بیآنکه آگاه باشم، در کودکی و جوانی این میراث خیانت را در خود جذب کرده بودم. شنیده بودم پدربزرگم را «شیطانک» مینامند و معشوقه مادرم را «اهل لاس زدن»، و این خیانتها اغلب بهعنوان وسوسهای اجتنابناپذیر یا نتیجهٔ طبیعی موفقیت توجیه میشدند. دیده بودم مادربزرگم و مادرم این مردان را بخشیدهاند، بیسروصدا خرابیها را جمع کردهاند و هرگز دربارهٔ آن حرفی نزدهاند. در عمق وجودم نوعی پذیرش رفتار بد مردان شکل گرفته بود، باوری به اینکه بهتر است آنها را به چالش نکشیم، از حس اهمیتشان محافظت کنیم و همهٔ این چیزها را خصوصی نگه داریم.