موریانهای در درونم میپرورد و حیاتم را میتراشد. فروریختنِ بندبندِ ایمانم را درمییابم، چون میسوزاندم، میگدازدم و چنانم میکند که هر حصاری را بشکنم و بگریزم، حتی حصارِ تن را ... چنین حالی را نام چیست؟ شاید گریزی بیانتها یا شاید هجرتی رو به آرامش. کاش مردی مییافتم که راه نشانم میداد و دستم میگرفت. محتاجِ روشنضمیری هدایتگرم.