
matin-mt-
۲۶۰
سروصدا آنقدر زیاد بود که «مرده» را بیدار میکرد، اما این «جماعت» را به خود نمیآورد
matin-mt-
۱۳
حتماً میگویی «مرده» کسی است که قلبش از کار بازایستاده باشد. بله، اما این فقط یک قرارداد است. بسیاری از مردم، جنازههای متحرکاند.
آتیلا
۱۱
اگر جنگ کسی را نکشد، او را به فکر وامیدارد.
matin-mt-
۴
بلندگوها، عربده کشان میگویند که نیروهای ما صد هزار اسیر گرفتهاند و من فریاد ضجهآور کودکی را میشنوم که نان طلب میکند
matin-mt-
۴
«غرور قبل از شکست پیداش میشه».
matin-mt-
۴
اگر از آنها میپرسیدی که به زندگی پس از مرگ معتقدند جواب مثبت میشنیدی. اما یک نفر را هم ندیدم که واقعاً به زندگی آینده اعتقاد داشته باشد.
هَهژاٰر
۴
اگر شکمت پر نباشد و خانه گرم نداشته باشی به چیدن گل هم فکر نمیکنی.
مبینا
۴
سروصدا آنقدر زیاد بود که «مرده» را بیدار میکرد، اما این «جماعت» را به خود نمیآورد.
احساس کردم که تنها «فرد» بیدار، در شهر خوابزدگان «متحرک» هستم.
مُروا
۴
«جنگ که پایان همه چیز است، در گوشهای پنهان شده»
آتیلا
۳
وقتی کسی نتواند عقاید تازه را درک کند مرده به حساب میآید.
و پورتئوری پیر اینگونه بود.
زهره
۳
گذشته، چیز سمجی است. در تمام اوقات با شماست و به نظر من، ساعتی نبوده که دربارهی اتفاقات ده یا بیست سال گذشته که مثل اراجیف تاریخی، واقعیت هم نداشتهاند، فکر نکرده باشید.
گاه با دیدن یک منظره، شنیدن یک صدا و یا استشمام یک رایحه به گذشته برمیگردید، اما گذشته فقط در شما زنده نمیشود، شما درون گذشته میروید و در آن لحظه، برای من این چنین شد.
matin-mt-
۳
دیدن مغازهدار کممایهای که در حال سقوط است خوشایند نیست، اما بدتر از آن، تماشای کارگریست که مجانی گونی بر دوش میکشد. این نوعی زوال تدریجی است.
مُروا
۳
به جاهایی رسیدهام که در قدیم و روزگار قبل از جنگ، حتی خواب آن را هم نمیدیدم.
مُروا
۳
جنگ کارهای عجیبی با مردم میکند. جنگ مثل سیل همه را به طرف مرگ میبرد و یکمرتبه تو را در مردابی میاندازد که وقتی به خود میآیی، میبینی کارهای باورنکردنی و بینتجهای از تو سر میزند.
آتیلا
۲
به راستی چه وحشتناک است که یک ماشین تبلیغات، ساعتها، برای تو، حرف بزند و مرتب هم یک چیز بگوید، «تنفر، تنفر، تنفر بیایید، با هم یک متنفر خوب باشیم.»
Fateme.A07
۲
سروصدا آنقدر زیاد بود که «مرده» را بیدار میکرد، اما این «جماعت» را به خود نمیآورد.
احساس کردم که تنها «فرد» بیدار، در شهر خوابزدگان «متحرک» هستم.
مُروا
۲
کمی به شانزده سالگیام مانده بود که دریافتم آنچه مردم به آن «زندگی واقعی» میگویند چندان دلچسب نیست.
مُروا
۲
اگر جنگ کسی را نکشد، او را به فکر وامیدارد.
moeinakki
۲
یک مرتبه یادم آمد که امروز، حال و روز بهتری در پیش دارم، چون سرکار نمیروم.
moeinakki
۲
و دیگر از خوب بودن خسته شدهام.
moeinakki
۲
کندذهن بود و کتاب هم نخوانده بود. حتی انگلیسی را هم خوب نمیدانست! در بعدازظهرهای یکشنبه که کار را تعطیل میکرد روی نیمکت کنار بخاری مینشست و روزنامه میخواند و به قول خودش «مطالعهی حسابی» میکرد.
آتیلا
۱
به نظر من این آقا با نوشتن کتاب و کوبیدن «هیتلر» زندگی خود را میچرخاند. راستی قبل از آمدن «هیلتر» چه میکرد؟ و اگر «هیتلر» تمام شود، آنوقت به چه کار روی میآورد؟
matin-mt-
۱
شاید جالب باشد که بدانیم این آقا در زندگی خصوصی چه میکند؟! اما او زندگی خصوصی دارد؟ یا اینکه فقط از این تریبون به آن تریبون میرود و «حس تنفر» بیدار میکند؟
شاید، رویاهایش هم شعاری بیش نباشند.
matin-mt-
۱
من نمیدانم منظور تو از علاقه چیست؟ آیا تو به صورت خودت علاقه داری؟ احتمالاً نه، اما خودت را هم جدا از آن نمیدانی.
Fateme.A07
۱
سروصدا آنقدر زیاد بود که «مرده» را بیدار میکرد، اما این «جماعت» را به خود نمیآورد.
احساس کردم که تنها «فرد» بیدار، در شهر خوابزدگان «متحرک» هستم.
مُروا
۱
من هفده سال است که همسر و پدر خوبی هستم و دیگر از خوب بودن خسته شدهام.
مُروا
۱
«فردا، اگر فردا بیاید. اگر جنگ برای یک روز ما را فراموش کند!»
مُروا
۱
اگر جنگ کسی را نکشد، او را به فکر وامیدارد.
moeinakki
۱
تو، نمیتوانی دست به جنایت بزنی؛ مگر آنکه معتقد باشی به خاطر آن در جهنم کباب خواهی شد.
moeinakki
۱
روزی به خود میگویم که اینها وحشتی است که از روزنامهها تراوش میکند، اما روز دیگر با گوشت و پوستم درمییابم که گریزی از آن وجود ندارد.
