ولی اگر از اینکه از من محافظت شود خسته شده باشم، چه؟ اگر دیگر نمیخواستم همیشه منتظر بمانم تا یک مرد بیاید و نجاتم بدهد، چه؟
ghazal
چقدر سادهلوح بودم. فراموش کرده بودم پدرم به عشق اعتقادی نداشت.
ghazal
روز زیبایی بود. آسمان صاف بود و هوا طراوتی شیرین داشت. اما به نظر این زیبایی هدر میرفت. اینجا هیچکس از آن لذت نمیبرد؛ من که قطعاً نه. مردم با سرهای پایین در خیابانها قدم میزدند.
تمام شادیها سلاخی شده بودن
بنفشه آریاراد
عشق هم میتواند ما را بسازد...
هم میتواند نابودمان کند.
Blue and gray
«خیلی دوستداشتنیه. ولی فکر نمیکنم کنار هم آیندهای داشته باشیم.»
ghazal
دنیا درحال سوختن بود.
کاربر ۹۸۸۴۷۰۰
او گفت: «من میخوام ملکه باشم.»
گفتم: «من نمیخوام. ولی هیچکدوممون حق انتخاب نداریم.»
فرفری موی غزلساز
با شمشیر اشارهای به مرکز میدان کرد. «غریزۀ اولت اینه که عقبنشینی کنی. باید سر جات بایستی. به کنارهها حرکت کن. یه روزنه برای حمله باز کن. اما عقب نرو. چون اینجوری فقط دوباره روی باسنت فرود میآی.»
کاربر ۲۶۰۸۱۰۸
رویم را به سمت هیولا برگرداندم، به امید اینکه اگر مستقیم جلو را نگاه کنم، هیچکدام از آنها متوجه نشوند صورتم از خجالت آتش گرفته.
(: Nazanin :)
پناه بر خدایان... از خاکستری متنفر بودم.
فرفری موی غزلساز
رَنسِم مال من بود؛ با همۀ نقصهایش، با همۀ کمالش.
«این انتخاب منه.» کف دستم را در دستش گذاشتم.
(: Nazanin :)
مادر جاسلین.
همچنان دست تکان میداد. حتی یک لحظه هم توقف نکرد. حتماً دستهایش خسته شده بود، اما باز هم برای دخترش دست تکان میداد.
تاج روی سر من بود اما واقعاً این جاسلین بود که ثروتمند بود، نه؟
گیلاس خانوم .