جملات زیبای کتاب سپر گنجشک ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب سپر گنجشک ها

بریده‌هایی از کتاب سپر گنجشک ها

نویسنده:دونی پری
انتشارات:نشر نون
امتیاز
۳.۸از ۱۳۰ رأی
۳٫۸
(۱۳۰)
ولی اگر از اینکه از من محافظت شود خسته شده باشم، چه؟ اگر دیگر نمی‌خواستم همیشه منتظر بمانم تا یک مرد بیاید و نجاتم بدهد، چه؟
ghazal
روز زیبایی بود. آسمان صاف بود و هوا طراوتی شیرین داشت. اما به نظر این زیبایی هدر می‌رفت. اینجا هیچ‌کس از آن لذت نمی‌برد؛ من که قطعاً نه. مردم با سرهای پایین در خیابان‌ها قدم می‌زدند. تمام شادی‌ها سلاخی شده بودن
بنفشه آریاراد
چقدر ساده‌لوح بودم. فراموش کرده بودم پدرم به عشق اعتقادی نداشت.
ghazal
عشق هم می‌تواند ما را بسازد... هم می‌تواند نابودمان کند.
Blue and gray
«خیلی دوست‌داشتنیه. ولی فکر نمی‌کنم کنار هم آینده‌ای داشته باشیم.»
ghazal
دنیا درحال سوختن بود.
کاربر ۹۸۸۴۷۰۰
با شمشیر اشاره‌ای به مرکز میدان کرد. «غریزۀ اولت اینه که عقب‌نشینی کنی. باید سر جات بایستی. به کناره‌ها حرکت کن. یه روزنه برای حمله باز کن. اما عقب نرو. چون این‌جوری فقط دوباره روی باسنت فرود می‌آی.»
کاربر ۲۶۰۸۱۰۸
او گفت: «من می‌خوام ملکه باشم.» گفتم: «من نمی‌خوام. ولی هیچ‌کدوممون حق انتخاب نداریم.»
فرفری موی غزل‌ساز
وقتی دل آدم‌ها می‌شکند، تغییر می‌کنند.
فرفری موی غزل‌ساز
اگر واقعاً می‌خواستم سرنوشتم را خودم کنترل کنم، نمی‌توانستم منتظر بمانم تا کسی بیاید و از خطر نجاتم دهد. تنها کسی که همیشه برای من می‌جنگید، خودم بودم.
گیلاس خانوم .
رویم را به سمت هیولا برگرداندم، به امید اینکه اگر مستقیم جلو را نگاه کنم، هیچ‌کدام از آن‌ها متوجه نشوند صورتم از خجالت آتش گرفته.
(: Nazanin :)
«فقط احمق‌ها و دروغ‌گوها کتاب و خونۀ مردم رو آتیش می‌زنن.»
فرفری موی غزل‌ساز
این روزها لبخندها خیلی زود محو می‌شدند.
فرفری موی غزل‌ساز
«دوستت دارم.» «آره، دوستم داری. یادت نره.» «هرگز.»
فرفری موی غزل‌ساز
پناه بر خدایان... از خاکستری متنفر بودم.
فرفری موی غزل‌ساز
رَنسِم مال من بود؛ با همۀ نقص‌هایش، با همۀ کمالش. «این انتخاب منه.» کف دستم را در دستش گذاشتم.
(: Nazanin :)
برای پیشینیان. برای داستان‌هایی که ما را به اینجا رساندند. برای خطرهایی که می‌کنیم. برای رؤیاهایی که دنبال می‌کنیم. برای پرواز به بال‌هایتان اعتماد کنید.
کاربر ۵۳۵۹۱۴۱
عشق هم می‌تواند ما را بسازد... هم می‌تواند نابودمان کند.
فرفری موی غزل‌ساز
«وقتی پای امنیت خودم یا بقیه وسط باشه، گوش می‌دم. تمام تلاشم رو می‌کنم که گند نزنم. ولی برای همۀ خواسته‌های تو سر خم نمی‌کنم. فقط چون من رو بی‌ارزش می‌دونی، دلیل نمیشه خودم رو خوار کنم. اگه می‌خواستی ساکت بمونم، باید می‌ذاشتی ماروئیل من رو بکشه. من یکی از جنگجوهات نیستم که بخوای رهبریم کنی. همسرت هم نیستم که فرمان بدی. پس نه، هیچی بین ما وجود نداره.»
گیلاس خانوم .
مادر جاسلین. همچنان دست تکان می‌داد. حتی یک لحظه هم توقف نکرد. حتماً دست‌هایش خسته شده بود، اما باز هم برای دخترش دست تکان می‌داد. تاج روی سر من بود اما واقعاً این جاسلین بود که ثروتمند بود، نه؟
گیلاس خانوم .
این روزها لبخندها خیلی زود محو می‌شدند.
Sophie
تنها کسی که همیشه برای من می‌جنگید، خودم بودم.
MwarauK
اشک‌هایی داغ روی خاک و کنار چکمه‌هایم چکیدند. «دوستت دارم.» «آره، دوستم داری. یادت نره.» «هرگز.»
jutdwae
مستقیم به چشم‌های سبزش زل زدم، به این امید که بالاخره یک نفر به من فرصت بدهد. که بیشتر از بقیه به من ایمان داشته باشد.
MwarauK
اصلاً تا حالا به ذهنت رسیده که شاید در قفست همیشه باز بوده، گنجشک؟ فقط کافی بود هلش بدی و بری بیرون؟
MwarauK
همۀ هیولاها زادۀ خدایان نیستن، علیاحضرت. بعضی از ما بعداً ساخته شدیم
MwarauK
ولی اگر از اینکه از من محافظت شود خسته شده باشم، چه؟ اگر دیگر نمی‌خواستم همیشه منتظر بمانم تا یک مرد بیاید و نجاتم بدهد، چه؟
MwarauK