
Mr_Nazarian
۱۶
آدم تا دست از خودش برنداشته باشد، نمیميرد.
زهرا پاشایی
۸
آدم تا دست از خودش برنداشته باشد، نمیميرد.
پویا پانا
۶
ظاهرا كلك زندگی بايد بههمين صورت كنده شود: با جرو بحث برای يك گيلاس مشروب!
پویا پانا
۴
از من بشنويد و هيچوقت بهنقاطی كه روزگاری در آنها خوشبخت زيستهايد باز نگرديد!
پویا پانا
۳
«دنيا همه را خرد میكند ليكن بعدها بسياری در همان نقطه شكست، برضعف خود غالب میآيند و قوت میگيرند.»
پویا پانا
۳
«مردن هم مثل باقی چيزهای ديگر چيزی بیمعنی است.»
باز گفت:
ــ خيلی بیمعنی است.
زن پرسيد:
ــ چه چيز بیمعنی است؟
ــ هرچيز كه زيادی طول بكشد.
پویا پانا
۲
انسان از لحاظ زيستشناسی و اجتماعی اسير و گرفتار است و در هردو جهت بهسرانجام دردناك خود میرسد و راه گريزی برای او وجود ندارد.
پویا پانا
۲
آدم تا دست از خودش برنداشته باشد، نمیميرد.
♥︎ Sara ♥︎
۲
احساس میكرد كه سراپايش تمنای در آغوش گرفتن و بوسيدن او را دارد.
siavash fouladi
۱
من همين حالا مشغول مردنم.
پویا پانا
۱
نمیدانم خبر داريد يا نه، كه عشق در اسپانيا خيلی زود بهسراغ پسران و دختران میرود.
ali
۱
سه موضوعی كه قبلاً اشاره شد ـ زخمخوردگی، قطع رابطه با اجتماع و اصول (و يك همآهنگی دايم بين آنها) موضوع تمام آثار برجسته همينگوی، اعم از داستانهای كوتاه يا غير آن را تشكيل میدهد.
ali
۱
در وداع با اسلحه مینويسد: «دنيا همه را خرد میكند ليكن بعدها بسياری در همان نقطه شكست، برضعف خود غالب میآيند و قوت میگيرند.» زندگی و سرگذشت او مدت زمانی بود كه تجسم خارقالعادهای از اين انديشه بود.
A.m
۱
«كيليمانجارو» كوهی است پوشيده از برف بهارتفاع ۱۹۷۱۰ پا، كه میگويند بلندترين كوههای آفريقا است. اسم قله غربی آن «مازايی نگای نگای» يعنی «خانه خدا» است. نزديك اين قله غربی، لاشه يخزده و خشك شده پلنگی برزمين افتاده است، اما هيچكس نتوانسته است توضيح دهد كه اين پلنگ در اين بلندی بهدنبال چه چيز بوده است.
Leantigone
۰
ــ اگر تو از خانواده خودت و از آنهمه قوم و خويشهايت در «اولدوست بری» و «ساراتوگا» و «پام بيچ» بهخاطر من آسمان جل دستبرنداشته بودی...
ــ آخر من عاشق تو بودم. چرا بیانصافی میكنی؟ حالا هم دوستت دارم، و هميشه دوستت خواهم داشت. مگر تو ديگر مرا دوست نداری؟
شاد
۰
پرت و پلا میگويم تا فقط حرفی زده باشم. حرف زدن خيلی راحتترم میكند
شاد
۰
چرا بايد اين بلا بهسر تو آمده باشد؟ مگر ما چه گناهی كرده بوديم كه گرفتار اين مصيبت شديم؟
شاد
۰
اگر بنا بود كه در اينجا بميرد (و خودش میدانست كه همينطور خواهد شد)، نمیبايست كار آن ماری را بكند كه چون كمرش شكسته است از اوقات تلخی به دُمِ خويش نيش میزند
سپیده اسکندری
۰
سعی كرده بود اصلاً فكر نكند، و از آن وقت زندگيش صورتی كاملاً مطبوع پيدا كرده بود. در درون روح خود، خودش را طوری زرهپوش كرده بود كه هيچ وقت عادت فكر مايه دردسرش نشود
میترا زروان
۰
دكتر آدامس نقشی است بدل از «كلارنس ادموندس همينگوی» پدر نويسنده كه دكتر در طب بودو موقعی كه سلامت خود را از دست رفته ديد با يك طپانچه (كه يادگار جنگهای داخلی بود و مادر نويسنده بعدها آن را برای او فرستاد) در سال ۱۹۲۸ بهزندگی خود خاتمه داد و پسرش «ارنست (ميلر) همينگوی» كهنقش او را در داستانها نيك آدامس بهعهده دارد، در سال ۱۹۶۱ قسمت اعظم مغز خود را با تفنگ شكاری خود داغان كرد. «شايد تحملش بهسر آمده بود.»
میترا زروان
۰
«هيچ انسانی جزيرهای نيست كه بهخود منحصر باشد...»
میترا زروان
۰
زنگی كه از آن گفتگو میشود ناقوس كليساست كه در مراسم عزا نواخته میشود: «بنابراين هرگز مپرس كه ناقوس، مرگ كه را میزند؟ مرگ تو را میزند.»
میترا زروان
۰
«دنيا همه را خرد میكند ليكن بعدها بسياری در همان نقطه شكست، برضعف خود غالب میآيند و قوت میگيرند.»
