بسیجی چشم دوخت به سمتی که حاجی میآمد. آن قدر خسته بود که چشمهایش را با چوب کبریت باز نگه داشته بود.
حاجی از آن دور لبخند میزد.
ـ خسته نباشی.
ـ خیلی ممنون. ایشالاّ فردا با یه خواب ناز تلافی میکنیم.
حاجی دستش را گرفت و از سینهکش خاکریز کشیدش بالا. با انگشت جایی در آن دورها را نشان داد؛ سمت غرب.
گفت «هر وقت پرچمت رو بردی و اونجا کوبیدی، میتونی بری بخوابی.»
بسیجی سرش را برگرداند و خیره نگاهش را نگاه کرد.
پرسید «کجا؟»
ـ اونجا. آخر افق.