
بریدههایی از کتاب کیمیای اسرار (کتاب اول)
۳٫۷
(۴۸)
مُردهها باید مُرده بمونن. وقتی برمیگردن، همیشه عواقبی داره. کار درست رو انجام بده. چیزی که بهتره دستنخورده بمونه رو توی گذشته رها کن، به آینده فکر کن و ادامه بده.
iLia
همیشه از خود میپرسید که اگر زندگیاش یک فیلم بود، ژانرش چه بود.
n re
کسی را میخواست که به او احساس امنیت بدهد. کسی که اگر دنیا دورشان فروبریزد، بازهم رهایش نکند.
n re
«هیچوقت نمیدونی فاجعه کی از راه میرسه.»
n re
احساساتش این روزها خیلی سطحی شده بود، کافی بود چیزی کوچک به آنها تلنگر بزند تا فوران کنند.
n re
لحظهای فکر کرد که چقدر خوب میشد اگر بعضی روابط مثل لباسها، دستورالعمل مراقبت داشتند:
فقط در مواقع اضطراری استفاده شود.
از تماس نزدیک بپرهیزید.
هرگز در کنار هم قرار نگیرید.
n re
تمام چیزی که میخواست، خواب بود و اینکه کسی به او بگوید تا پایان داستان، همهچیز درست میشود؛ و شاید هم دلش فقط یک آغوش میخواست. درواقع، واقعاً دلش میخواست کسی بغلش کند.
n re
«وقتی داستانی تاریک تعریف میکنی، مهمه که مطمئن بشی بینندهها هرگز امیدشون رو از دست نمیدن. باید بهشون یه چیز درخشان بدی که بهش چنگ بزنن، حتی اگه فقط یه رنگ روی صفحه باشه که بهشون یادآوری کنه هنوز نوری در دنیا وجود داره. شب تاریک توی هرروز سهم خودش رو داره، ولی خورشید همیشه طلوع میکنه و تاریکی رو میسوزونه.»
n re
زندگی جز بازی چیه؟ هرکسی که ملاقاتش میکنی یا حریفه یا متحد یا گاهی اوقات یه سرنخ.
n re
مشکل احساسات این است که همیشه حق انتخاب نداری. گاهی فقط میتوانی با آنها بجنگی.
n re
چیزی که بهتره دستنخورده بمونه رو توی گذشته رها کن، به آینده فکر کن و ادامه بده.
n re
همه میدونن "خوب بودن" همیشه راه اوج گرفتن نیست. من هیچوقت خوب نبودم، ولی همیشه تونستم از پس زندگی بربیام
n re
«فکر کنم فقط خستهام.»
n re
قلبش بهشدت میتپید. با خود فکر کرد اگر زمان بهجای دقیقه با ضربان قلب اندازهگیری میشد، دنیا چقدر متفاوت میبود. آنموقع لحظاتی مانند این باعث میشد دنیا سریعتر بچرخد و دقیقهها به ساعتها تبدیل شوند.
n re
هالند هرگز شیفتگی مردان به ماشینها را درک نکرده بود. در دنیای ایدهآل او همه دوچرخه سوار میشدند، ترجیحاً دوچرخههای ساحلی، با سبد و روکشهای براق و رنگارنگ. بهجای بوق زدن، مردم زنگهای کوچک دوچرخه را به صدا درمیآوردند، بهجای نشان دادن انگشت میانی، برای هم دست تکان میدادند و دنیا در کل مکان شادتری میشد. حداقل برای او.
n re
همیشه از خود میپرسید که اگر زندگیاش یک فیلم بود، ژانرش چه بود.
Yukaroo
«یه اتفاق میتونه تصادفی باشه، ولی وقتی چندتا اتفاق مختلف داری که همشون باهم جور درمیآن، این دیگه یه داستانه.»
Yukaroo
سقوط هرگز بهاندازهٔ ناکامی در کشف حقیقت او را نمیترساند.
این کاربر توانایی خوردن کتاب ها را دارد.
شاید زمان ازآنچه مردم تصور میکنند زندهتر بود و تکهای از آن در لابیِ هتل روزولت گیر افتاده بود.
این کاربر توانایی خوردن کتاب ها را دارد.
انگار اگر کار خوبی میکرد یا حرف مهربانانهای میزد، ممکن بود کهیر بزند.
کاربر ۹۷۰۸۸۳۱
باور داشت که در هر داستانی همیشه رگهای از حقیقت وجود دارد، چون افسانهها و اسطورهها باید از جایی سرچشمه گرفته باشند
کاربر ۱۱۴۳۰۵۳۷
فکر میکنی میتونی صدا و بو و حس عبور خورشید از بین مه رو به یاد بیاری؛ اما خاطرات هیچوقت بهخوبی واقعیت نیستن
n re
کار درست رو انجام بده. چیزی که بهتره دستنخورده بمونه رو توی گذشته رها کن، به آینده فکر کن و ادامه بده.
کاربر ۱۲۰۱۷۸۹۵
اگه کارت این بود که به مردم بگی کِی میمیرن، دوست نداشتی توی جایی که سرشار از زندگیه، زندگی کنی؟
Nahalb71
مشکل احساسات این است که همیشه حق انتخاب نداری. گاهی فقط میتوانی با آنها بجنگی.
Ghazal
او همیشه به جادو باور داشت. از بچگی فرق خیال و واقعیت را میدانست، اما همیشه هم به این فکر میکرد که شاید در دل واقعیت، خیالاتِ بیشتری نهفته باشد. اگر جادو واقعی نباشد، چطور ممکن است اینهمه داستان دربارهٔ جادو وجود داشته باشد؟
کاربر ۱۱۴۳۰۵۳۷
