
sachli
۲۲۴
تو به اندازهٔ باران ِخدا زیبایی؟
nardoon
۱۱۷
هیچ می دانستی
تو به اندازهٔ باران ِخدا زیبایی؟
S
۵۶
خدایا دوستت دارم
تو می دانی سیه رویم
ولی در اوج تاریکی
مسیر روشنی سمت تو را جویم
تن هر گل که می بویم
خدایا دوستت دارم
مرا امشب بگیر از من
که دل گردید سیر از من
پذیر این یا رب و این یا مجیر از من
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۴۵
ای عطرِ خوبِ یاسمن
آهسته می بویم تو را
همچون نسیمی خوش نفس
می آرَمَت سویم تو را
آمـيـنْٖ
۴۲
خدایا مهربانِ من
نگیر از من نگاهت را
اگرچه این دلِ دیوانه ام گم کرده راهت را
نگیر از دخترِ مهتاب، ماهت را
خدایا دوستت دارم
تو می دانی سیه رویم
ولی در اوج تاریکی
مسیر روشنی سمت تو را جویم
mobina
۴۰
تو می آیی...
نگاهت گرم
در چشم سیاهت شرم
قدم هایت ولیکن سخت می لرزد
دلت از روزهای پیش رو انگار می ترسد
و من آرام و غمگینم
تو را از دور می بینم
که می آیی..
هنرمند هنردوست
۳۷
خدایا مهربانِ من
نگیر از من نگاهت را
اگرچه این دلِ دیوانه ام گم کرده راهت را
ترمه🍁
۳۷
هیچ می دانستی
تو به اندازهٔ باران ِخدا زیبایی؟
°دختر شکلاتی°
۳۲
کودکی با همهٔ دلتنگی
روی یک فرش پر از نقش خیال
دست در دست عروسکهایش
خوابیده
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۳۰
چه بی اندازه زیبایی
چه بی حد پاک
چون باران
S
۲۹
می نویسم که یار یعنی تو
عطرِ خوبِ بهار یعنی تو
بی تو من یک خزانِ بی برگم
جلوهٔ گلعذار یعنی تو
موجِ آشفته ام توساحلِ من
بی قرارم قرار یعنی تو
من جنون را عجیب می خواهم
عشقِ دیوانه وار یعنی تو
خسته ام از حریق تابستان
لذت سایه سار یعنی تو
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۲۹
من پر از حس امیدم امشب
مثل یک پنجره ای رو به سحر
مثل یک مرغ ِمهاجر دارم
اشتیاقی به سفر
دل من می لرزد
باز با تابش بخشندهٔ خورشید خیال
لحظهٔ گرمِ وصال
حس و حالی دارم
مثل یک شاخهٔ نازک که به یک گردشِ آرامِ نسیم
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۲۹
چه کسی می داند
در سر قاصدکی خسته که در پنجهٔ باد
مست و دیوانه و شاد
می رود سوی سپیدار کهن
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۲۷
تو خورشیدی
پر از مهری و گرمایی
تو بارانی
بهاری
نبض دریایی
مادربزرگ💝
۲۶
دوستت دارم
مگر این را نمی دانی؟
تو ای انسان
چه می خواهی
که هر دم می بری از خاطرت پروردگارت را
که در اوج خزان
از من نمی خواهی بهارت را
zahra:)
۲۶
در دفترِ دل غیر فسونِ نگهت خاطره ای نیست
در شهر چون من بی دل و شیدا که دگر شاعره ای نیست
یك رهگذر
۲۳
تو ای انسان
چه می خواهی
که هر دم می بری از خاطرت پروردگارت را
هنرمند هنردوست
۲۲
غصه هم می گذرد
مثل آن لحظهٔ شادی که گذشت
♡...Elahe...♡
۲۱
تو می آیی...
نگاهت گرم
در چشم سیاهت شرم
قدم هایت ولیکن سخت می لرزد
دلت از روزهای پیش رو انگار می ترسد
و من آرام و غمگینم
تو را از دور می بینم
که می آیی..
بگو با من که می مانی
و آواز محبت را
برای قلب من هر لحظه می خوانی
تو می دانی
که من از شعر چشمان تو سرشارم
و این عاشق شدن در زیر باران را
شدیدا دوست می دارم
Maryam Bagheri
۲۰
مانده بر راه دو چشمم که بیاید مگر آن ماه ...بیا یوسف در چاهِ من و لحظه ای آخر بنگر زندگی ام سوخت از این آه... از این عشق...چه باید بکند این دل تب دار که بی یار غریب است و چه گویم که طبیب است خودش در غم بیمار
Aysan
۲۰
مانده بر راه دو چشمم که بیاید مگر آن ماه ...
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۲۰
چه بی اندازه زیبایی
چه بی حد پاک
چون باران
چه بی اندازه شیرینی
چو قندی گوشهٔ قندان
°دختر شکلاتی°
۲۰
کودکی با همهٔ دلتنگی
روی یک فرش پر از نقش خیال
دست در دست عروسکهایش
خوابیده
Haniyeh_bjb
۱۹
رقص باران روی شیشه
قصهٔ فرهاد و تیشه
می شود قلبم مصمم
عاشقت باشد همیشه
𝑁𝑎𝑧𝑎𝑛𝑖𝑛
۱۹
باز کن پنجره را
تا نسیمی که در آن عطرِ خوشِ خاطره هاست
تن احساس تو را لمس کند
أبوٰمُخلــــِـــٰـــصْ
۱۷
خدایا مهربانِ من
نگیر از من نگاهت را
آمـيـنْٖ
۱۷
آرزویم این است
که بهاری باشی
شاد چون نغمهٔ شیرینِ قناری باشی
چڪاوڪ
۱۶
شاید امشب به زمین شعر تری می بارد
که چنین خیس شده خاک زمین
چه کسی می داند..؟
آمـيـنْٖ
۱۵
غصه هم می گذرد
مثل آن لحظهٔ شادی که گذشت
zahra:)
۱۵
نشانت می دهم راهی
که رنگِ خوبِ آرامش بگیرد قلبِ بی تابت
چه ترسی کنج ِ دل داری
که این سان کرده مضطر