
misbeliever
۱۱۸
هر آنجا که به تردید رسیدی، در آستانۀ آغازی و چون پرسیدی در آغاز خواهی بود.
اِیْ اِچْ|
۹۹
این وسط گویی من آن کلمۀ بیربط و ناجور میانِ جملۀ سادۀ زندگی بودم.
علی شیری
۵۵
«غریب کیست شیخ!»
«غریب آن نیست که تنش در این جهان غریب است، غریب دلیست که در تن غریب است.»
کاربر ۳۸۳۷۰۷۸
۴۹
تا دری را نکوبی، نخواهی دانست گشایندهای هست یا نه.»
ایوب
۳۶
یحیی بهخنده آمد و گفت: «نبشته را راز بسیار است. رازِ اکنون، رازِ آن دم که برخوانیش و رازِ آندم که بسیار بر آن گذشته باشد.»
ایوب
۳۵
جهل بادِ موافقِ آتشِ ظلم است
vafa
۳۱
موریانهای در درونم میپرورد و حیاتم را میتراشد. فروریختنِ بندبندِ ایمانم را درمییابم، چون میسوزاندم، میگدازدم و چنانم میکند که هر حصاری را بشکنم و بگریزم، حتی حصارِ تن را ... چنین حالی را نام چیست؟ شاید گریزی بیانتها یا شاید هجرتی رو به آرامش. کاش مردی مییافتم که راه نشانم میداد و دستم میگرفت. محتاجِ روشنضمیری هدایتگرم.
vafa
۲۹
خدای تعالی یار ما باشد، که بییاوریم برابر ظلم.
khorasani
۲۸
«اندوه را مرکبِ شادی کن.»
علی شیری
۲۴
کشتیِ شکوهمندِ سلاطین را بحری جز خونِ مردمان نیست.
علی شیری
۲۲
خدای را نتوان یافت جز با خرد. و خردمند آن باشد که بدان راه رود که بداند، نه آن که همهچیز داند. آنکه همهچیز داند خود در گردابِ جهل است
plato
۱۷
این وسط گویی من آن کلمۀ بیربط و ناجور میانِ جملۀ سادۀ زندگی بودم. اما خدا خواست من هم به جهانِ حقیقت دینم را ادا کنم.
plato
۱۷
نمیدانم چهام. از غافلانم یا آنم که در دانستههای آمیختهاش میغلتد.
plato
۱۶
«از من نرنج عبدالله! اگر بنا بود چهارپایی باشی، میبودی. حالا همانی که میباید.»
plato
۱۴
«کاش همچون بهائم بودم، بی اندیشۀ فردا، بی بیمِ مرگ، بی جنبوجوشِ بیحاصل ...»
plato
۱۳
هر آنجا که به تردید رسیدی، در آستانۀ آغازی و چون پرسیدی در آغاز خواهی بود.
plato
۱۳
«غم همزادِ بنی بشر است و شادی غایتش. بسیار مردمان بیامدند و بیتوشه برفتند و همه چون مجانین در پیِ شادی گشتند و راه بدان نبردند.»
maryam_z
۱۳
«برای کسانی که به شما آزار میرسانند برکت بطلبید؛ برکت بطلبید و لعن نکنید.»
jm
۱۳
«نخستین دلداده نیستی اما حالا میدانی پی چه میگردی. آشفتهحالیات را بهانهای است. کفران نکن. برو، یا میرسی یا میبازی. هر قدم رو به روشنیست، اگر گشودهچشم بروی.»
plato
۱۰
همانا تیرگی آبستنِ رازآلودگیهاست.
plato
۹
پرسیدم: «چه شد شما را که راندید شیوخِ خود را؟» گفتند: «ما را بگفتند: ‘خدای را جویید.’ و چون گفتیم: ‘خدای چگونه جوییم؟’ بگفتند: ‘عبادت کنید.’ گفتیم: ‘ما را نان نیست و بارانی نیست.’ و گفتند: ‘خدای را بخوانید.’ گفتیم: ‘خدای نگفته است چگونه باشید در کارِ دنیا؟’ گفتند: ‘دم مزنید و به دین اندر شوید و عبادت کنید، همانا که شما را بیافرید برای آخرت.’ و گفتیم: ‘راهِ آخرین از کدام سوست، مگر نه از دنیا؟’ گفتند: ‘هست ولیکن راهِ عبادت به صواب است و دیگر نه.’ گفتیم: ‘ما را نان نباشد؟’ گفتند: ‘خشمِ خداوند بر شما که طمعِ دنیا دارید.’ گفتیم: ‘طمع نکنیم، بگویید ما را چون است راهِ حیات در این دنیا که سعادت باشد و آسایش؟’ گفتند: ‘دنیا را نه جای قرار است. در رنج باشید که خداوند دوستدارِ رنجدیدگان است.’ گفتیم: ‘چون باشد که با دیگران ستیزه نکنیم؟’ گفتند: ‘از دنیا نپرسید ما را.’ گفتیم: ‘مگر نه آنکه دنیاست راهِ آخرت؟’ گفتند: ‘شمایید گمراهان.’ و بتاراندیم آنان را به استخفاف که نگفتند ما را در دنیا چه باشیم.»
مدرود
۹
همینکه بیاموزم نیازارمتان و خود را حقیقتِ بیچون و چرا نبینم، مرادم برآورده است از این دوستی
فاطمه
۹
به قدرِ همین که هستی باش.
plato
۸
کلامِ عاشقان را مشتاق فراوان است تا نفس را خوش آید. اما حدیثِ عاشق برای عاشق چون است؟ گدازنده.
littel dark age(محمد)
۸
«غم همزادِ بنی بشر است و شادی غایتش. بسیار مردمان بیامدند و بیتوشه برفتند و همه چون مجانین در پیِ شادی گشتند و راه بدان نبردند.»
علی شیری
۷
اگر مشیّت خدای تعالی آن بود که شفا را در مِهر نهفته کند، آدمی از لمسِ دستی مهربان قرار میگرفت
plato
۷
دلدادگان را نخستین قدم انکار است.
tadai
۷
راستش اضافی بودن شکستِ بینظیریست؛ شکستی بیشروع که خود در آن نقشی نداری.
msafarian
۷
ندیدم آفتابی برآید چون آفتابِ روزِ پسین. ندیدم لحظهای گذاره کند چون آن دم که گذشت. هر دم که بگذرد، همان دم است، بیتکرار
علی شیری
۶
همانا تیرگی آبستنِ رازآلودگیهاست.