
کتاب انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بی رویه تعداد گوسفندان
پدیدآورندگان:
سید مهدی موسویانتشارات:
نشر نیماژ٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
-Dny.͜.
۹۸
نه میل به آغاز و نه پایان دارم
عمریست که مردهام ولی جان دارم
آیا ماهی به آب ایمان دارد
اینگونه که من به عشق ایمان دارم؟!
-Dny.͜.
۴۶
دیوونهایم با اینکه میدونیم
دیوونه بودن چیز خوبی نیست
Sina Iravanian
۴۳
سالها سوختیم و دود نداشت
زندگی یک دروغ مسخره بود
هیچکس واقعاً وجود نداشت!
رِزا
۲۱
«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابونها نخواهد برد
vafa
۱۶
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
مهسا محجوبی
۱۴
این آب و این قبله خبرهای بدی دارند
که سرنوشت گوسفندان، دست سلّاخ است
جایی نخواهم رفت جز میدان آزادی...
این را کسی میگفت که سوراخ سوراخ است
مهسا محجوبی
۱۳
یعنی رفیق من به این مردم امیدی نیست
یعنی امیدی نیست! هرگز! هیچ! یک ذرّه!
سروش علینژاد
۱۲
یعنی دلم شکست... اگرچه صدا نداشت
که هیچ چیز، ارزش اشک تو را نداشت!
k.t
۱۱
آیا ماهی به آب ایمان دارد
اینگونه که من به عشق ایمان دارم؟!
مهسا محجوبی
۱۱
پایان سختیهای دنیا باز هم سختیست
ما زندهایم و زندگی معنای بدبختیست
کتابها مرا صدا میزنند...
۱۰
یعنی دلم شکست... اگرچه صدا نداشت
کتابها مرا صدا میزنند...
۹
هر جا چراغ روشنی دیدی
در دورهای خالی از اوهام
یا چشمهای خیرهی گرگیست
یا برق دندانهای خون آشام
نوشیکا😉
۸
نه میل به آغاز و نه پایان دارم
عمریست که مردهام ولی جان دارم
آیا ماهی به آب ایمان دارد
اینگونه که من به عشق ایمان دارم؟!
ehsan
۸
جز مرگ که آخرین رفیق ما بود
این قصّه به هیچ جای خوبی نرسید
با اینکه کسی نمرده و خاک شده!
با اینکه مسیرها خطرناک شده!
من مطمئنم ادامه دارد قصّه
این فیلم، سکانس آخرش پاک شده
arghavan
۷
غیرِ آن چشمهای بی کم و کاست
همه چیز جهان، زیادی بود
هاشم ثنایی نژاد
۶
با بغض میخندی، با خنده خواهم رفت
تلخ است منظورت، تلخ است منظورم
کتابها مرا صدا میزنند...
۶
آیا ماهی به آب ایمان دارد
اینگونه که من به عشق ایمان دارم؟!
کتابها مرا صدا میزنند...
۶
هرچند معمولی ولی مثل خودت هستی
در هیچ اسم و هیچ تصویری نمیگنجی
سروش علینژاد
۵
از یاد برد هرچه که قبلاً به یاد داشت
امّیدهای مسخرهای که زیاد داشت
به هر چه در زمین و زمان اعتقاد داشت
زل زد به سقف... گریهتر از ناامید بود
AmirHossein
۵
جز مرگ که آخرین رفیق ما بود
این قصّه به هیچ جای خوبی نرسید
کتابها مرا صدا میزنند...
۵
زنی که مثل خودش بود اگر کمی بد بود
زنی که مال کسی نیست و نخواهد بود
سروش علینژاد
۴
و کاشتند آخر هر جمله «کاش» را
گردن زدند بغض میان صداش را
کشتند یک به یک همهی شعرهاش را
زل زد به سقف... گریهتر از ناامید بود
کاربر ۶۳۳۴۸۸
۴
شک به خندهی دشمن
شک به دست ِ یاری ِ دوست!
کتابها مرا صدا میزنند...
۴
زندگی لمس دست کوچیکت
آخر کوچههای بنبسته
سروش علینژاد
۳
مثل یک بچّه گربهی تنها
سر خود را به پات مالاندم
مثل ترس ِ پرندهای رفتی
بر سر حرفهای خود ماندم
پشت فرمان ِ دوستت دارم
سمت یک پرتگاه میراندم
چشم تو بر لباسهای عروس
من برای تو شعر میخواندم!!
AliHajizadeh
۳
این بار محکمتر بزن شب را در ِ گوشم
ساکت نگاهت میکنم... این بچّه گستاخ است
این آب و این قبله خبرهای بدی دارند
که سرنوشت گوسفندان، دست سلّاخ است
جایی نخواهم رفت جز میدان آزادی...
این را کسی میگفت که سوراخ سوراخ است
cuttlas
۲
صدای زمین و زمان توو سرم
ولی اونکه عاشقتره ساکته
Sina Iravanian
۲
با اینکه هیچ راه فراری نیست
با اینکه واقعاً ته خط هستم
باید که زندگی بکنم وقتی
تنها دلیل زندگیات هستم
arghavan
۲
عشق رؤیای ماست، خائن نیست! هیچ چی با تو غیرممکن نیست
میتوانم تو را خیال کنم، می توانم که شاعرت باشم
AmirHossein
۱
نه میل به آغاز و نه پایان دارم
عمریست که مردهام ولی جان دارم
آیا ماهی به آب ایمان دارد
اینگونه که من به عشق ایمان دارم؟!