تاتیانا رفته بود و دمیتری هرگز دوباره چنانکه یک بار یافته بودش او را پیدا نمیکرد، حتی اگر کل جهان را هم جستوجو میکرد، بازهم نمیتوانست. پیش خودش فکر کرد، کمی بیشتر او را پیش خودم نگه میدارم. فقط برای مدت کوتاهی.
خورشید کمکم در آسمان پایین میرفت. او تصمیم گرفت نمیخواهد تاتیانا را از خودش دور کند، هیچوقت. او را پیش خودش در کلبه نگه میداشت. لازم نیست کسی بداند.