هر دو در چشم هم خيره میشوند و بدون اينکه کلمهای ادا کنند میرقصند.
سپس پیير يکباره میگويد:
ــ بگوييد ببينم چه شده است؟ من تا به حال فکر گرفتاريهايم بودم، ولی حالا با شما میرقصم و فقط گرفتار لبخند شما هستم. اگر مرگ همين است... .
ــ منظور از همين چيست!
ــ منظور رقص با شما و ديدن شما و از ياد بردن چيزهای ديگر.
ــ خوب ديگر چه؟
ــ در اين صورت مرگ از زندگی بهتر است. اينطور نيست؟