
بریدههایی از کتاب غریبه ها
۵٫۰
(۳)
میدانم که میترسیدم. نمیتوانستم تصور کنم چگونه ممکن است دوباره به کسی اعتماد کنم. مسئله فقط اعتماد به وفاداری نبود؛ مسئله این بود که آیا میتوانم به آنچه کسی به من نشان میدهد باور کنم یا نه، اینکه شاید درونش نسخهٔ دیگری از خودش را پنهان کرده باشد؛ کسی که من نمیتوانم ببینم.
کاربر ۱۰۳۸۹۶۸۳
باید بلند میشدم، پردهها را کنار میزدم، تختم را مرتب میکردم، لباس خوابم را عوض میکردم، ماشین ظرفشویی را خالی میکردم و شیر را به یخچال برمیگرداندم. همهٔ این کارها سخت به نظر میرسید، انگار داشتم در گل و لای حرکت میکردم.
نازنین صالحی راد
بیآنکه آگاه باشم، در کودکی و جوانی این میراث خیانت را در خود جذب کرده بودم. شنیده بودم پدربزرگم را «شیطانک» مینامند و معشوقه مادرم را «اهل لاس زدن»، و این خیانتها اغلب بهعنوان وسوسهای اجتنابناپذیر یا نتیجهٔ طبیعی موفقیت توجیه میشدند. دیده بودم مادربزرگم و مادرم این مردان را بخشیدهاند، بیسروصدا خرابیها را جمع کردهاند و هرگز دربارهٔ آن حرفی نزدهاند. در عمق وجودم نوعی پذیرش رفتار بد مردان شکل گرفته بود، باوری به اینکه بهتر است آنها را به چالش نکشیم، از حس اهمیتشان محافظت کنیم و همهٔ این چیزها را خصوصی نگه داریم.
نازنین صالحی راد
فکر میکردم با ازدواج با کسی که اینقدر باثبات و فروتن است، کسی که حضور عمومی ندارد و دستکم جلوی من با زنان دیگر لاس نمیزند، این چرخه را شکستهام. اما در واقع آن را به شکلی باشکوه تکرار کرده بودم. تفاوت این بود که برخلاف پدربزرگم و دوستِ مادرم، جیمز هیچ نشانی از پشیمانی نداشت و حتی نمیخواست به من برگردد. شباهت در این بود که او خود را محق میدانست چنین کاری بکند و انتظار داشت من هم دربارهٔ آن سکوت کنم.
نازنین صالحی راد
من از روبهرو شدن با آدمها وحشت داشتم. همهگیری برای سه ماه زندگی واقعی را متوقف کرده بود و به من اجازه داده بود پنهان شوم، در خامترین هفتههایم در پیلهای فرو بروم، و از برخوردهایی که میتوانست بسیار سخت باشد (مثل بردن بچهها به مدرسه، مهمانیهای تولد، جلسهها) در امان بمانم. این روی دیگر تجربهٔ من بود: خروج جیمز را در تنهایی تحمل کرده بودم، بدون خانواده و دوستانم، اما در عین حال بدون مواجهههای روزمره، بدون نیاز به جمعوجور کردن خودم، بدون تماشاگرانی که فروپاشیام را ببینند.
نازنین صالحی راد
هنوز گاهی فکر میکنم شاید پردهٔ آخر نمایش در راه باشد، پایانی برای این داستان که در آن پاسخ خود را دریافت کنم. اما سالها میگذرند و پاسخی نمیآید. فقط سکوت است.
کاربر ۹۰۸۳۴۵
هر شب در اتاق نشیمن، وقتی مشغول پازل بودم و روح آرام مادربزرگم کنارم نشسته بود، با خودم فکر میکردم: چه چیزی در زنان خانوادهٔ ما هست که چنین خیانتهایی را به سویشان جذب میکند؟ آیا همین اتفاق برای دخترهای من هم خواهد افتاد؟
کاربر ۹۰۸۳۴۵
همان اسمی که از وقتی جیمز رفته بود آزارم میداد، همان اسمی که روزی چند بار در گوگل جستوجویش میکردم و به عکس صورتش روی صفحه خیره میشدم، تلاش میکردم بفهمم چرا او را به جای من انتخاب کرده است.
نازنین صالحی راد
سرعت شروع رابطهمان و سرعت پایانش، سرعت رفتنش، مثل دو قابِ کتاب بودند که دو سر داستان را نگه داشتهاند. هر دو ناگهانی بودند. هر دو مرا مبهوت و سرگردان گذاشتند. در هر دو موقعیت، او قاطع بود، مطمئن. هیچ منطقهٔ خاکستریای وجود نداشت. کلید روشن شده بود، و بعد خاموش. او میخواست؛ او مرا میخواست. و بعد دیگر نمیخواست.
نازنین صالحی راد
بهترین راه برای کنار آمدن با هر نوع شکست عشقی این است که از دل آن عبور کنی، نه اینکه دورش بزنی. این برایم منطقی بود. فکر میکنم از کنار مرگ پدرم عبور کردم، بیآنکه بتوانم کاملاً آن را بفهمم یا با آن روبهرو شوم. اما در این حلقههای طولانی و تنهای پیادهروی، احساس میکردم واقعاً دارم از میان اندوهم عبور میکنم (از میان گلولایش) روز به روز. با آن آشنا شدم. در جنگل فریاد میزدم. روی پیادهروهای خالی وینیارد هیون آشکارا گریه میکردم. وسط پیادهروی روی شنهای سرد ساحل دراز میکشیدم، از شدت درد.
نازنین صالحی راد
آیا جیمز هم میراث خودش را داشت؟ میراث مردانی که بد رفتار میکردند، بیهیچ توضیحی میرفتند و زنانی که آن را با سکوت تحمل میکردند؟ آیا ما هر دو میراث دیگری هم داشتیم؟ میراث سکوت بزرگترها، اینکه هرگز توضیح نمیدادند چه اتفاقی افتاده است، همهچیز را به زیرزمین ناخودآگاه نسلهای بعد میراندند و سرنوشتی میساختند که در آن همان اتفاق بد دوباره تکرار میشود؟
نازنین صالحی راد
پیش از رفتن جیمز، میتوانستم همهٔ این کارها را بهراحتی مدیریت کنم. اما حالا، در این وضعیت فروپاشیده، انجامشان غیرممکن به نظر میرسید. نمیتوانستم بخوانم، نمیتوانستم سادهترین ایمیل را بنویسم، و نمیتوانستم با کسی حرف بزنم بدون اینکه ناگهان اشکم سرازیر شود. درست غذا نمیخوردم و خوب هم نمیخوابیدم، و این کاملاً معلوم بود. انگار همهٔ پایانههای عصبی بدنم زخمی و بیشازحد حساس شده بودند.
نازنین صالحی راد
وقتی چارلی با دم تکاندادن از ون پایین پرید، با خودم فکر کردم: شاید به همین دلیل جیمز رفت؟ چون از بیرون بردن سگ متنفر بود؟
نازنین صالحی راد
با خودم فکر کردم: «دارم چه کار میکنم؟»
دنبال جواب گشتن و نقش کارآگاه را بازی کردن، وسوسهبرانگیز بود. هیجانِ شکار، پیدا کردنِ مدرکی قاطع، حل شدنِ معما. اما در عین حال وحشتناک هم بود؛ آن ناامیدیِ محض، آن نبودِ پاسخ، مثل فرو رفتن در باتلاقی که قرار بود مرا پایین بکشد. باید از اینجا بیرون میآمدم، از جایی که همهچیز دربارهٔ او بود، دربارهٔ زنی که با او بود، دربارهٔ اینکه بفهمم این ماجرا چگونه یا چرا رخ داده است.
نازنین صالحی راد
سوزان یک ترفند به من یاد داده بود که با بیمارانش در درمان استفاده میکرد. گفته بود: «خودت را روی صحنهٔ تئاتر کنار جیمز تصور کن. هر وقت نورافکن روی اوست، آن را به سمت خودت ببر، تا تو در نور باشی و او در تاریکی.» این کار اغلب، دستکم برای لحظهای، جواب میداد. میتوانستم فکرهای وسواسی را متوقف کنم؛ دربارهٔ او، دربارهٔ رابطهٔ پنهانیاش، دربارهٔ اینکه چرا مرا ترک کرده بود.
با احساسی از تهیشدگی و فرسودگی، جعبهٔ دارو را بستم و به اتاق خواب برگشتم،
نازنین صالحی راد
من احساس میکردم نمیتوانم به پیش بردن گفتوگو کمک کنم. بدنم دوباره مثل سرب سنگین شده بود، درست مثل هفتههای اول. حتی بالا آوردن دستم سخت بود. ما پشت همان میزی نشسته بودیم که بارها دورش غذاهای خانوادگی خورده بودیم. همان جایی که همین اواخر، در ماه مارس، نشسته بودیم، بیآنکه بدانیم همهچیز قرار است تغییر کند؛ در جهان و در خانوادهٔ ما.
نازنین صالحی راد
کششی آشنا از میل و اشتیاق نسبت به او، نسبت به بدنش، در من بیدار شد. خودم را سرزنش کردم: بس کن. او حالا با کس دیگری برهنه است.
نازنین صالحی راد
گفت: «نمیدانم چطور هنوز سرپا هستی.»
گفتم: «خودم هم مطمئن نیستم که هستم.»
نازنین صالحی راد
گفتم: «نه، اینطوری نیست. اصلاً نه. من دیدم چه کشیدی. بچههای من هنوز پدر دارند.»
گفت: «میدانم، فرق میکند. اما من این یکی را انتخاب نمیکردم. درد، خیانت، اینکه مدام فکر کنی چی واقعی بوده و چی نبوده. اینکه هنوز جایی بیرون هست، دنبال زندگی دیگری.»
آه کشیدم و گفتم: «بهنظرم مثل مقایسهٔ سیب و پرتقاله. دو شکل متفاوت از جهنم.» در آن لحظه این جمله خندهدار به نظر رسید، طوری که زندگی برایمان پیش رفته بود. هر دو خندیدیم. و بعد دوباره درد را حس کردم، در فکر جیمز و پدرم، دو مردی که از دست داده بودم.
نازنین صالحی راد
