هرکداممان سه تا بیسکویت رسید. دهمین بیسکویت را هم سه قسمت کردیم که البته اندازهی هم نشد و تکهی کوچکتر رسید به سینا. با پشت دست دهانش را پاک کرد و نالید: «این یهذره بیسکویت حتی گوشهی دلمو پر نکرد.»
گیلی به زیپ باز کولهی سینا اشاره کرد و گفت: «این بوی بد مال چیه؟»
سینا غرغرکنان گفت: «چند بار میپرسی؟ ژامبونه. از دیروز مونده تو کولهام. دیگه خوردنی نیست.»
گیلی گفت: «من و بابا و مامانم یه بار از اینا خوردیم. رفته بودیم رشت. مامانم رو برده بودیم دکتر. خوشمزهترین غذاییه که تا حالا خوردهم.» گفتم: «قربون آدم چیزفهم. همهی بچهها عاشق این چیزان؛ اما ناظم مدرسهی ما نمیذاره ببریم مدرسه. اصلاً تغذیهای خوشمزهتر از ساندویچ ژامبون هست؟»
سینا گفت: «باید بریزمش دور.»
و کیسهی پلاستیکی را که تویش دهدوازده ورق ژامبون