
farzane
۱۴
«زنان شاید جنگجو نباشند، اما یونانیان بیهوده نگفتهاند جنگهای بزرگ دنیا همیشه بر سرِ زنی بوده.»
آروشا دهقان
۹
اینجا بدون مردان آسودگی هست؟ دختر گفته بود «از من نشنیده بگیر، آسودگی هست، زندگی نیست!»
farzane
۸
دختران آب دیگر ایمان سابق را نداشتند. وسط راه از پاکی خود خسته میشدند.
آروشا دهقان
۸
گفت «هیچ میدانی شاهکشان به بهشت نمیروند؟»
سمیرا گفت «شاهان به بهشت میروند؟»
farzane
۷
پیربانو وردخوانی را تمام کرد. گفت «هیچ میدانی شاهکشان به بهشت نمیروند؟»
سمیرا گفت «شاهان به بهشت میروند؟»
مها
۷
درد آدمی را جاودان میکند نه نام
farzane
۵
«زیاده نگو پسرجان. من فقط نخواستم پسر دومم هم در این گنداب بزرگ شود.»
R.R
۴
یاد افسانهای افتاد که پدرش از برج بابل گفته بود. مردمانی همه یکرنگ و یکزبان برجی میساختند تا همه باهم به آسمان بروند. تندری از پی خشمی آسمانی به برج آتش انداخت. انسان را چه به سودای آسمان؟ مردمان جادو شدند، دیگر زبانِ هم را نمیفهمیدند، رنگها و زبانها زیاد شد، سفید و سیاه، سرخ و زرد به جان هم افتادند، جنگ و مرگ. برج بابل هم بهآسماننرفته خرابهای شد در بسترش.
Setare
۴
«با مرگ یک شاه جهانی نو به دنیا نمیآید؟»
«حتم داری جهانی بهتر است؟»
«بهتر است از جهانی که شما ساختید. تا کِی فریب؟ میدانم آن دختران چگونه میمیرند. به وقتی فکر کنید که جز من، بقیه هم بدانند.»
R.R
۲
«نگاه کن چگونه پیلان و شیران میگریزند. آنچه در دست دارید شمشیر است، نه چوبک چوگان. در دست بگیرید و در این آخرین جنگ بجنگید.»
سرباز گفت «زبان شما را که نمیفهمند.»
سمیرا گفت «آری، زباننفهماند.»
farzane
۲
نگاه کن چگونه پیلان و شیران میگریزند. آنچه در دست دارید شمشیر است، نه چوبک چوگان. در دست بگیرید و در این آخرین جنگ بجنگید
farzane
۲
اولین قانون میهمانیهای دربار: پهلوی چپت را بپوشان. اگر در آن شلوغی دشمنی ناغافل آنجا را بدرد، بیچاره، درجا کارَت تمام است.
farzane
۲
سمیرا همان جا از یکی از دختران آب پرسیده بود اینجا بدون مردان آسودگی هست؟ دختر گفته بود «از من نشنیده بگیر، آسودگی هست، زندگی نیست!»
Setare
۲
کوروش مجبور شد برای آنکه جنگی نباشد بجنگد، من هم مجبورم.
R.R
۱
افسانه نگو مادر، افسانهگویی یهودی شبی در بیخوابی به من افسانهای گفت از دو برادر در نخستین روزهای آفرینش که برهم رشک بردند. به چه چیزِ هم نمیدانم. یا نه، میدانم که بین دو برادر چه چیزها برای حسد هست. برادری دیگری را کشت و نمیدانست با جنازه چه کند. جنازه روی خاک مانده بود. کلاغی از آسمان آمد و با چنگالش زمین را کند. برادر زنده هم زمین را کند. جنازه را به زمین داد. زمین از آن جسد بیابان شد. زمینْ برادر زنده را نفرین کرد و از آن به بعد هر جا که او پا گذاشت، بیابان شد. خشکسالی شد.
R.R
۱
«من پرسشهای تو را پاسخ دادم و تو نه. در سرزمین ما مَثلی است که میگویند پرسش بیپاسخ را با خون میشویند.»
R.R
۱
«در میدان جنگ از روبهرو میجنگی، اینجا پسِ هر دیوارش دشمنی در کمین است.»
Mithrandir
۱
انسان را چه به سودای آسمان؟
Setare
۱
سمیرا گفت «تختوتاجت چه بود؟ مرد، تو بیتاج هم شاه من بودی، تاج را که بر سر نگذاشتی، هیچ، هنوز هم دشمنی است، هنوز هم میمیرند و این آخرین جنگ نیست. تُف بر زمینت بابل، چرا دهان باز نمیکنی؟»
Setare
۱
اگر سمیرا خودش میخواست روزی خوش باشد و با یاد لکههای خون خشکشده، جای شکاف تیر و یک سر بریده روز را آغاز نکند، بالاخره از پستویی همهی این خونهای پاکنشدنی بیرون میریختند.
Setare
۱
از این سکوت خودش بدش آمد که در درونش کسی فریاد میزد چیزی نگو، سکوت کن، این سیاست است.
Setare
۱
ما همه نفرین شدیم به بیخودی
Setare
۱
مادرش گفته بود «مردها موی زن را همانجور که اولینبار دیدهاند، دیگر همان جور دوست دارند.» موی سمیرا اولینبار که کوروش را دید بلند بود و حلقهحلقه تا کمر ریخته بود.
Setare
۱
لوح خود را نوشته بود. نوشته بود چرا اردشیر را میکشد. همه را از اول تا آخر، از پدرش، از کوروش، از جنگ و از بهمن. به خط میخی و به زبان پارسی، ایلامی و آرامی نوشته بود. میخواست وقتی از پیش پیربانو برگشت در کتابخانهی هزارتوی پرستشگاه جایی میان انبوه لوحها پنهانش کند. شاید هیچوقت کسی نمیخواندش اما دلش به چیزی خوش میشد. آن وقت دیگر واقعاً از دوزخ نمیترسید. در جایی هر چند کوچک و پنهانی از او چیزی باقی میماند.
Setare
۰
سمیرا دم گرفت «خراب شَوی بابل، خراب شَوی که از تو هزارهزار زبان پدید آمد، چه رومی، چه تازی و چه پارسی و تو بگو من زبانی پیدا نمیکنم با آن کوروش را صدا کنم، کوروشی که یکتنه میخواست برجی دیگر بسازد.»
Setare
۰
پریزاد دستهایش را بلند کرد. دوست داشت همهی شبستان صدایش را بشنوند، صدایش بگذرد از پشت این هزاران ستون خوشتراش، سنگنوشتهها، اندرونیها و تلألؤ آب روی کاشیها.
Setare
۰
دخترجان، اینجا مردها هم بازیچهاند، با این زنیِ خود میخواهی چه کنی؟
Setare
۰
بردیا، شاهزادهی شهید را
Setare
۰
«زنان شاید جنگجو نباشند، اما یونانیان بیهوده نگفتهاند جنگهای بزرگ دنیا همیشه بر سرِ زنی بوده.»
Setare
۰
«شنیدم میخواهی جنگ با یونان نباشد! چرا؟»
«نمیخواهم جنگ با یونان نباشد، میخواهم جنگ نباشد.»
«چرا؟»
«چون پدرم میخواست، چون کوروش میخواست...»
«چرا؟»
«این دیگر چرا ندارد که جنگ مرگ بیچراست!»