پیش از آنکه بتوانم سرپا بایستم موجهای دریا مانند یک چنگال قوی مرا گرفتند و دوباره داخل دریا پرتاب کردند. آب دور و برم پیچوتاب میخورد و من با تمام توان تلاش میکردم تا غرق نشوم. در همین لحظه احساس کردم که پایم با کف دریا تماس پیدا میکند.
بلافاصله سرپا ایستادم. قبل از آنکه دریا من را بگیرد و زیر آب بکشد تا جایی که میتوانستم هوای کافی وارد ششهایم کردم.
در سومین یا چهارمین دفعهای که دریا مرا به زیر آب کشید قفسهٔ سینهام با یک سنگ برخورد کرد و نفسم کاملاً برید.
با خودم فکر کردم که دیگر کارم تمام است و مرگم حتمی است.
با همهٔ بدشانسیای که آورده بودم بهنظر میرسید که از یک شانس ذاتی برخوردارم، زندهماندن. بار دیگر جریان آب مرا بهسمت ساحل هل داد. تمام نیرویم را جمع کردم. پاهایم با کف دریا تماس پیدا کرد. از توی آب خودم را بیرون کشیدم و با همهٔ رمقی که برایم باقی مانده بود بهسمت ساحل دویدم. سپس روی زانوانم افتادم. آب شوری که در معدهام بود برای لحظاتی بدحالم کرد. اما نجات پیدا کرده بودم. همین برایم کافی بود. من زنده بودم.