مرگ رفته بود سر وقت پیرمرد. تقریباً کار هر روزش بود. کنار ساحل، بغلدستش مینشست و او را در حین ماهیگیری تماشا میکرد. وقتی که پیرمرد ماهیای میگرفت و کمی بعد آن را در آب رها میکرد، مرگ سرش را تکان میداد.
رومینا
مرگ به تلخی گفت: «سربازها هم همهشون شبیه هم به نظر میرسن. باید مرگ خیلی از اونها رو از نزدیک دیده باشی تا متوجه فرقشون بشی.»
رومینا
«حواست به این هم باشه که حتی اگه تصمیم به مردن میداشتم، میتونستی زندگیام رو بگیری، اما امیدم رو نه
حنانه
آرشیوی از زندهها و مردههای جغرافیای قلبشان.
رومینا