
kamrang
۵
گاهی بعضیا میان که فقط برن...این رفتن شاید تلخ ترین تجربه ایه که یه انسان می تونه داشته باشه
مثل مردن کسی که از خودت بیشتر دوسش داری...اونا میان تا تو طعم عشقو بچشی و بدون اینکه این طعمو هضم کنی میرن..
دیدی وقتی یه غذایی مقدارش کمه طعم خوبش همیشه می مونه زیر زبونت؟
اون اومد...تا فقط بهم بگه عشق چه رنگیه...تا من بفهمم زندگی چقدر متفاوته وقتی یه نفرو یه جوری می خوای که تا حالا کسی
رو نخواستی...
اون یه نفر میره
اما یه نقش زیبا رو توی روحت جا میذاره...
kamrang
۴
نیامده ایم که برویم وفراموش شویم
بلکه آمده ایم که بمانیم
و
ماندگار شویم
kamrang
۳
چرا ما آدما به احساسات دیگران اهمیت نمیدیم...من اگه الان میگفتم دندونم آبسه کرده بیشتر نگران میشدی تو
kamrang
۳
یه ترسو همیشه نزدیکه، آدمو زاپاس نگه می داره...به خاطر منافعش...می مکش وتا تمومش نکنه دورش نمیندازه
فریز میکنه واسه روزای بعد..
آدم فریز شده هیچ وقت اون آدم سابق نمیشه
kamrang
۲
آدما روزانه جذب خیلی چیزا میشن
یه فیلم یه سخنرانی یه رئیس جمهور
یه جمله یه شخص و چون فرهنگ لغتی واسه احساسات اختراع نشده همیشه این احساسو اشتباه برداشت می کنند
واسه همینه ما اینقدر عاشق داریم
آدمایی که فکر می کنند عاشقند
اما مسحورند.. مجذوبند.. تکلیفشون بااحساسشون روشن نیست و چون اسم احساسشونو نمی دونند لغت عشقو عاریه می گیرند
شاید تو ده هزارتاشون یکیشون واقعا عاشق باشند...واینو گذر زمان مشخص میکنه
گذر زمان
توصیه شده واسه سوالات ودردای بی جواب...
اگه نداشتیمش منتظر معجزه از کجا بودیم واقعا؟؟؟
عشق دیگه کجا بود...
kamrang
۲
بیشتر وقتا با خودم فکر می کنم زندگی یعنی چی؟
اینکه هر روز از آغاز تا پایان قاطرتو برداری بری سر جاده وبیای تو ده واسه چند شاهی تا وقتی که بمیری
ته ته خوشیتم یه چای کمرباریک باشه با یه زن کم توقع تر از خودت؟
تو کل عمرتم پاتو از ده کوچیک وبی امکانات بیرون نذاری؟؟
زندگی یعنی همین بالا وپایین کردن این جاده خاکی مسخره تا بمیری؟
ما دنیا اومدیم واسه این روزمرگی بی معنا وبی ارزش؟
من این زندگی با این سبک رو نمی خوام!
نمی خوام مثل خان بابا زندگی کنم!
یا مثل ننجون...
من باید یه چیزایی دست گیرم شه از این دور باطل وتکراری...!
حتما یه چیزی هست؛
"وگرنه فرق ما با قاطر خان بابا چیه؟"
kamrang
۲
شما واقعا تکه های پازل عشق بودید اما تو زمان ومکان غلط به هم رسیدید و موانع اخلاقی واجتماعی رابطه تونو طرد میکنه
و شما برای همیشه باید درد بکشید چون طبیعت شما مال اون عشقه اما موانعی که خود آدما ساختند منعش میکنه اینجاست که آدم
باید درد بکشه تا بمیره
kamrang
۲
ما خودمون یه وقتایی میشیم پله...در واقع خودمون این کارو با خودمون می کنیم
به طرف اون قدر بها می دیم که به ما حاکم میشه.. این بها دادن گاهی از ترسه
گاهی از عشق...
نوع عشقش بدتره...اون قدرتمند میشه.. مغرور میشه و اگه یادش بره قدرتش از کجاست حتی اونی که بهش قدرت داده رو هم زیر
پاش له میکنه..
چادرو از سرم ول دادم
_مگه میشه امیر...که آدم اونقدر بی صفت بشه که یادش بره اونهمه عشق وبیاد طرفو له کنه؟
با دهنش هااا کرد و یه بخار خوشگل دور صورتشو گرفت
_میشه آنه...از آدمیزاد بدتر از ایناشم برمیاد...آدمی که خداشو، ذاتشو فراموش میکنه...این که براش کاری نداره به مراتب راحت
تره...
شمع
۲
اگه قرار باشه با هرشکستی دنیا به آخر برسه که سنگ رو سنگ بند نمیشد...امید داشته باش...
کاربر ۳۹۱۱۰۸۶
۲
" اگه مردن تولدی دیگره
پس خودکشی یه جورایی
یا سقطه
یا تولد زودرس با یه روح نارس که تا آخر بودنش مشکلات خودشو داره "
دقیقا همینه
و چه حماقتی که به خاطر رهایی از رحم تنگ وتاریک تمام آیندهٔ روحی تو خراب و تلخ کنی!
پدرم...
kamrang
۱
" علت بودن ما چیست؟ "
سوالی بود که همیشه تو ذهن بشر وول می خورده
مثل یه پسربچهٔ شیطونی که از ترس خراب کاریاش پاشو ببندی به پایهٔ مبل و نذاری جم بخوره...
همین قدر بی رحمانه..!
میدونی که حقشه بازی کنه، شیطنت کنه، کنجکاوی کنه.. دنیارو بشناسه..
اما درصد خرابکاریش بالاتره
و
این باعث شه از تمام حقوقش محروم شه!
همه بی رحمی اون مادرو محکوم می کنیم!
سوال یحیی مثل حق اون پسربچه س تو ذهن ما
که از ترس بیراهه رفتن پاشو می بندیم به اصولی که تو ذهنمون نهادینه شده...
kamrang
۱
امیر چی.. اونم موافقه..؟
اونم خبر داره وقتی به چشای یحیی نگاه می کنی دستات یخ می کنه...اونم می دونه از فکر دوباره دیدنش ریتم نفسات سرعت می گیره...
خبر داره یه موج ناشناس و نامرئی بین تو و اون در جریانه؟
_از خودت حرف نزن...اصلا اینطور نیست...ما دوساعتم همو ندیدیم چطور این چیزایی که گفتی ممکنه آخه.. اونم واسه من؟
_من من نکن...تمام اونایی که من من کردند آخرش قافیه رو باختند!
حواست باشه غرور و شهوت دوتا از نقاط ضعف مهارنشدنی بشره.. پس من من نکن!
kamrang
۱
خب حالا من دوست دارم اینجوری بگردم
با دوستای خاص خودم بگردم
نمازمو بخونم یا نخونم
لاک بزنم.. آرایش کنم...می خوام بدونم به نرگس چه ربطی داره؟
_شاید تو راست بگی منیژه در مورد آزادی وانتخاب
اما وقتی تو محیطی هستی که مجبوری چندنفر دیگه رم تحمل کنی باید به نظم عمومی احترام بذاری
نظم عمومی یعنی عرف اکثریت
عرف اکثریت یعنی وقتی تو جمعی هستی که ده نفرند که هفت تاشون به حجاب معتقدند باید تو هم حجاب داشته باشی یا برعکس
_خب اینکه دوروییه!
_نه نیست.. این احترام به جمعه چون اگر برخلاف این باشی قضاوت میشی اونم ناجوانمردانه!
kamrang
۱
لای درزهای ذهنم و پیچ های رگه های خاکستری مغزم گم شده ام...
کاش کسی بیاید دستم را بگیرد وببرتم به عمق شناختی که عمریست دنبالشم...
و هرچه گشته ام کمتر یافته ام...گم شده ام بین اینهمه هیاهو...مرا بیابید ونجاتم دهید
kamrang
۱
تا حالا شده یه گروه مورچه رو یه جا له کنی یا موقع نظافت خونه آب بگیری روشون..
با خودم فکر کردم که آره...اما روم نشد حقیقتو بگم
تو چشام نگاه کرد و گفت:
_تو هم یه جانی هستی آنه...!
اگه از بالا نگاه کنی تمام این بچه ها از مورچه و پشه هم حقیرترند...تو داری از زاویهٔ موازی نگاه می کنی و بهشون ارزش
قائلی...از بالا همه حقیرند...همه بی ارزشند...همه تلی خاکند
واسه همینه که اونایی که از بالا به آدما نگاه می کنند به حسابشون نمیارند
مثل هیتلر یا تمام جانیانی که در تاریخ بودند و قراره برن تو تاریخ
می بینی آنه ...هممون جانی هستیم
درجه ها فرق می کنه
وگرنه تو بطنش بری همه جانی هستیم و نمی تونیم به خدا خرده بگیریم که چرا اون بالا نشسته وجلوی نابودی هزاران مظلوم تو
جنگ وبیماری رو نمی گیره
kamrang
۱
همهٔ ما چه اونایی که پدرومادر وخانواده حمایتشون می کنه چه اونایی که دولت چه اونایی که هیچ
کس...در نهایت همشون یه جورایی بی هدفند وسردرگم
فقط یه انقلاب درونیه که می تونه یاد آدم بیاره که چرا وجود داره
پس نباید واسه دیگران دلسوزی کرد بیشتر از دیگران باید دلمون به حال سردرگمی خودمون بسوزه
شمع
۱
_گوش کن نرگس...تا زمانی که سعی کنی فراموشش کنی در واقع داری یادآوریش می کنی...
بی تفاوت باش و بذار گوشهٔ ذهنت دست وپا بزنه
یه روز صبح پا میشی می بینی تموم کرده این لاشهٔ بی جون!
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
۰
یاد جملهٔ شیطان می افتم که میگه: غرور گناه محبوب منه!