اصلاً نمیدونم چی شد که به دعوت نفیسه راه پیدا کردم به همچین جایی؛ جایی که ابداً جای من نبود. شایدام تنها یه هوس بود که من رو کشوند به اونجا. خلاصه داشتم تو این وحشت و نگرانی غرق میشدم که نفیسه گفت: «چته؟»
بهش گفتم:
- بیا از اینجا بریم
نفیسه بهم خندید و گفت:
- آخی! جوجه کوچولوی ما ترسیده!
بعد قیافهای جدی به خودش گرفت و در ادامه حرفش گفت:
- بزرگ شو سُمیه! تا کی میخوای یه دختر بچه ساده و بیکلاس باشی؟ یه گوگول مگولی ناز نازی. اگه میخوای تو زندگیت موفق باشی و کنیز دست به سینه شوهرت نباشی، باید این چیزا رو ببینی. خلاصه قاطی ما بشی بابا!