
کتاب دفترهای بارانی
پدیدآورندگان:
احسان مردانیانتشارات:
انتشارات قلم٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Mohammad
۹
به خود که آمدم دیدم سوخته است. آری، دیوانه وار سوزانده بودمش! در آتشی که می خواستم با آن گرمش کنم، سوخته بود!
سیّد جواد
۷
راستی قهوه چه رنگِ قشنگی داره! تا حالا رنگ قهوه را زیر نورِ چراغِ مطالعه دیدی؟ دقیقاً رنگش قهوه ایه!
سیّد جواد
۶
کف سلول از جنس بتون و دیوارها هم روکش گچ دارند.
سیّد جواد
۵
این فرزند آموزشی که نیاز دارد، طریقه یِ درست خوردنِ میوه است و چگونگیِ نوشیدنِ جرعه جرعه یِ آب و تعارفاتِ تشریفاتی و احترام هایِ متقابل و خوردنِ مؤدبانه یِ غذا با قاشق و چنگال، بعد از شستنِ دست ها! و مسواک زدنِ روزی سه بار و جیش کردن و شب به خیر گفتنِ قبل از خواب!
Mohammad
۵
دروغ فهمیدن هم مثلِ دروغ گفتن بد است. و شاید هزار مرتبه بدتر و گناه تر و...
Mohammad
۴
خسته از این ضعف و کلافه از فکر این که دیر یا زود این پیاده رو تمام می شود و آواره خواهم شد و تشنه یِ یک لحظه “اینجا نبودن”!
رها
۳
... و نه حتی سایه یِ ابری عقیم!
می بینمش که در گوشه یِ سلولِ ساکتِ سکوتش نشسته! و سرش را پایین انداخته و با بغضِ سنگینی در گلو، این بار دارد می خندد! ... سری تکان می دهد و با خنده می گوید:
“زندگی را نمی دانم، ولی آنچه من گذراندم، آسمانی نداشت!
آنچه بر من گذشت...
و آنچه اکنون با من است...
و آنچه من دیدم... تنها...”
“کویر است و کویر است و کویر است و کویر است و کویر است و کویر است و کویر است و... کویر!”
رها
۳
اگر نوشت می گذرد... دروغ نوشته و اگر گفت می گذرانم... دروغ گفته!
و اگر بخواهد از بقیه - از آن ها - از “به غیر از تو”ها بنویسد و بخواهد با این جملات و کلمات و ضمایم و حرف ربط ها، برایت به این تنها ربطشان دهد و بخواهد شرح وقایعی از وجودِ “به غیر از من”ها برایت بنویسد... پس باید چیزی ننویسد!
چون آنچه در این فصل برایم مانده، کمی از باقیمانده ی بی خودشده ی من است، که سرانجام تلخی در سیر آنچه بود و آنچه می پندارد که هست، به آنچه باید باشد، در پایان یکی از صفحات این دفتر انتظارش را می کشد و بقیه اش، یعنی تمام بقیه اش، جای خالی توست! که در این وهله آن قدر پر رنگ شده که کم کم دارد تمام مرا هم می گیرد و با این وضع، تعجبی ندارد که در یکی از همین نیمه شب های بی خواب، خبرش برایت برسد که... فلانی “تمام” شد!
ابراهیم
۲
قافله یِ جالبی است و رسمِ جالبی هم دارد. برایِ اینکه راهی که می پیماییم نشانه ای داشته باشد، آن را علامت می گذاریم و می گذریم.
تعدادِ علامت هایِ هر قسمت، بستگی به شکلِ راه دارد. اگر به راهِ صاف و همواری رسیدیم، در آن، فاصله یِ نشانه گذاری ها را بیشتر می کنیم و چه بسا راه هایی که در آن برایِ صدها قدم، “یک” نشانه کافی است و اگر به دره یا گردنه یا بی راهه ای پرپیچ و خم رسیدیم، فاصله یِ علامت ها را کمتر می کنیم و چه بسا راه هایی که در هر قدم، “صدها” علامت نیاز باشد!
ابراهیم
۲
راهمان را علامت گذاری می کنیم که هم برایِ قافله ها و مسافرانِ دیگر، پیدا کردنِ ادامه مسیر راحت تر باشد و هم اگر روزی در بی راهه ای گم شدیم، راهِ برگشت را پیدا کنیم و هم اگر روزی در نقطه ای از این راه، به هر علتی جان دادیم، راهی که تا آن لحظه رفته ایم جاودان بماند و رهگذران دلیلی برایِ فراموش کردنمان نداشته باشند!
و ما در این قافله، راه را با “کلمات” علامت گذاری می کنیم!
ابراهیم
۱
ای فرزندی که در کویر به سر می بری، این را بدان که اتحادِ تو با دیگر کلمات، حتی از زنده ماندن هم مهم تر است و اگر برایِ زنده ماندنت تلاش می کنی، هدفت از این تلاش، پابرجاییِ راهت باشد! چرا که اگر راهت مُرد، چه در کویر باشی و چه در آزادیِ آبادی، دیگر ارزشی نخواهی داشت! چونان کلمه ای تنها و آواره در میانِ صفحه ای سفید و این صفحه از آنِ دفتریست که با آن جایِ خالی، دیر یا زود بسته و فراموش خواهد شد!
رها
۱
یا...
یا ساکت بودنِ یک “محکوم به سکوت”، وقتی “می گوید!!!”:
- زندگی “بارانی”ست که به “برف” ختم می شود!
کمی از محکومیتش می گذرد و می گوید:
- زندگی “بارانی”ست که به “هیچ” ختم نمی شود!
و باز هم هر طور که می تواند، و با هر شگردی که شده، کمی دیگر از حبس را می گذراند و می گوید:
- زیبایی باران را ندارد، “غم” دارد، اذیت می کند!
... زندگی، غمِ یک “تگرگ” است!
و باز هم می گذراند و هرچه به آسمان چشم می دوزد و خیره می ماند، نه خبری از باران است و نه برف و نه تگرگ...
سوخته
۱
. برایِ آدم هایِ متوسط شاید یک سطر هم کافی باشد و برای آن هایی که راه و چاهِ زنده ماندن را یاد گرفته اند، فقط یک کلمه!
از این یک کلمه می توانی یک عالمه تعبیر داشته باشی و شاید یک تعبیرِ خوب، یک صفحه جا بگیرد و برایِ یک تعبیرِ متوسط، یک سطر هم زیاد باشد و اگر در این پا به پا، همراهی ام کنی، دوباره به همان یک کلمه خواهیم رسید!
Mohammad
۱
کلمه ای تنها و آواره در میانِ صفحه ای سفید و این صفحه از آنِ دفتریست که با آن جایِ خالی، دیر یا زود بسته و فراموش خواهد شد!
Mohammad
۰
همیشه، برنده سطلِ رنگه...
