دیدم که دارد از دور یک نرهخر میآید
در آستینش انگار پنهان نموده ساطور
گفتم: «عجب تریپی، این آدم است یا غول؟»
آهسته زیر لب گفت: «داداشم است... تیمور»
ناگاه مثل میگمیگ از جای خود پریدم
تا پای جان دویدم از بلخ تا نشابور...
آن خواهر و برادر بودند دیو و دلبر
لعنت به شانس ابتر نفرین به بخت منفور