اشکها اصلاً عقل ندارند. نمیدانند کی در بیایند کی در نیایند. من که تا حالا گریه نکرده بودم. حتی وقتی لاستیک دوچرخهام جر خورد. حالا جلوی رعنا اشکم در آمده بود. جلوی دختری که بابایش مُرده بود و اصلاً باور نمیکرد که بابایش مُرده. دختری که تمام بازیاش شمردن چیزمیزهای مسخره است و اصلاً قبول نمیکند که غولها هم شاید دمپایی پایشان کنند. دلم نمیخواست گریه کنم. اما اشکهای بیعقل یکییکی از چشمهایم در میآمدند.
baran rezaei