جملات زیبای کتاب اربعین طوبی | طاقچه
تصویر جلد کتاب اربعین طوبی

بریده‌هایی از کتاب اربعین طوبی

امتیاز
۴.۷از ۳۷ رأی
۴٫۷
(۳۷)
هر چهل‌روز، یک گره باید بیفتد توی زندگی ما؛ که اگر نیفتد شک می‌کنم به ایمانم و می‌ترسم از اینکه نکند به حال خودمان رهایمان کرده باشد
میـمْ.سَتّـ'ارے
بشکند دستی که بخواهد سمت بچه های فاطمه دراز شود.
میـمْ.سَتّـ'ارے
رمان اربعین طوبی که چند قسمت آن در مجله پیام‌زن، در سال گذشته منتشر شده بود، با دستمایه قرار دادن ماجرای زندگی این شیرزن ایرانی، قصد دارد به مسائلی همچون محبت اهل‌بیت علیهم السلام جایگاه خانواده، سبک زندگی ایرانی اسلامی، تاریخ معاصر، مشترکات دو کشور ایران و عراق و... اشاراتی مختصر داشته باشد و علاوه بر آن، بهانه ای شود برای پیدا شدن ردی از فرزند گم‌شدۀ خاله بتول و مرهمی بر زخم هجران وی.
S
زندگی جایی است که در آن آرامش داشته باشی.
میـمْ.سَتّـ'ارے
مسافر از ری‌آمده که مرد رندی بود و برای حمود، خودش را میان‌دار هیئات جنوب تهران معرفی کرده بود، فهمید درد حمود چیست. با ایماء و اشاره از حمود خواست، همراه او جملاتی را تکرار کند که جای زیارتنامه را بگیرد. میان‌دار دستش را بلند کرد سمت ضریح مختار و سه بار گفت: دمت گرم!... دمت گرم... دمت گرم. و حمود با تشدید میم تکرار کرد: دَمّت گرم!... دمّت گرم... دمّت گرم. چه زیارتنامه کوتاه و وجدآوری
میـمْ.سَتّـ'ارے
نه اسم عربی نه اسم فارسی، اسم اهل‌بیت را بگذارید روی بچه هایتان که خانه تان همیشه پر از نور باشد. دقت که کردم دیدم راست می‌گوید. عرب‌ها همآن قدر روی اسم‌های مالک و خالد و حارث و... تأکید و تعصب داشتند که بعضی فامیل‌ها و در همسایه ما روی اینکه یک اسم حتماً ایرانی روی بچه هایشان بگذارند.
میـمْ.سَتّـ'ارے
تا آمدم جم بخورم، دایی نشست و بغلم کرد. بوی بابا را نمی‌داد اما بوی آشنا داشت. آشنایی که می‌شد بهش تکیه کرد. دلم قرص شد که یک مرد پیشمان هست.
میـمْ.سَتّـ'ارے
کودکانه و سریع، دست طوبی را که پس کشیده می‌گیرند و می‌بوسند و بدو می‌روند توی خانه
میـمْ.سَتّـ'ارے
چند سال پیش، توفیق رفیقمان شد و همراه جمعی از محبان آل‌الله راهی سفر اربعین حسینی شدیم.
سپیده
می‌ترسم. می‌ترسم تو را از دست بدهم. آن‌وقت خانه ام بی‌طوبی شود. خانه بی‌طوبی نور ندارد.
میـمْ.سَتّـ'ارے
مولایَ یا جابر! راه را درست می‌رویم؟ کوفه از آن سمت است. جابر می ایستد. چشمانم خوب نمی‌بیند اما شما بوی حسین را حس نمی‌کنید؟ نسیم از آن‌سو می‌وزد. خودم از علی و علی از رسول خدا شنید که فرمود: «پسرم حسین در سرزمینی به خاک سپرده می‌شود که به آن کربلا گویند. زمین ممتازی که همواره گنبد اسلام بوده است. چنان‌که خدا، یاران مؤمن حضرت نوح را در همان‌جا از طوفان نجات داد.» شتاب کنید همراهانم! شتاب کنید که حسین سفینه نجات و شفیع محشر است. شتاب کنید تا از قافله حسین جا نمانیم.
کربلایی
جابر حیران است. می‌داند حسین نزدیک اوست اما نه چشم دیدن دارد و نه پای رفتن. به کدام سو برود که بار دیگر از او جانماند؟ همراهان نیز به فاصله ایستاده اند. همه منتظرند و جابر از ایشان منتظرتر. و بار دیگر می‌گوید: حبیب لایجیب حبیبه؟ حبیب لایجیب حبیبه؟ سکوت در صحرا می‌پیچد. صدایی به گوش نمی‌رسد. جابر دیگر رمق ایستادن ندارد. درجا می‌نشیند و خاک بر سرش می‌ریزد و خودش پاسخ سؤالش را می‌دهد: «چه تمنای جواب داری ای انصاری؟ که حسین در خون خود آغشته است و بین سر و بدنش جدایی افتاده!»
z ghaiioomi
هواپیماهای جنگی ایرانی می‌آمدند سمت پالایشگاه و پادگان‌ها... اما سمت خانه ها اصلاً. این صدام عوضی بود که مردم عراق را زد. خاک بر سرش چه کرد با کُردها.
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
مشهدالرضا چه شکوهی داشت. آدم می‌ماند ذوق زده شود، یا به حال غربت کربلا و سامرا گریه کند.
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
خدا بود. خدا پشت در بود. چون ما خدا را نمی‌بینیم ولی او هست. حالا درست و غلطش، بچه با آن کودکی‌اش فهمیده بود که خدا توی عالم تأثیر و تأثراتی دارد و از روی نشانه هایش دیده می‌شود. کاش خدا پشت در خانه ما هم بیاید، یک خبری از حسن بیاورد.
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
جلوی پدرت می‌گویم. فقط تا اربعین وقت داری که برگردی و الّا عاقت می‌کنم... عزیزم!... عاقت می‌کنم.... نور چشمم! شیرم را حلالت نمی‌کنم... پارۀ تنم! عبدالله! شاهد باش با این پادرد و کمردرد و تنگی‌نفس، نیت کرده ام پیاده از بصره بروم تا کربلا؛ حاجتم را گرفتم و حسن برگشت، که برگشت؛ و الّا دیگر نه من، نه حسن... پیر شدم از دست تو پسر!... خار شدم... انگشت‌نمای هر کس و ناکس شدم ...تو رسوایی مادرت را می خواهی؟...باید برگردی ...این خط این‌هم نشان!
کربلایی
این‌جا نباشم کجا باشم؟ گفته اند اگر در صندوقچه گرفتار هستید، دست و پایتان را از صندوق بیرون بیاورید و خودتان را به این پرچم‌های مخملین عزا برسانید.
کربلایی
مسکنمان خانه پرمهر زنی پابه سن نهاده اما پویا و سرزنده بود که او را خاله بتول می‌نامیدند.
سپیده
زندگی‌ای پر از ماجرا همراه با شادی، غم و اینک انتظار. هرچند بتول بر سختی‌های زندگیش همچون یتیمی، غربت، اذیت‌های هَوو، فوت همسر و دیگر عزیزانش فائق آمده
سپیده
زندگی جایی است که در آن آرامش داشته باشی.
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
عبدالحمیدهمه چیزش را به فاطمه می‌گفت. خیلی با هم حرف می‌زدند. خیلی مهم است زن و شوهر با هم حرف بزنند. زیاد حرف بزنند. حرف هم را بفهمند. از هم‌کلامی با هم لذّت ببرند
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
اما وقتی عشق پادرمیانی کند، همه چیز عوض می‌شود. نان و ماست، حکم کباب و ریحان پیدا می‌کند و خانه ساده قصر شداد می‌شود
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
یک‌چیز خوبی که استادش یادش داده بود، اربعین و چله نشینی بود. چله می‌گرفت. یعنی چهل‌روز روی یک کار خوب، تمرکز می‌کردند. مثلا چهل‌روز نماز جماعت. چهل‌روز غیبت نکنند. چهل‌روز نگاه ناپاک نداشته باشند. چهل‌روز دروغ نگویند. به چهل نرسیده، توی آن موضوع مجتهد می‌شد. تا اینکه به جایی رسید که دیگر نمی‌دانست این چهل‌روز بعدی را چه کند
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
زمین ممتازی که همواره گنبد اسلام بوده است. چنان‌که خدا، یاران مؤمن حضرت نوح را در همان‌جا از طوفان نجات داد.»
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
حمود می‌خواهد صفیه را دلداری بدهد، اما برای سفرش همراه می‌خواهد. حمود می‌خواهد به صفیه قوت قلب بدهد که خشونت به حاج مصطفی نمی‌آید، اما
مسعود
حالا کاروان کوچک طوبی، مهمان یکی از آن قبایل بود. خنده از لب اهالی موکب نمی‌افتاد. واقف موکب دوزانو مقابل زوار نشسته بود تا از خودشان پذیرایی کنند.
مسعود
قصه اش غصه دارد. بگویم؟
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
راز، راز است که اگر نبود غاز می‌شود و پرواز می‌کند و غریبه و آشنا را خبردار می‌کند.
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
شیخ رو می‌کند به زنان حاضر در جمع. اینها زائر هستند. پدرم می‌گفت زائر کربلا در پناه عباس‌ابن‌علی است... اینجا کسی هست که با عباس سر جنگ داشته باشد؟ سکوت سنگینی بر جمع حاکم می‌شود. بعضی‌ها دست و پایشان می‌لرزد
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰
این‌ها را گفتم که بدانی زندگی شوخی‌بردار نیست. توی زندگی باید هدف داشت و سر آن تلاش کرد. همان‌طور که عبدالله تاجر بود و سرمایه ای داشت من هم پیش خودم حساب و کتاب‌هایی داشتم. سرمایه هایی داشتم. زندگی‌ام. همسر و بچه هایم سرمایه ام بودند که با هر مشقتی باید نگهشان می‌داشتم و رونقشان می‌دادم. همین فکر بود که باعث شد زندگی من و عبدالله روز به روز بهتر بشود و زندگی آنیه سیاه و سیاه تر
کاربر ۶۶۶۴۴۳۰

حجم

۲۰۱٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۲۹۶ صفحه

حجم

۲۰۱٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۲۹۶ صفحه

قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان