پر جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر
معجزهیِ سپاسگزاری.
ز پا افتادم از درد جدایی
"Shfar"
دانی که چه خواهم من دلسوخته از تو
خواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست
"Shfar"
مانع خود هم منم در راه خویش
Yasin
ای برادر گر تو هستی حق طلب
جز بفرمان خدا مگشای لب
گر خبر داری زحی لایموت
بر دهان خود بنه مهر سکوت
:)
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
Elahe
حجم
۳٫۴ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۰۰۰ صفحه
حجم
۳٫۴ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۰۰۰ صفحه
قیمت:
رایگان