
Leopold_Bloom
۱۵
زندان هر مکان یا موقعیتی است که شما برخلاف میل و خواستۀ خودتان در آن قرارگرفته باشید، مکانی که دوست ندارید آنجا بمانید، و راهی هم برای بیرون رفتن ندارید.
شلاله
۱۳
انتقام غذایی است که بهتر است سرد خورده شود.
نازنین عظیمی
۱۱
آدمهای شریف برای پول کار نمیکنند، چون خودشان پول دارند، اصلاً همین پول است که آنها را شریف کرده. لازم نیست فکرشان را درگیر پول کنند؛ اینجور آدمها همیشه تو فکر کارهای خیر هستند، مثل درخت که بیمزد و منت برگ میدهد.
nima
۹
زندگی تئاتری زندگی سختی است، زمخت و خشن است. سرشار از رد شدن و ناامیدی و شکست. باید قلبی از آهن داشته باشی، پوستی از فولاد، و قدرت ارادۀ یک ببر.
Leopold_Bloom
۸
دستهایم چنان به خون آلوده است که اینک توقف کردنم بسا دشوارتر از پیش رفتن و کشتن آدمهای بیشتر است.
phoenix
۶
«بگذارید اینطور بگوییم که زندان هر مکان یا موقعیتی است که شما برخلاف میل و خواستۀ خودتان در آن قرارگرفته باشید، مکانی که دوست ندارید آنجا بمانید، و راهی هم برای بیرون رفتن ندارید.
soo
۵
فلیکس به شیطانکها فکر میکند. سلاحهای نهایی برای پروژۀ مخفیانهاش، برای نقشۀ انتقامش، همهچیز به شیطانکها وابسته است. چه جور لباسی باید بپوشند؟ کلاه سیاهی که جای چشمهایش سوراخ است، نکند زیادی شبیه سارقهای بانک و تروریستها شوند؟ با خودش فکر میکند در این صورت چهبهتر: ترس عامل انگیزانندۀ محکمی است. به قول شکسپیر میتواند تحولی دریای ایجاد کند.
soo
۵
فلیکس برایش میگوید «اینها مال نمایش هستند.» بعد باید توضیح دهد نمایش چیست، بازیگری یعنی چی، چرا مردم وانمود میکنند کس دیگری هستند.
mahsa.doustdar
۳
چه حماقتی. فلیکس به خودش سرکوفت میزد. هیچچیز نفهمیده بود. آنقدر بالا رفته و ارتفاع گرفته بود که چشمهایش جایی را نمیدید؛ و ارتفاع همیشه شوم است و مایۀ بدبختی. از آن بالا هیچ کاری نمیتوان کرد، جز سقوط.
elham
۲
روزهایی که فلیکس مناسک حمام را بهجا میآورَد میراندا از روی حجب و حیا توی خانه نمیماند. کجا میرود؟ هرجایی غیر از خانه. دختر عاقلی است. یک پدر بافراست نمیگذارد چشم دختر جوانش به ساقهای باریک و بدن چروکیده و پژمردۀ او بیفتد، اینطوری احترامش از دست میرود.
نازنین عظیمی
۱
ادامۀ زندگی. آن روزها چقدر زمان در نظرش دیر میگذشت، و چقدر سریع گذشته بود. چقدر از وقتش تلفشده بود. چقدر زود به آخر خط نزدیک میشد.
نازنین عظیمی
۱
منتظر چی بود؟ خودش هم نمیدانست. یک فرصت؟ شانس؟ یا لحظۀ مناسب برای روبهرو شدن؟ منتظر وقتی بود که ازنظر قدرت با حریف برابر شود. این غیرممکن بود. اما خشم سرکوبشدهاش او را سرپا نگه میداشت؛
mahsa.doustdar
۱
به بازگشت هرماینی در قالب یک خونآشام در نمایش حکایت زمستان هم اعتراض داشتند. حتی موقع اجرا بازیگرها را هو کردند! فلیکس خیلی خوشحال شد چه تأثیری گذاشته روی حضار! کی تابهحال همچین صحنهای خلق کرده؟ وقتی مردم نمایش را هو میکنند یعنی حواسشان به اجرا هست؛ یعنی نمایش زنده است!
mahsa.doustdar
۱
باید هنرپیشه و کارگردان بهتری میشد. باید از همۀ مرزها فراتر میرفت. باید واقعیت را هم دگرگون میکرد. گرچه تمام تلاشهایش در آن سالها با درماندگی گره خورده بود. اما کیست که نداند، هستۀ هنر حقیقی را هم که بشکافی درنهایت به درماندگی میرسی؛ و به مبارزه طلبیدن مرگ، به بیلاخی که وقتی لبۀ پرتگاه ایستادهای حوالۀ مرگ میکنی.
ریحان
۱
دیر شده بود، خیلی دیر.
دکترها هر کاری از دستشان برمیآمد انجام دادند ادا اطوارهای معمول پزشکی، عذر و بهانههای مرسوم. هیچکدام سودی نداشت. میراندا رفته بود. به قول دکترها تمام کرده بود. چی را تمام کرده بود؟ مگر میشد به همین سادگی همهچیز تمام شود؟ فلیکس نمیخواست باور کند.
phoenix
۰
انتقام غذایی است که بهتر است سرد خورده شود.
لیوبی11
۰
باران ریزی میبارید. نگهبانها به فلیکس کمک کردند کارتنها را توی موستانگ قراضهاش بار کند. نه آنها حرفی زدند و نه فلیکس چیزی گفت. مگر چیزی هم برای گفتن وجود داشت؟
مهشید زه
۰
فلیکس با خودش فکر میکند نگران جیبهایم نباشید، از حرفهایم است که باید بترسید. خطر واقعی آنجاست. کلمهها را هیچ دستگاهی تشخیص نمیدهد.
مهشید زه
۰
فلیکس میگوید : «بگذارید اینطور بگوییم که زندان هر مکان یا موقعیتی است که شما برخلاف میل و خواستۀ خودتان در آن قرارگرفته باشید، مکانی که دوست ندارید آنجا بمانید، و راهی هم برای بیرون رفتن ندارید. بنابراین، بله، درخت کاج هم حساب است.»
مهشید زه
۰
فلیکس میگوید : «بله، آنها معتقدند این کار وقتتلفکنی است. معتقدند کار کردن با شما وقتتلفکنی است. آموزش شما برای آنها اهمیتی ندارد، ترجیح میدهند نادان بمانید. دنیای تخیل در نظر آنها معنایی ندارد، از نیروی رهاییبخش هنر چیزی نمیدانند. از همه بدتر، فکر میکنند شکسپیر وقتتلفکنی است. فکر میکنند شکسپیر چیزی برای آموختن ندارد.»
