جملات زیبا از متن کتاب نیمار پسری از برزیل | طاقچه
تصویر جلد کتاب نیمار پسری از برزیلsubscriptionAvailable

کتاب نیمار پسری از برزیل

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۳۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
مایکل پارت، ماشااله صفری
انتشارات: 
نشر گلگشت

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Aliakbar17
۱۰
نیمار داسیلوا سانتوس سنیور
:)
۱۰
زمانی که دکتر عکس‌های کمر نیمار را نشان‌اش می‌داد، گفت که او خوش شانس ترین مرد روی زمین است. دکتر گفت: «اگر ضربه چند سانتیمتر پایینتر بود، باید باقی عمرت را روی ویلچر مینشستی. اما حالت خوب می‌شه، بعد از دو ماه می‌تونی دوباره بازی کنی.» برای نیمار که ایمان داشت، روشن بود که خدا نگهدار او بوده است. تمام زندگی‌اش حس می‌کرد که خدا همراه اوست، از روزی که از تصادف شدید درکوهستان جان سالم به در برده بود. به خاطر استعدادش شکرگزار بود، استعدادی که نه تنها شهرت و موفقیت، بلکه خوشحالی هم برای او به ارمغان آورده بود. حالا بعد از بدترین اتفاق تاریخ فوتبال برزیل، باز هم رحمت خداوند را احساس می‌کرد. خدا فرصتی دیگر به او داده بود تا بهبود یابد، بلند شود و در زمینی که عاشقش بود با توپ برقصد. تا زیبا بازی کند، تا لذت و خوشحالی را برای هواداران فوتبال به ارمغان آورد. تا رویا را زنده نگه دارد. تا روزی که مهمترین جام فوتبال را دوباره به خانه برگرداند.
هانیه
۴
-دقیقا. نباید در موردش فکر کنی. توی زمین زمانی برای فکر کردن نداری. همش ذهن به پاست. یا حتی دقیق تر، قلب به پا!
هانیه
۴
قوانین پدرش به ذهنش آمد: «قانون ۶۲: زیادی خودت رو جدی نگیر.»
•●فاطمه✍●•
۴
او به چیزهایی باور داشت که قلبش به او می‌گفت
•●فاطمه✍●•
۳
برای نیمار که ایمان داشت، روشن بود که خدا نگهدار او بوده است. تمام زندگی‌اش حس می‌کرد که خدا همراه اوست
:)
۲
زمانی که دکتر عکس‌های کمر نیمار را نشان‌اش می‌داد، گفت که او خوش شانس ترین مرد روی زمین است. دکتر گفت: «اگر ضربه چند سانتیمتر پایینتر بود، باید باقی عمرت را روی ویلچر مینشستی. اما حالت خوب می‌شه، بعد از دو ماه می‌تونی دوباره بازی کنی.» برای نیمار که ایمان داشت، روشن بود که خدا نگهدار او بوده است. تمام زندگی‌اش حس می‌کرد که خدا همراه اوست، از روزی که از تصادف شدید درکوهستان جان سالم به در برده بود. به خاطر استعدادش شکرگزار بود، استعدادی که نه تنها شهرت و موفقیت، بلکه خوشحالی هم برای او به ارمغان آورده بود. حالا بعد از بدترین اتفاق تاریخ فوتبال برزیل، باز هم رحمت خداوند را احساس می‌کرد. خدا فرصتی دیگر به او داده بود تا بهبود یابد، بلند شود و در زمینی که عاشقش بود با توپ برقصد. تا زیبا بازی کند، تا لذت و خوشحالی را برای هواداران فوتبال به ارمغان آورد. تا رویا را زنده نگه دارد. تا روزی که مهمترین جام فوتبال را دوباره به خانه برگرداند.
کاربر ۵۷۶۱۸۶۸
۲
زندگی چطور می‌شد اگر ما اشتباهاتمون رو نمی‌پذیرفتیم؟
•●فاطمه✍●•
۲
توی زمین زمانی برای فکر کردن نداری. همش ذهن به پاست. یا حتی دقیق تر، قلب به پا!
هانیه
۱
جمله ای از حضرت عیسی روی آن نوشته شده بود: «ترسی نداشته باشید، که با شما هستم: نا امید نباشید که پروردگار شما هستم.»
•●فاطمه✍●•
۱
«قانون ۶۲: زیادی خودت رو جدی نگیر.»
دَریآ
۱
گفت: «اینجا همه دوست دارن» - منو دوست ندارن، بازی منو دوست دارن.
کاربر ۵۷۶۱۸۶۸
۰
-خب، همیشه می خواستی صادق باشم درسته؟ پای جواب داد: «همیشه، همه جا و در تمام طول زندگی‌ات.»
کاربر ۵۷۶۱۸۶۸
۰
دکتر گفت: «اگر ضربه چند سانتیمتر پایینتر بود، باید باقی عمرت را روی ویلچر مینشستی. اما حالت خوب می‌شه، بعد از دو ماه می‌تونی دوباره بازی کنی.» برای نیمار که ایمان داشت، روشن بود که خدا نگهدار او بوده است. تمام زندگی‌اش حس می‌کرد که خدا همراه اوست، از روزی که از تصادف شدید درکوهستان جان سالم به در برده بود. به خاطر استعدادش شکرگزار بود، استعدادی که نه تنها شهرت و موفقیت، بلکه خوشحالی هم برای او به ارمغان آورده بود. حالا بعد از بدترین اتفاق تاریخ فوتبال برزیل، باز هم رحمت خداوند را احساس می‌کرد. خدا فرصتی دیگر به او داده بود تا بهبود یابد، بلند شود و در زمینی که عاشقش بود با توپ برقصد. تا زیبا بازی کند، تا لذت و خوشحالی را برای هواداران فوتبال به ارمغان آورد. تا رویا را زنده نگه دارد. تا روزی که مهمترین جام فوتبال را دوباره به خانه برگرداند.
A.OJAGHLO
۰
فریاد زد: «برگردون!» روی تخت روی هوا بلند شد و با یک برگردان به توپ ضربه زد و با پشت روی تخت پر از توپ افتاد و کلکسیون توپ‌هایش به همه طرف پرتاب شدند. فریاد زد: «پنالتی!» بعد بیست توپی که در اطراف اتاق بودند نگاه کرد، بعضی از آنها خراشیده شده بودند و بعضی برق می‌زدند. بعضی بزرگ بودند و بعضی کوچک. با اخم گفت: «ببخشید دوستای من!» بعد به سرعت دور اتاق چرخید و شروع به جمع کردن و گذاشتن آنها روی تخت کرد. اما یکی از آنها پیش خود نگه داشت، هرگز بدون توپ جایی نمی‌رفت. پای در تعمیرگاه پدر که اطراف شهر بود
A.OJAGHLO
۰
-مثل زمانی که تو خونه بازی می‌کنم؟ -دقیقا. نباید در موردش فکر کنی. توی زمین زمانی برای فکر کردن نداری. همش ذهن به پاست. یا حتی دقیق تر، قلب به پا!
دَریآ
۰
پای عاشق باران بود. می‌دانست در حالی که طوفان بیشتر مردم را در خانه‌هایشان نگه می‌دارد می‌توانند حسابی خوش بگذرانند.
دَریآ
۰
پنج بار قهرمان جهان شده اند: ۱۹۵۸، ۱۹۶۲، ۱۹۷۰، ۱۹۹۴ و ۲۰۰۲.
دَریآ
۰
پله، غرورِ برزیل، به عنوان بهترین بازیکن تاریخ فوتبال شناخته می‌شود. در کنار پله ستاره‌های برزیل مانند گارینشا، زیکو، توستائو، روماریو، رونالدو و خیلی‌های دیگر تاثیری جاودانه بر دنیای فوتبال داشته‌اند.
دَریآ
۰
موهایی تیره، پوستی سبزه وچشمانی درخشان وسیاه رنگ.
دَریآ
۰
«چطور می‌تونم به زمین فوتبال برگردم وقتی حتی نمی‌تونم روی پام بایستم؟»
دَریآ
۰
بیشتر کسانی را که می‌شناخت، سه شغل داشتند و با این حال به سختی زندگی می‌کردند.
دَریآ
۰
در راهِ بازگشت به خانه کمی توت فرنگی خرید، می‌دانست نادین عاشق توت فرنگی است.
دَریآ
۰
طی ماه‌های گذشته، جونینهو پیراهن شماره ۷ را بدست آورده بود. هیچ کس در باشگاه شک نداشت که او فوق العاده است- همه غیر از خودش. اگر از او می‌پرسیدید، نمی‌دانست در مورد چه موضوعی صحبت می‌کنید. برای اوکاری بود که هر روز انجام می‌دهد
دَریآ
۰
دودو پرسید: «بتینهو بهت چی گفت؟» - گفت از پای راست‌ام استفاده کنم. دودو گفت: خب؟ -اما من دوست دارم از هر دو پام استفاده کنم. -معلومه که دوست داری. برای همین همه کار بلدی. غیر از ریاضی!
دَریآ
۰
برای جونینهو ناراحت کننده بود. می‌توانست درون زمین هر کاری انجام دهد- اما از چیزهایی که معلم روی تخته سیاه می‌نوشت سر در نمی‌آورد
دَریآ
۰
«قانون ۶۲: زیادی خودت رو جدی نگیر.»
دَریآ
۰
«از من عصبانی هستی؟» پای با لبخندی گفت: «عصبانی؟! نه. خوشحالم!» جونینهو کاملا گیج شده بود: «خوشحال؟!» -البته، من یک زمین فوتبال برات درست کردم- و تو آنقدر روش بازی کردی که دیگه چیزی غیر از خاک باقی نموند. زمین فوتبال برای همین کاره. -ولی ما نابودش کردیم. -با بازی کردن نابودش کردین، دقیقا همون کاری که باید انجام می‌دادید. نگران نباش فقط فوتبال بازی کن.
دَریآ
۰
«البته باید با قدم های کوچک آغاز کنیم. گریمتال اولین قدمه.»
دَریآ
۰
پیدا کردن کار سخت بود و درآمد بسیار ناچیز. حتی کار کردن نادین هم چیزی از مشکلات کم نکرده بود. چهار شغل داشتند اما حتی نمی‌توانستند خانه‌شان را روشن نگه دارند. قبض برق را پرداخت نکرده بودند و به همین دلیل برقشان قطع شده بود. این باعث افسردگی او می‌شد.