
بریدههایی از کتاب عاشقانه های شعر کرد
۳٫۹
(۱۷)
تمامی مردم
نام عزیزشان را بر درخت حک میکنند
نازنینم
نام تو را بر استخوان تنم خواهم کوفت...
-Dny.͜.
شاخه گلی بودم در خواب!
دخترکی
مرا از ساقه جدا کرد و
لابلای کتابش پنهانم کرد
-Dny.͜.
خوابهایم پُر است از بوی تو
El Santo
چگونه میتوان به تو رسید؟
اهل بهشتی؟
به سجدۀ خدایان مینشینم
اهل دوزخی؟
زمین را میپوشانم از کفر
چگونه میتوان به تو رسید؟
پوستم را بیرقت میکنم اگر شهری به تارج رفته باشی
Renegade
با هم که باشیم سه تائیم
من
تو
بوسه
بی هم چهار تائیم
تو با تنهایی
من با رنج
Ahmad
نمیدانم
دستانم بر شانهی دختری به جای مانده است
و چشمانم در بافهی مویش
بیچشم
بیدست
بادی هستم
که مرثیه میسازد از غبار یاد یار
sadafi
من کوتاهم
و کوتاهتر از من شعرهایم
کوتاهتر از همهی اینها
لحظاتی است که با همیم
محسن
به سرزمینم میمانی
صد چاک خورده و ویران ـ
اما عزیز
و سرفراز
کتابها مرا صدا میزنند...
شاخه گلی بودم در خواب!
دخترکی
مرا از ساقه جدا کرد و
لابلای کتابش پنهانم کرد
گندم
به باد میمانی
شعله نکشیده خاموشم میکنی
به باد میمانی
زبانه کشیده گُر میگیرم از وزیدنت
محسن
به سرزمینم میمانی
صد چاک خورده و ویران ـ
اما عزیز
و سرفراز
Maral !!
بدون تو نقطهای حیرانم
در وسعت این دایره
با تو
گِردی جهان
گردا گرد من جمع میشود
کوچک میشود
و چون حلقهای انگشتم را میپوشاند!
پاییز بانو
اگر تو را وطن بنامم
بر خاک و خونت میکشند!
shaghayegh
سیبم را دو پاره میکنم
نیمی تو و
نیمی من
لبخندم را دو پاره میکنم
نیمی تو و
نیمی من
غمم را به تو نمیدهم
به مثابهی باز پسین نفسی به سینه میگذارمش
Sohadaily
عزیزکم
نامههایم را به آتش بکش
چرا که شعری در آن برایم سرودهای ـ
دارها را بر پای دار
که اینجا مردها را تنها برای کلامی به
دار میکشند ـ
بانوی من
تو اگر سرود سبزت را بخوانی
خار به چشمانت میکشند و
تیغ بر گلویت میگذارند و
آتش میگذارند به خرمن سیاه مویت...
سپیده دم اندیشه
اگر آتش بنامم تو را
به شعلهای جزغالهام میکنی
اگر باران بنامم تو را
به طوفانی میلرزانیم
اگر خوشهی گندم بنامم تو را
پرندگان گرسنه تو را میبلعند
اگر تو را وطن بنامم
بر خاک و خونت میکشند!
سپیده دم اندیشه
یک شب به دنبال ماه از این شهر خواهم رفت
سپیده دم اندیشه
عشق که مرز نمیشناسد. میشناسد؟
زن
خانهی کوچکمان
درخت گردوی توی حیاطش
ماشین درب و داغانمان
ساعت سوئیسیام
حتا کت و شلوارم (که آن همه دوستش دارم)
همه فدای آن گلسر لیموئیات!...
پاییز بانو
من کوتاهم
و کوتاهتر از من شعرهایم
کوتاهتر از همهی اینها
لحظاتی است که با همیم
پاییز بانو
که اینجا مردها را تنها برای کلامی به
دار میکشند ـ
بانوی من
تو اگر سرود سبزت را بخوانی
خار به چشمانت میکشند و
تیغ بر گلویت میگذارند و
آتش میگذارند به خرمن سیاه مویت...
shaghayegh
چگونه میتوان به تو رسید؟
اهل بهشتی؟
به سجدۀ خدایان مینشینم
اهل دوزخی؟
زمین را میپوشانم از کفر
چگونه میتوان به تو رسید؟
گندم
در هر گوشهی این ولایت که بمیرم
میتوانم دوباره زنده شوم
اما
هراس من از غربت است
غربت در چشمان تو
که چون بیگانهای مرا مینگرند
njme
با هم که باشیم سه تائیم
من
تو
بوسه
بی هم چهار تائیم
تو با تنهایی
من با رنج
محسن
به سرزمینم میمانی
صد چاک خورده و ویران ـ
اما عزیز
و سرفراز
محسن
در هر گوشهی این ولایت که بمیرم
میتوانم دوباره زنده شوم
اما
هراس من از غربت است
غربت در چشمان تو
که چون بیگانهای مرا مینگرند
محسن
بانوی من
تو اگر سرود سبزت را بخوانی
خار به چشمانت میکشند و
تیغ بر گلویت میگذارند و
آتش میگذارند به خرمن سیاه مویت...
کتابها مرا صدا میزنند...
اگر آتش بنامم تو را
به شعلهای جزغالهام میکنی
اگر باران بنامم تو را
به طوفانی میلرزانیم
اگر خوشهی گندم بنامم تو را
پرندگان گرسنه تو را میبلعند
اگر تو را وطن بنامم
بر خاک و خونت میکشند!
کتابها مرا صدا میزنند...
گرداب
در جعدِ گیسوانت
کبوتری لانه دارد
غروب که مو به باد میدهی
هزار کبوتر با هزار ترانه از موهایت پر میکشند
raha
در هر گوشهی این ولایت که بمیرم
میتوانم دوباره زنده شوم
اما
هراس من از غربت است
غربت در چشمان تو
که چون بیگانهای مرا مینگرند
Raz
حجم
۵۲٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۷
تعداد صفحهها
۱۲۴ صفحه
حجم
۵۲٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۷
تعداد صفحهها
۱۲۴ صفحه
قیمت:
۶۲,۰۰۰
تومان