در آن سن حالم خوش بود، سنی که عطر خوش شیر و بچگی را در خود نگه داشته بود و به من بوی مُشک، سرکشی و کلهشقی را پیشکش میکرد؛ احساس میکردم بین دو نسخه از خودم هستم که باهم یکیاند، تعادلی بیعیبونقص که آنقدری دوام نمیآورد، میدانستم؛ بااینحال در آن لحظه جذابیتی بینظیر داشت و گذرا، به ناپایداری یک دانهٔ برف؛ مزهمزهاش میکردم همانطور که بعدها هم مزهمزهاش کردم، قبل از رنج و دلهره، ماندگاری چیزها را با لذت میچشیدم، این خیال باطل را که چیزی تغییر نمیکند و در سکون است که خوشبختیْ خودش را نشان میدهد