هفتهي اول
پدر دختر پرسيد: «آقازاده چه کارهاند؟»
ـ دانشجو هستند.
ـ ميدونم دانشجو هستن. شغلشون چيه؟
ـ ما هم همان شغلشونو عرض کرديم.
ـ يعني ايشون بابت درس خوندن پول هم ميگيرن؟
ـ نخير، اتفاقاً ايشون در دانشگاه آزاد درس ميخونن؛ به اندازهي هيکلشون پول ميدن.
ـ پس بيکار هستن.
ـ اختيار داريد قربان! رشتهي ايشون مهندسيه. قراره مهندس بشن.
پدر دختر بدون اينکه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم، گفت: «ما دختر به شغل نسيه نميدهيم. بفرماييد هر وقت مهندس شديد، تشريف بياريد.»