حالا دلش برای خودش میسوخت. حس میکرد خودش را بیشتر از همهٔ مواقع روی زمین دوست دارد. در واقع مطمئن نبود که هیچ وقت خودش را واقعا دوست داشته باشد. فقط همواره در پی برآورد نیازهای جسمی و روحی و سیراب کردن عطشش بود، عطش دانستن، عطش پیشرفت، عطش پول، عطش عشق، اما بی تردید خودش چیزی بالاتر از همهٔ اینها بود