عمویی داشتم رستم نام، خیلی قوی بود، ورزشکار بود، کشتی میگرفت. در باشگاهی که تمرین میکرد به جز استادش که او هم در جهان بینظیر بود، هیچکس حریفش نمیشد. استادش فقط او را قبول داشت و حاصل زندگی ورزشیاش را در عمو رستم من میدید. باشگاههای دیگر هم عمو رستم من را به عنوان فوق قهرمان میشناختند و از او حساب میبردند. عمو رستم حتی از استادهای آنها هم قویتر بود. تنها چیزی که سبب میشد عمو رستم علیرغم خواهشهای مکرر، باشگاه جدیدی باز نکند، حرمت استادش بود، قسم خورده بود و سبیلش را گرو گذاشته بود که تا استاد هست در برابر او عرض اندام نکند و نکرد. آن روزها حرمت تار سبیل از صدها امضا و تعهد محضری هم مسئولیتآورتر بود، به خصوص برای عمو رستم من.