از تو میخواهم که این دختر پریزاد را به هوا ببری و به کوه قاف پرتاب کنی که طعمهی جانوران شود و انتقام خود را پس بدهد. و سیمرغ هم اطاعت کرد و دختر را به درک اسفلالسافلین رساند و خبر نابودی آهوی خوش خط و خال را و سرگذشت گُل به صنوبر چه کرد را برای پدر و مادرش تعریف کرد و همگی شاد و خرم شدند و درِ باغ را باز کردند و آن را وقف گردشگاه عمومی کردند و پسر هم تا زنده بود از زنان گریزان بود و نفرت داشت و هر وقت پدر و مادرش میخواستند او را وادار به عروسی کردن کنند میگفت گُل به صنوبر چه کرد؟
kamrang