
Pooria Mardani
۳۵
زیبا نبود، اما به دل من مینشست. فقط یک نظر نگاهش کردم، آنموقع جوان بودم، و اصلاً حرفی هم زدیم؟ باز هم گاهی جلوی چشمم ظاهر میشود، و مطمئنم در خواب به من سر میزند، چون وقتی از خواب برمیخیزم دلم آرام است.
شراره
۲۳
شاید خود خدا هم گذشته رو فراموش کرده، اتفاقهایی که قبلاً افتاده، اتفاقهایی که همین امروز افتاده. و اگه این چیزها تو خاطر خدا نباشه، چه انتظاری از آدم باید داشت که یه آهه و یه دم؟
Nino
۲۲
مطمئنم در خواب به من سر میزند، چون وقتی از خواب برمیخیزم دلم آرام است.
Nino
۱۱
زندگی ما دو تا با هم داستانیه که بهخوشی تموم میشه، فرقی نداره چه اتفاقی بیفته.
totoro
۱۱
و کدام مرد با وجود مادرش ترسی به دل راه میدهد؟
Pooria Mardani
۱۱
مطمئنم در خواب به من سر میزند، چون وقتی از خواب برمیخیزم دلم آرام است.
Pooria Mardani
۹
«آکسل، چرا بدخلقی میکنی؟ نمیخواستم با هم دعوامون بشه.»
«ببخشید، شاهزادهخانوم. حتماً حالوهوای اینجا خلق من رو هم تنگ کرده.»
اما اشک در چشم بئاتریس حلقه زد. با خودش زیر لب گفت: «لازم نبود بداخلاقی کنی.»
Pooria Mardani
۹
غریبه فکر میکرد شاید خود خدا هم گذشته رو فراموش کرده، اتفاقهایی که قبلاً افتاده، اتفاقهایی که همین امروز افتاده. و اگه این چیزها تو خاطر خدا نباشه، چه انتظاری از آدم باید داشت که یه آهه و یه دم؟»
رها
۸
من که میگم، آقا، تمام کشور همینطوره. یه دشت سبز زیبا. یه گلزار دلپذیر تو بهار. خاکش رو که بکنی، زیر بابونه و شقایق مرگه
Pooria Mardani
۷
بعد، از من پرسید وقتی تو و شوهرت نمیتونین گذشتهتون رو به یاد بیارید، چطور عشقتون رو ثابت میکنین؟ از اونموقع دارم فکر میکنم. یه وقتایی فکر میکنم و از فکرش میترسم.»
Nino
۵
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند.
Pooria Mardani
۴
بعد، از من پرسید وقتی تو و شوهرت نمیتونین گذشتهتون رو به یاد بیارید، چطور عشقتون رو ثابت میکنین؟
داداش کایکو
۳
ساکسونها بوده، چون نشانههای اجدادم رو همهجاش دارم میبینم. اینجا رو ببین،» ــ ویستان به حیاطی سنگفرششده اشاره کرد که دورتادورش دیوار بود ــ «گمون میکنم اینجا یه دروازهی دیگه بوده، از اون یکی خیلی محکمتره، ولی از پایین جاده به دید دشمن نمیاومده. دشمن دروازهی اولی رو میدیده و بهسمتش حمله میکرده
فائزه قائمی
۳
شاهزادهخانوم، فکر میکردم اگه مه نبود، عشق من و تو برای همدیگه اینقدر عمیق میشد؟ شاید مه مرهم زخمهای گذشته بود.
فائزه قائمی
۳
وقتی واسه نجات دیر شده باشه، واسه انتقام دیر نیست.
راضیه
۲
ولی، آقا، جنگ که تموم نمیشه. یه موقعی واسه زمین و خدا میجنگیدیم، حالا برای خونخواهی دوستهامون میجنگیم، که خودشون تو جنگ خونخواهی کشته شدهن. اصلاً تمومی داره؟ بچهها مرد میشن و به عمرشون فقط جنگ دیدهن.
فائزه قائمی
۲
در این زاغه از گذشته کمتر صحبت میشد. نه به این معنی که تابو بود. منظورم این است که گذشته در مهی، به غلظت مهی که روی مرداب نشسته، گم شده بود. روستاییها اصلاً به ذهنشان نمیرسید به گذشته فکر کنند، حتی به گذشتهی نزدیک.
not sure
۲
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند. هر طور که باشد، جایگاه آدمی در صف حرکتی دستجمعی و باستانی است.
not sure
۲
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند. هر طور که باشد، جایگاه آدمی در صف حرکتی دستجمعی و باستانی است.
Arsacid.Aida
۲
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند. هر طور که باشد، جایگاه آدمی در صف حرکتی دستجمعی و باستانی است.
Hossein
۲
باید از شمشیر ممنون باشم که صحیح و سالمم، نه از زره.
کاربر ۱۱۷۳۵۱۱
۱
«آخه ما چی کار کردیم که خدا اینقدر شرمنده بشه؟»
«نمیدونم، آکسل. ولی گمون نکنم کار من و تو بوده، چون خدا همیشه ما رو دوست داشته. اگه دعا کنیم، دعا کنیم و بخوایم یادش بیاد چیزهای عزیزمون چی بوده، شاید به حرفمون گوش کنه و آرزومون برآورده بشه.»
Nino
۱
فکر میکنم حسی که توی دلمونه مثل قطرههای بارونه که از برگای خیس میچکه، اما آسمون دیگه صاف شده و بارون نمیباره. فکر میکنم بدون خاطراتمون دیگه چی میمونه جز اینکه محو بشیم و بمیریم؟
zahra.n
۱
مردمی که امیدی به انتقام نداشته باشن، قبل از خونریزی به خونخواهی میرن
ناجه فلاحی
۱
رازی هست که آدمی دمِ مرگ درک میکند
selde
۱
«هرچی بشه، بذار ببینم، فقط بذار ببینم.»
me
۱
بعد پشتم را راست کردم و گفتم: «خانمها، اگه حرفی دارین، اینطوری جیغ نکشین!» چشمهایشان را باریک کردند، خشمگین بودند، گفتم: «از من چی میخواین، خانمها؟ چرا راهم رو گرفتهین؟» یکی از زنها صدا کرد: «میدونم همون شوالیهی دیوونهای هستی که از تمومکردن کارش میترسه.» یکی دیگر گفت: «اگه کار خدا رو زودتر انجام داده بودی، ما اینطوری سر راهت آواره نمیشدیم.»
MohammadReza Darvish
۱
مگه میشه؟ مگه ما اشرف مخلوقاتش نیستیم؟ چطوری میشه خدا یادش بره چه کار کردهیم و چی بهمون گذشته؟»
Elahe.G
۱
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند. هر طور که باشد، جایگاه آدمی در صف حرکتی دستجمعی و باستانی است. در نتیجه، این امکان هم هست تل غول نشان جایگاه اتفاقی دلخراش باشد که سالها قبل جان هزاران جوان را در جنگ گرفته. از اینها گذشته، منطقی نیست آدمی به منطق وجودی تل غول فکر کند. اجداد ما اصرار میکردند در مکانهای پست بنای یادبودی برای پیروزهایشان یا شاههایشان بسازند، اما معلوم نیست چرا اینهمه سنگ سنگین را که از قد آدمی هم بلندترند در جایی چنین مرتفع و دورافتاده روی هم قرار دادهاند.
رها
۱
و کدام مرد با وجود مادرش ترسی به دل راه میدهد؟