
بریدههایی از کتاب غول مدفون
نویسنده:کازوئو ایشی گورو
مترجم:فرمهر امیردوست
ویراستار:مهران موسوی
انتشارات:انتشارات میلکان
دستهبندی:
امتیاز
۳.۷از ۱۶۳ رأی
۳٫۷
(۱۶۳)
زیبا نبود، اما به دل من مینشست. فقط یک نظر نگاهش کردم، آنموقع جوان بودم، و اصلاً حرفی هم زدیم؟ باز هم گاهی جلوی چشمم ظاهر میشود، و مطمئنم در خواب به من سر میزند، چون وقتی از خواب برمیخیزم دلم آرام است.
Pooria Mardani
شاید خود خدا هم گذشته رو فراموش کرده، اتفاقهایی که قبلاً افتاده، اتفاقهایی که همین امروز افتاده. و اگه این چیزها تو خاطر خدا نباشه، چه انتظاری از آدم باید داشت که یه آهه و یه دم؟
شراره
مطمئنم در خواب به من سر میزند، چون وقتی از خواب برمیخیزم دلم آرام است.
Nino
زندگی ما دو تا با هم داستانیه که بهخوشی تموم میشه، فرقی نداره چه اتفاقی بیفته.
Nino
و کدام مرد با وجود مادرش ترسی به دل راه میدهد؟
totoro
مطمئنم در خواب به من سر میزند، چون وقتی از خواب برمیخیزم دلم آرام است.
Pooria Mardani
«آکسل، چرا بدخلقی میکنی؟ نمیخواستم با هم دعوامون بشه.»
«ببخشید، شاهزادهخانوم. حتماً حالوهوای اینجا خلق من رو هم تنگ کرده.»
اما اشک در چشم بئاتریس حلقه زد. با خودش زیر لب گفت: «لازم نبود بداخلاقی کنی.»
Pooria Mardani
غریبه فکر میکرد شاید خود خدا هم گذشته رو فراموش کرده، اتفاقهایی که قبلاً افتاده، اتفاقهایی که همین امروز افتاده. و اگه این چیزها تو خاطر خدا نباشه، چه انتظاری از آدم باید داشت که یه آهه و یه دم؟»
Pooria Mardani
من که میگم، آقا، تمام کشور همینطوره. یه دشت سبز زیبا. یه گلزار دلپذیر تو بهار. خاکش رو که بکنی، زیر بابونه و شقایق مرگه
رها
بعد، از من پرسید وقتی تو و شوهرت نمیتونین گذشتهتون رو به یاد بیارید، چطور عشقتون رو ثابت میکنین؟ از اونموقع دارم فکر میکنم. یه وقتایی فکر میکنم و از فکرش میترسم.»
Pooria Mardani
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند.
Nino
بعد، از من پرسید وقتی تو و شوهرت نمیتونین گذشتهتون رو به یاد بیارید، چطور عشقتون رو ثابت میکنین؟
Pooria Mardani
ساکسونها بوده، چون نشانههای اجدادم رو همهجاش دارم میبینم. اینجا رو ببین،» ــ ویستان به حیاطی سنگفرششده اشاره کرد که دورتادورش دیوار بود ــ «گمون میکنم اینجا یه دروازهی دیگه بوده، از اون یکی خیلی محکمتره، ولی از پایین جاده به دید دشمن نمیاومده. دشمن دروازهی اولی رو میدیده و بهسمتش حمله میکرده
داداش کایکو
شاهزادهخانوم، فکر میکردم اگه مه نبود، عشق من و تو برای همدیگه اینقدر عمیق میشد؟ شاید مه مرهم زخمهای گذشته بود.
فائزه قائمی
وقتی واسه نجات دیر شده باشه، واسه انتقام دیر نیست.
فائزه قائمی
ولی، آقا، جنگ که تموم نمیشه. یه موقعی واسه زمین و خدا میجنگیدیم، حالا برای خونخواهی دوستهامون میجنگیم، که خودشون تو جنگ خونخواهی کشته شدهن. اصلاً تمومی داره؟ بچهها مرد میشن و به عمرشون فقط جنگ دیدهن.
راضیه
در این زاغه از گذشته کمتر صحبت میشد. نه به این معنی که تابو بود. منظورم این است که گذشته در مهی، به غلظت مهی که روی مرداب نشسته، گم شده بود. روستاییها اصلاً به ذهنشان نمیرسید به گذشته فکر کنند، حتی به گذشتهی نزدیک.
فائزه قائمی
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند. هر طور که باشد، جایگاه آدمی در صف حرکتی دستجمعی و باستانی است.
not sure
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند. هر طور که باشد، جایگاه آدمی در صف حرکتی دستجمعی و باستانی است.
not sure
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند. هر طور که باشد، جایگاه آدمی در صف حرکتی دستجمعی و باستانی است.
Arsacid.Aida
باید از شمشیر ممنون باشم که صحیح و سالمم، نه از زره.
Hossein
«آخه ما چی کار کردیم که خدا اینقدر شرمنده بشه؟»
«نمیدونم، آکسل. ولی گمون نکنم کار من و تو بوده، چون خدا همیشه ما رو دوست داشته. اگه دعا کنیم، دعا کنیم و بخوایم یادش بیاد چیزهای عزیزمون چی بوده، شاید به حرفمون گوش کنه و آرزومون برآورده بشه.»
کاربر ۱۱۷۳۵۱۱
فکر میکنم حسی که توی دلمونه مثل قطرههای بارونه که از برگای خیس میچکه، اما آسمون دیگه صاف شده و بارون نمیباره. فکر میکنم بدون خاطراتمون دیگه چی میمونه جز اینکه محو بشیم و بمیریم؟
Nino
مردمی که امیدی به انتقام نداشته باشن، قبل از خونریزی به خونخواهی میرن
zahra.n
رازی هست که آدمی دمِ مرگ درک میکند
ناجه فلاحی
«هرچی بشه، بذار ببینم، فقط بذار ببینم.»
selde
بعد پشتم را راست کردم و گفتم: «خانمها، اگه حرفی دارین، اینطوری جیغ نکشین!» چشمهایشان را باریک کردند، خشمگین بودند، گفتم: «از من چی میخواین، خانمها؟ چرا راهم رو گرفتهین؟» یکی از زنها صدا کرد: «میدونم همون شوالیهی دیوونهای هستی که از تمومکردن کارش میترسه.» یکی دیگر گفت: «اگه کار خدا رو زودتر انجام داده بودی، ما اینطوری سر راهت آواره نمیشدیم.»
me
مگه میشه؟ مگه ما اشرف مخلوقاتش نیستیم؟ چطوری میشه خدا یادش بره چه کار کردهیم و چی بهمون گذشته؟»
MohammadReza Darvish
گاهی آدمها یادبودهایی میسازند تا یادشان باشد چه بدیای در حقشان شده. بعضیها صلیب چوبی دارند و بعضیها سنگ رنگشده، درحالیکه بعضیها پشت تاریکیهای تاریخ مخفی ماندهاند. هر طور که باشد، جایگاه آدمی در صف حرکتی دستجمعی و باستانی است. در نتیجه، این امکان هم هست تل غول نشان جایگاه اتفاقی دلخراش باشد که سالها قبل جان هزاران جوان را در جنگ گرفته. از اینها گذشته، منطقی نیست آدمی به منطق وجودی تل غول فکر کند. اجداد ما اصرار میکردند در مکانهای پست بنای یادبودی برای پیروزهایشان یا شاههایشان بسازند، اما معلوم نیست چرا اینهمه سنگ سنگین را که از قد آدمی هم بلندترند در جایی چنین مرتفع و دورافتاده روی هم قرار دادهاند.
Elahe.G
و کدام مرد با وجود مادرش ترسی به دل راه میدهد؟
رها
حجم
۲۵۷٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۲۷۲ صفحه
حجم
۲۵۷٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۲۷۲ صفحه
قیمت:
۱۱۰,۰۰۰
تومان