شده تا حالا تصور کنی، تنها کسی در جهان هستی که قادری چیزی رو ببینی؟
sa.ch
جالب است که اندکی درد به تو میفهماند قسمتهایی از بدنت هنوز زندهاند و حس دارند.
sa.ch
فقط به خودش اجازه داد تا نیمنگاهی به دختر بیندازد. اما همین نیمنگاه کافی بود تا دستش بیاید او از آن تیپ دخترهایی است که مجبورت میکند فکر کنی زندگیات هیچوقت کامل نبوده اگر چنین دختری پا توی زندگیات نگذاشته باشد.
sa.ch
چیزی که واضح بود این بود که اگر هر کدام حرفی میزدند و این سکوت شکسته میشد، چیزی بینشان فرو میریخت.
دختری از زمین
حس میکرد انگار دارد محو میشود. گویی بالاخره بدنش به قدر کافی از گه و کثافت امشب چشیده بود و حالا خودش داشت دکمهٔ خودکشی را میزد. حس میکرد هر لحظه ممکن است منفجر شود.
فهمیده بود عشق یکطرفه چیزی جز عذاب و شکنجه نیست
sorena10077