یاد افسانهای افتاد که پدرش از برج بابل گفته بود. مردمانی همه یکرنگ و یکزبان برجی میساختند تا همه باهم به آسمان بروند. تندری از پی خشمی آسمانی به برج آتش انداخت. انسان را چه به سودای آسمان؟ مردمان جادو شدند، دیگر زبانِ هم را نمیفهمیدند، رنگها و زبانها زیاد شد، سفید و سیاه، سرخ و زرد به جان هم افتادند، جنگ و مرگ. برج بابل هم بهآسماننرفته خرابهای شد در بسترش.