میتوانم حس کنم که تو مرا عصبانی خواهی کرد. تو آنها را دیدهای؟ آیا بهراستی به آنها نگاه کردهای و آنها را دیدهای؟ یک مشت بچههای ضعیف و نادان و ابله و ناامیدکننده. و آن پسرک بیرحم در مرکز آنها که مثل یک غارنشین، خم و راست میشود. پسر! همهی اینها نمایشی مسخره و لودگی است.»
ـ پس تو چه؟
او پایش را بر زمین کوبید و با خشم به من نگاه کرد و گفت: «اوه، پسرک خوشرفتار احمق و سادهلوح! اسم این کار، تجربهاندوزی است. یعنی فهمیدن اینکه در دنیای احمقها چه میگذرد. یعنی تماشای رفتار احمقانهی مردم و درک این نکته که مردم چگونه رفتار میکنند.»