
winter
۲۰
آرزوی یک خواهر یا برادر هم داشتم، ولی بابا در دنیایی که بچهها را میکشتند بچهٔ دیگری نمیخواست.
winter
۱۳
اگر آدم بخواهد دوباره به زندگی برگردد باید چیزهای زیبا را به خاطر بسپارد. زنده ماندن یعنی این.
winter
۸
مینوشید تا زغالهای نیمسوز را خاموش کند، اما زخمها بیشتر زبانه میکشید. فکر میکنم میترسید که مبادا فریاد بکشد. چیزها را میشکست چون خودش شکسته بود. چون قلبش تکهتکه شده بود.
winter
۷
مامان دوست داشت از من عکس بگیرد، میگفت زیبایی دوام نمیآورد، همیشه مثل پرندهای از قفس پر میکشد، مهم است که فراموشش نکنیم؛ قدردانش باشیم که ما را انتخاب کرده.
winter
۷
هجدهسالگی با کلهای پرباد و فاتح که مزهمزهاش میکردم و قدرش را نمیدانستم؛ زنهای همسنوسال مامان جوری نگاهم میکردند که انگار دارند به یک خاطره نگاه میکنند، به خاکستری بربادرفته. عدهای به من لبخند میزدند، عدهای دیگر، انگار با بدبختی یا با جای زخمی روبهرو شده باشند، نگاهشان را میدزدیدند.
winter
۴
مامان فرصت نداشت تا چیزی از عطش مردها و افسوس زنها یادم بدهد.
winter
۴
در آن سن حالم خوش بود، سنی که عطر خوش شیر و بچگی را در خود نگه داشته بود و به من بوی مُشک، سرکشی و کلهشقی را پیشکش میکرد؛ احساس میکردم بین دو نسخه از خودم هستم که باهم یکیاند، تعادلی بیعیبونقص که آنقدری دوام نمیآورد، میدانستم؛ بااینحال در آن لحظه جذابیتی بینظیر داشت و گذرا، به ناپایداری یک دانهٔ برف؛ مزهمزهاش میکردم همانطور که بعدها هم مزهمزهاش کردم، قبل از رنج و دلهره، ماندگاری چیزها را با لذت میچشیدم، این خیال باطل را که چیزی تغییر نمیکند و در سکون است که خوشبختیْ خودش را نشان میدهد
winter
۲
هرکدام از ما رؤیای تغییر جهان را در سر داشت، جهانی بدون بدبختی، گرسنگی و بیعدالتی، اما بدبختی، گرسنگی و بیعدالتی از ما دور بود، در آنسوی کرهٔ زمین، آنسوی دریاها؛ یکجور اُپرا که از لای انگشتهایمان سُر میخورد.
winter
۲
در مجلههای سینمایی، جوانیِ ابدیِ الیزابت تیلور، اورسولا اندرس و راکل ولچ را نگاه میکردم، عکسهایی که زیباییشان را تا ابد ثبت کرده بود، بدون مهر چینوچروک، بدون سایهٔ هراس. آنها باعث میشدند به فکر فروبروم، چون هیچکس چیزهایی را که با گذشت زمان تغییر میکند، دوست ندارد؛ آنها به ما حس مردن میدهند.
زیباییِ مامان ابدی شده بود.
winter
۲
از سربازهای آمریکایی از پا دراومدهای صحبت میشد که از ویتنام برمیگشتن، ولی قطععضوشدهها و بدبختهای خودمون رو نمیدیدن؛ چیزی توی چشمهای پدرومادرم مرده بود، روزی که شونزدهساله شدم، پدرم با آرامش ازم خواست از اونجا برم؛ دیگه به زمینی که آدمها رو جای سیر کردن، تیکهتیکه میکرد ایمان نداشت.
winter
۲
داستان از این قرار بود: جامعه در حال تغییر بود. کسی نمیتوانست جلویش را بگیرد. گفت حتی لوتر کینگ شما هم ترور شد. خیالبافها دنیا رو تغییر نمیدن، فقط خوابش رو میبینن. این هم نتیجهش.
winter
۲
زندگی دانشجویی، معجونی از خیال و واقعیت، شبهای کتابفروشی که علیه بیعدالتی جهان به هیجان میآمدیم درحالیکه کور بودیم و کر.
بچههای نازپروردهای بودیم؛ و همچنان در ناز و نعمت زندگی میکردیم.