حجاب، همان موضوعی که خیلیها میخواستند باشد و خیلیها هم میخواستند نباشد. میدانستم حجاب صرفاً یک پوشش نیست و خیلیها از بودنش احساس خطر میکنند. من به این حجاب علاقمند بودم. برای همین با رضایت زائدالوصفی به استقبالش رفتم. برای دوخته شدن چادرم لحظهشماری میکردم. وقتی مادر چادر را از زیر چرخ درآورد، با شوق مقابل آینه ایستادم تا خودم را تماشا کنم. آن شب، چندبار مقابل آینه دور خودم چرخیدم و به خودم آفرین گفتم. از خدا تشکر میکردم که مرا وارد این مرحله از بندگی کرده است. حالا انگار حس میکردم کسی هوایم را دارد و مراقبم هست. یک حس عجیبی که از آن به بعد همه جا با من بود. روز بعد، هنگام بازگشت از مدرسه، باز پسرخاله را دیدم که از سر کوچه میگذشت. نگاه تحسینآمیزش به من فهماند که چقدر تغییر کردهام.