
رومینا
۳
مرگ رفته بود سر وقت پیرمرد. تقریباً کار هر روزش بود. کنار ساحل، بغلدستش مینشست و او را در حین ماهیگیری تماشا میکرد. وقتی که پیرمرد ماهیای میگرفت و کمی بعد آن را در آب رها میکرد، مرگ سرش را تکان میداد.
رومینا
۱
مرگ به تلخی گفت: «سربازها هم همهشون شبیه هم به نظر میرسن. باید مرگ خیلی از اونها رو از نزدیک دیده باشی تا متوجه فرقشون بشی.»
حنانه
۱
«حواست به این هم باشه که حتی اگه تصمیم به مردن میداشتم، میتونستی زندگیام رو بگیری، اما امیدم رو نه
رومینا
۰
آرشیوی از زندهها و مردههای جغرافیای قلبشان.