سخت و خشن بودن جزء ارزشهای والای پرورشگاه بود. البته شاید به این دلیل که کسی نبود ما را در صورت زمین خوردن و خراشیده شدن زانو بلند کند و یا در آغوش بگیرد و در صورتی که مریض و خسته میشدیم ما را ببوسد، کسی نبود که خاطرش برای ما عزیز باشد و برای آرام شدن بخواهیم پیش او برویم. وقتی که به فرزندان خودم موقعی که زخمی میشدند و یا ناراحت بودند دلداری میدادم نمیتوانستم درک کنم که چطور ما بچههای پرورشگاهی توانستیم از آن برهه به تنهایی عبور کنیم. اصلا به یاد ندارم که در کلاسهای بالاتر هم شاهد گریه کردن پسری بوده باشم. باید جانسخت میبودیم و یاد میگرفتیم که بدون نشان دادن دردهای جسمی و رنجهای عاطفی زنده بمانیم. آزمایش سختی بود اما همه ما به اجبار از عهده آن برآمدیم.