جملات زیبای کتاب پشت درهای بسته | طاقچه
تصویر جلد کتاب پشت درهای بستهsubscriptionAvailable

کتاب پشت درهای بسته

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۴۰۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
بی.ای پاریس، ارغوان اشتری
انتشارات: 
مهرگان خرد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Neda
۲۸
هولناک است که برای اصول اولیه‌ی زندگی به فردی وابسته باشید
کاربر ۸۸۴۷۵۲
۲۰
به دیگران خیره می‌شوم که می‌خندند و باهم شوخی می‌کنند، تلاش می‌کنم بفهمم چگونه زندگی‌ام به جهنمی تبدیل شده که حتی به مخیله‌ی هیچ‌کدام از افراد حاضر در مهمانی هم خطور نمی‌کند.
Neda
۱۶
ندانستن یعنی آمادگی ضعیف برای پیشامدها
R.R
۹
وقتی می‌بینم آنجا ایستاده، مثل همیشه احساس نگرانی می‌کنم که چقدر عادی به نظر می‌آید چون مطمئناً باید آدمی مثل او فقط ویژگی خاصی مثل گوش‌های نوک‌تیز یا یک جفت شاخ داشته باشد تا مردم از شیطان‌صفتی‌اش خبردار بشوند.
Katiraei
۹
ترس بهترین عامل بازدارنده است.
ریحانه
۴
به ذهنم رسید شاید در یکی از این شوهای تلویزیونی گرفتار شده‌ام که آدم‌ها را در موقعیت‌های وحشتناک قرار می‌دهند درحالی‌که مردم دنیا دارند تماشایشان می‌کنند که چطور از پس موقعیت برمی‌آمدند.
Neda
۳
احساس یاس کردم، نه‌فقط به خاطر مایلی بلکه به این دلیل که در این شش ماهی که با جک آشنا شدم هرگز این وجه از شخصیت او را ندیده بودم. اصلاً فکرش را نمی‌کردم بتواند جور دیگری باشد. او مهربان‌ترین و منطقی‌ترین مرد عالم بود.
sourina
۳
در صدایش تمسخر ظریفی نهفته می‌بینم که زنان شاغل احترام بیشتری نسبت به زنان خانه‌دار دارند.
sourina
۳
به‌محض آن‌که مایلی به دستشویی می‌رود زن برمی‌گردد و به ما لبخندی می‌زند؛ می‌دانم تنها چیزی که می‌بیند یک زوج جوان جذاب بهم چسبیده است که باید به‌شدت دلداده‌ی هم باشند. همین باعث می‌شود یک‌بار دیگر بفهمم چقدر موقعیت یأس‌آوری دارم. کم‌کم دارم از کسانی که به بی‌نقصی مطلق ما فکر می‌کنند، قطع امید می‌کنم. هر بار که با دوستانمان هستیم حیران حماقتشان می‌شوم که باور می‌کنند من و جک هرگز دعوا نمی‌کنیم، در مورد هر چیزی توافق داریم و من یک زن سی‌ودوساله‌ی باهوش و بی‌فرزند هستم که می‌توانم بیست چهار ساعت از خانه‌نشینی و کار خانه راضی باشم.
ریحانه
۳
در این دنیای خصمانه‌ای که خودم را گرفتارش می‌دیدم ظاهراً این وسایل مانند دوستان قدیمیِ آشنایی بودند که کمی روحیه‌ام را بهتر کردند.
sarah
۳
تسلیم افسردگی شدن سخت نیست.
آسلی
۳
هولناک است که برای اصول اولیه‌ی زندگی به فردی وابسته باشید
diba
۲
کمی نزدیک‌تر به سمتم خم شد و زیر لب گفت: «اما جک جرج کرونیه، جرج کرونی جکه.» من هم آرام گفتم: «آره مایلی. جک، جرج کلونیه؛ اما فقط ما این رو می‌دونیم. می‌فهمی منظورم چیه؟ یه رازه؛ راز ما، مثل رزی.»
sourina
۲
گفت: «سوار شو». چمدان‌ها را برداشت و در صندوق‌عقب چپاند. از سرما نای جروبحث نداشتم، سوار ماشین شدم و به در چسبیدم. فقط می‌خواستم دوباره گرما را حس کنم. منتظر ماندم شروع به حرف زدن کند و چیزی بگوید که شاید یک‌جورهایی توضیح باشد. احساس می‌کردم کنار مردی نشستم که نمی‌شناسمش.
sourina
۲
اگر می‌توانست من را گول بزند که حتی برای چند ثانیه فراموش کنم کیست، چطور می‌توانستم مردم را متقاعد کنم که او گرگی در لباس میش است؟
sourina
۲
ندانستن یعنی آمادگی ضعیف برای پیشامدها. حتی اگر همه‌چیز بر اساس نقشه پیش رفته باشد و جک را در زیرزمین پیدا کرده باشند پلیس موظف است از من بپرسد دلیل وجود اتاق چیست؟ هدف از ساختن اتاق چه بوده؟ و من نمی‌توانم نتیجه بگیرم آیا به نفع من خواهد بود که بپذیرم در تمام مدت می‌دانستم اتاق وجود داشته یا همه‌ی اطلاعات خودم را انکار کنم. باید داستانی از خودم بسازم.
b.shakiba
۲
آن روز در پارک تنها زنی نبودم که توجه‌ام به جک جلب شد. بااین‌حال محتاط‌ترینشان بودم. بعضی‌ها مخصوصاً زنان جوان راحت به جک لبخند می‌زدند تا توجه‌اش را جلب کنند، دختران نوجوان نخودی می‌خندیدند و دستانشان را جلوی دهانشان گرفته و هیجان‌زده پچ‌پچ می‌کردند که او باید یک ستاره‌ی سینما باشد. خانم‌های مسن‌تر تحسین‌کنان به او می‌نگریستند، خیلی به‌ندرت مردی قدم‌زنان از کنارشان می‌گذشت که ازنظر آن‌ها خواستنی باشد.
setareh
۲
آن جنتلمن بی‌نقصی که می‌شناختم کجا رفته بود؟ همه‌ی آن‌ها نمایش بود؟ او خود حقیقی‌اش را پشت چهره‌ی خوش‌مشرب و شوخ‌طبعش پنهان کرده بود تا من را تحت تأثیر قرار بدهد؟
Afsaneh Habibi
۱
از این‌که مایلی توقع کشتن جک را از من دارد، تعجب نمی‌کنم. قتل نقطه اشتراک داستان‌های کارآگاهی است که گوش می‌دهد. مایلی دید واقعی از مفهوم کشتنِ یک انسان را ندارد. در ذهن او خط میان واقعیت و خیال اغلب گنگ است. فکر می‌کند قتل فقط راه‌حل ساده‌ی یک معضل است.
sourina
۱
کرد. مسافرت به بخشی از کارم تبدیل شد؛ چیزی که به دلیل آزادی‌اش روی هوا قاپیدم.
sourina
۱
هیچ کتاب، کاغذ یا قلمی وجود ندارد که بتوانم با آن سرم را گرم‌کنم. روزهایم را مثل یک آدمِ بیکار به علافی می‌گذرانم. حداقل این تصویری است که جک می‌بیند؛ اما در واقع از وقتم استفاده می‌کنم. منتظرم روزنه‌ی کوچکی از شانس به رویم گشوده شود؛ که مطمئنم می‌شود چون اگر ایمان نداشته باشم چطور بتوانم این وضعیت را تحمل‌کنم؟ چطور بتوانم با کلاف سردرگم زندگی‌ام کنار بیاییم؟
sourina
۱
با آن‌که وجب‌به‌وجب این دو اتاق را می‌شناسم، چشم‌هایم مدام این دو فضا را می‌گردند چون همیشه این فکر که شاید چیزی که از زیر چشم‌هایم پنهان مانده باشد که بتواند زندگی‌ام را قابل‌تحمل‌تر کند، وجود دارد. به‌هرحال جک مرگم را نمی‌خواهد. نقشه‌ای که او کشیده ظریف‌تر از یک مرگ است.
sourina
۱
به نظر عجیب می‌آید اما از صدای بازگشت او همواره حس آسودگی می‌کنم. اوقاتی که برای سه روز سروکله‌اش آفتابی نمی‌شد، ترسِ مردن از گرسنگی به جانم می‌افتد. او برای درس دادن به من این کار را می‌کند. اگر چیزی درباره‌ی کارهایش بفهمم تنها تنبیه‌اش گرسنگی دادن من است. هر کلامی را که از دهانش خارج می‌شود باید بی‌نهایت سنجید. به خودش می‌بالد که فقط حقیقت را می‌گوید و لذت می‌برد که فقط من هستم که معنای پنهان‌شده‌ی پشت کلمات او را می‌فهمد.
sourina
۱
در دنیای بیمارگونه‌ایی که جک برایم ساخته، چیزهای زیادی هست که حق ندارم انجام بدهم و یکی از آن‌ها اسراف غذاست.
کتابخوان_پردیس
۱
کف نوشیدنی در دهانم می‌رقصد و به ناگاه حس تازه‌ی خوشبختی می‌کنم. حسی که تلاش می‌کنم نگهش دارم. این احساس به همان سرعتی که نمایان می‌شود از بین می‌رود
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۱
یکی از هزاران چیزهایی که به خاطرش از زندانی ماندنم تنفر دارم این است که نمی‌توانم هر موقع دلم می‌خواهد یک فنجان چای برای خودم دم کنم. دلم برای کتری و چای و شیری که سابقاً می‌نوشیدم تنگ می‌شود. حالا که فکرش را می‌کنم جک قبلاً زندانبان دست‌ودل‌بازتری بود.
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۱
چگونه زندگی‌ام به جهنمی تبدیل شده که حتی به مخیله‌ی هیچ‌کدام از افراد حاضر در مهمانی هم خطور نمی‌کند. اگر ناگهان توجه همه را جلب کنم و بگویم مایلی در آستانه‌ی خطر بزرگی از سوی جک قرار دارد و هدف جک زندانی کردن او در یک اتاق وحشتناک است تا از ترس دیوانه شود و جک واقعاً قاتلی است که من را در پانزده ماه گذشته زندانی نگه داشته، هیچ‌کس باور نخواهد کرد.
ریحانه
۱
می‌داند چه ولعی برای مطالعه دارم.
luigi
۱
توی کاری که من دارم خیلی راحت می‌شه نسبت به نژاد بشر احساس یاس پیدا کرد
luigi
۱
«اذیتم کردی. تو باید یکی از شیطان‌صفت‌ترین آدمای روی زمین باشی؛ و من حسابت رو می‌رسم