«گریه میکنی! از من میترسی! چرا؟ من واقعاً آنقدرها هم هولناک و بیرحم نیستم. تنها چیزی که میخواهم این است که مرا دوست بدارند. اگر تو دوستم بداری، مثل یک بره آرام خواهم بود.»
اکنون صدای او بلندتر و ناامیدتر شده بود: «تو مرا دوست نداری! دوستم نداری!»